X
تبلیغات
نوای نی

 از چه موقع تصوف و عرفان وارد اسلام شد

در اسلام تصوف و عرفان وجود نداشت و فقط زهد بود. مسلميني كه مي‌خواستند خود را به كمال معنوي برسانند، زهد را پيش مي‌گرفتند. از نيمه‌ي قرن دوم هجري تصوف وارد اسلام شد ولي قبل از اينكه اسلام در شرق توسعه يابد تصوف در مشرق زمين وجود داشت. در ايران، تصوف قبل از اسلام وجود داشته و عده‌اي از حكماي (افلاطونيون جديد) قبل از اسلام، از بيم سلاطين روم گريختند و به ايران پناهنده شدند و پادشاهان ايران به آنها پناه دادند و دانشمندان مزبور نظريه‌هاي (افلاطونيون جديد) را به اطلاع علماي ايران رسانيدند و از همان موقع زمينه تصوف در ايران آماده شد.

از نيمه قرن دوم هجري بتدريج تصوف در مشرق زمين وسعت پيدا كرد و در كشورهاي اسلامي صوفياني پديدار گرديدند و چيزهايي گفتند بدون‌اينكه بيان آنها مثل صوفيان ادوار بعد، عميق باشد به‌طوري كه ضمن دروس ملاصدرا گفته شد در قرن دوم و نيمه‌اول قرن سوم هجري فيلسوفاني در كشورهاي اسلامي بوجود آمدند اما هيچيك از آنها، صوفي يا عارف نبودند ولي از نيمه دوم قرن سوم طليعه صوفيان و آنگاه عارفان پديدار گرديد و در قرون چهارم و پنجم، ششم و هفتم هجري تصوف و عرفان در كشورهاي اسلامي و به خصوص ممالك ايران به اوج كمال رسيد، در اين چهار قرن چون صوفيان و عارفان مورد آزار قرار مي‌گرفتند براي بيان ما‌في‌الضمير خود كه همه بر محور عشق دور مي‌زند(زيرا عقيده داشتند كه با عشق مي‌توانند به حقيقت برسند) اصطلاحاتي وضع كرند كه اصطلاحات عاشقانه بود از قبيل ناز معشوق و نياز عاشق و درازي شب هجران و كوي محبوب و ميكده و مي و ساقي و مطرب و صنم، باده‌فروش و پير مي‌فروش و دير مغان و خرابات و ناله چنگ و چاه زنخدان و غيره. . .

صوفيان و عارفان اين اصطلاحات را طوري به كار مي‌بردند كه هيچ يك از افراد عادي كه اهل تصوف و عرفان نبودند نمي‌توانستند بفهمند كه منظور واقعي گويندگان چيست و تصور مي‌كردند كه آنها خواهان شرابي هستند كه از آب انگور بدست مي‌آيد و آرزو دارند كه همه عمر را در مي‌فروشي بگذرانند و با آهنگ چنگ از دست يك زيبا روي مي‌فروش، شراب بنوشند. چون گفته‌هاي مربوط به عشق و مي و معشوق در اشعار عاشقانه‌اي كه ايرانيان غزل مي‌خوانند گنجانيده مي‌شد غزل در ادب فارسي داراي اهميت شد و غزل‌سرائي از هنرهاي شعري اصيل گرديد. صوفيان و عارفان طوري در سرائيدن غزل استاد شدند كه هيچ يك از علماي ديني، قادر نبودند كه معاني واقعي اشعار عاشقانه‌ي آنها را بفهمند. جز اينكه خود عارف باشند. صوفيان و عارفان تمام چيزهايي را كه از بيم علماي ديني نمي‌توانستند بر زبان بياورند، به زبان غزل‌هاي عاشقانه بيان كردند و بعضي از آنها (مثل حافظ) طوري در سرودن غزل استادي داشتند كه وقتي غزلي از آنها خوانده مي‌شد حتي صوفيان و عرفا هم از آن معاني مختلف استنباط مي‌كردند و هر صوفي و عارف به اندازه معرفت خود و پيشرفتي كه در تصوف و عرفان كرده باشد چيزي از آن مي‌فهميد و گاهي شنيدن غزل‌هاي مزبور عارفان بزرگ را از فرط شوق و وجد بحال اغماء در مي‌آورد. چون عارفان بزرگ از آن غزل چيزهائي مي‌فهميدند كه عارفان متوسط و به طريق اولي عرفاي كوچك قادر به فهم آن نبودند.

يكي از عرفاي ايران مرحوم اديب پيشاوري بود كه تا سي سال قبل حيات داشت و آن مرد كه سنوات آخر عمر را در خانه‌ي يكي از بزرگان تهران مي‌گذرانيد وقتي اين غزل حافظ را خواند از شدت وجود و هيجان به حال اغماء افتاد:

 

بي‌مزد بود و منت هر خـدمتي كـه كردم

يـا رب مـباد كـس را مخدوم بي‌عنايت

دنـدان تـشنه لب را آبي نـمي‌دهد كـس

گوئـي ولي شناسان رفتند از اين ولايت

در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا

سرها بريـده بيـني بي‌جرم و بي‌جنايت

چشمت‌به‌غمزه ما‌را‌خون‌خورد و ميپسندي

جـانـا روا نباشــد خون‌ريـز را حـمايت

در اين شب سياهم  گم گشت راه مقصود

از گوشه‌اي برون آي اي كـوكب هدايت

از هـر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفـزود

زنــهار از ايـن بيابان وين راه بي‌نهايـت

اي آفـتاب خوبـان مي‌جوشـد انـدرونـم

يــك ساعتـم بگـنجان در سايه عنايـت

اين راه را نهايت صورت كجـا تـوان بست

كش صدهزار منزل بيش است در بدايت

هـر چنـد بـردي آبم روي از درت نتـابم

جور از حبيب خوشتر كز مدعي رعايـت

عشقت رسد به فرياد ارخودبسان حافظ

قـرآن ز بـر بـخوانـي در چـارده روايـت

ماخذ: ملاصدرا-هانري كوربن



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 11:24 | نویسنده : حسين فرجي |
 الا و. ويلكوكس مي‌گويد:

به استعداد خودت ايمان داشته باش

همانطور كه به خدا ايمان داري

روح تو پاره‌اي از آن «واحد» بزرگ است

نيروهايي كه در تو هست

مانند درياي وسيعي عميق و بي‌پايان است.

روحت را در ميان سكوت،

 در جزائر الماس گردش بده

آن جزائر را كشف كن و از آنها استفاده كن.

اما براي اينكه تسليم بادها نشوي

سكان اراده را به كار انداز

اگر به آفريننده و به خودت ايمان داشته باشي

هيچكس نمي‌تواند به نيروهاي تو حدودي قائل شود

بزرگترين پيروزي‌ها به تو تعلق مي‌گيرد

به پيش! به پيش!

 

·         نقل است كه سلطان العارفين بايزيد بسطامي را بخواب ديد گفت: تصوف چيست ؟

گفت: در آسايش بر خود ببستن و در پس زانوي محنت نشستن.

 

·         سه مرحله تصوف

اهل تصوف سه چيز را به غايت اختيار كنند: اول جذبه، دوم سلوك، سوم عروج. اي درويش! جذبه عبارت از كشش است و سلوك عبارت از كوشش است و عروج عبارت از بخشش است. جذبه فعل حق است تعالي و تقديس، بنده را خود مي‌كشد، بنده روي به دنيا آورده است و به دوستي مال و جاه بسته شده است. غايت حق در مي‌رسد و روي دل بنده مي‌‌گرداند تا بنده روي به خدا مي‌آورد.

"شيخ عزيز نسفي"

 

o        شاعر و نقاش مشهور انگليسي، ويليام بليك در قطعه شعري از منظومه «نغمه‌هاي بي‌گناهي» كمال آدمي را چنين وصف كرده است:

جهاني را در سنگريزه‌اي ديدن،

و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن،

و بي‌نهايت را در كف دست نگه داشتن،

و ابديت را در لحظه‌اي دريافتن.

 

o        از انديشه‌هاي ابن عربي

-   يكي از تجليات، اختلاف احوال است، كه به غير صورت معتقد جلوه مي‌كند و آنكه عارف به مراتب و مواطن تجليات نيست دچار انكار مي‌شود. پس بترس از رسوايي،‌آن زمان كه پرده به كنار رود و تحول در عقيده پيدا شود كه بدآنچه فكر بودي معترف شوي.

(التجليات الاهيه، ص221) منبع مجله ادبيات و فلسفه – ش91

-    خود زا از لذات احوال نگه دار كه زهر كشنده است. علم، ترا به بندگي خدا مي‌كشاند و حال، ترا بر بندگان خدا برتري مي‌دهد. پس علم برتر است؛ مبادا آنرا از دست دهي.

-          يحيي بن معاد مي‌گويد: چرا هر خدا جوي را با صورت مطلوبش وانمي‌گذاري، آنچنان كه او نيز ترا به حال خود واگذاشته است، توبه كن.

-          چه بسا كسي كه برزمين راه مي‌پويد و زمين لعنتش مي‌كند و چه بسا كه برخاك سجده مي‌نمايد و خاك آن را نمي‌پذيرد. چه بسا دعاكننده‌اي كه كلامش از زبان تجاوز نمي‌كند. بسا دوستدار خدا در كنشت. كليسا و بسا دشمن خدا در مسجد!

-          كامل، ملزم نيست كه در هر چيز و در هر مرحله تمام باشد. انسان كامل دانايي، نادان ست و اتصاف به اضداد، صفت خدايي است.

-          آنكه سرگردان است بر دور محور مي‌گردد و هرگز دور نمي‌شود، اما آنكه راهي جسته، در حركت است و دور مي‌شود. ]پس متحير به يك معنا واصل است، اما سالك مقصد را دور مي‌پندازد[.

-          بنياد طبيعت بر تقابل است و اين نتيجه تقابل اسماء است. هستي جز نوعي خروج از عادت نيست. ]هر پديده‌اي غير از پديده ديگر است[.

-          شفقت بر خلق خدا واجب‌تر از غيرت بر دين خدا است.

-          اينكه ملاحظه مي‌شود انسان، حيوان را تسخير نموده، جنبه حيوانيت انسان است. انسان با جنبه انسانيتش انسان را تحت سلطه مي‌آورد.

 

اشعار عرفاني

علم و آگاهي بهين نعمت بود در زندگي

اين دو از عهد كهن بودي در ايران شما

روح ايراني به نور معرفت پاينده است

شاهـدش انديشـه‌ي والاي عـرفان شما

(رفيع)

تأمل، حج عقل است.

(ابراهيم ادهم)

 

شيوه‌ي آزادگان

حاصل تهذيب دل روشني جان بود

تيرگي جان كجا، شعله‌ي عرفان كجا ؟ !

شيوه‌ي آزادگان وسعت انديشه است

حجره در ايوان كجا،خيمه‌به‌كيهان كجا؟ !

نسبت ما و مني در اين انجمن

انجمن جا كجا، شمـع پريشـان كـجا؟ !

پي نبرد بي‌خرد بر غم اهل خرد

خنده‌ي بي غم كجا،ديده‌ي گريان كجا؟ !

ره به سعادت برد، هر كه پي جان رود

اهـرمن جا كجا، راه بـه يـزدان كجـا ؟ !

مقصد جان « رفيع» راه به جانان بود

راه به جانان كجا، گمـرهي جـان كجا؟ !

(رفيع)

 

خداجويان معني آشنا

ز من گو صوفيان با صفا را

خداجويان معني آشنا را

غلام همت آن خودپرستم

كه با نور خودي بيند خدا را

(محمد اقبال لاهوري)

 

هفت وادي (مرحله) عرفان ايراني

نخستـين گـام در ميدان عرفان

«طلب» باشد، طلب اي طالب آن

بـه منـزلـگاه دوم عــشق بـايـد

كه تا يابي نشان از مهر جانان

به منزلگاه سوم«معرفت» هست

كه با آن پي‌بري بر راز پنهان

به منزلگاه چهارم بي‌نيازي است

كه « استغنا »ي جان‌يابي به راه دوران

به منزلگاه پنجم نور «توحـيد»

بتابد بر دلت از عالم جان

به منزلگاه ششم « حيرت» آيد

نصيب دل كه گردد عقل حيران

به‌حيرت‌چون‌فتادي‌زين‌ره‌ي‌شوق

«فنا» گردي و گردي عين جانان

«رفيعا» پير عرفان در حقيقت

به جانان راه بنمايد بدينسان

بود اين هفت وادي پيش پايت

اگر خواهي كه ره‌يابي به پايان

رفيع

 

بيان عارفان

شراب عشق نبود ز آب انگور

ره نوشيدنش هم از گلو ندارد

از اين پيمانه و جام و سبوها

غرض، پيمانه و جام سبو ندارد

بدان معني كه عارف زلف گويد

نظر در پيچ و تاب هيچ مو ندارد

بيان عارفان را اصطلاحي است

كه جز عارف كسي را گفتگو ندارد

 

 

 

جبر چه بود بستـن اشكسته را

پا بـپـيوستن رگــي بـگـسسته را

چون‌ در‌ اين‌ ره پاي‌ خود نشكسته‌اي

بر كه مي‌خندي؟ چه پا را بسته‌اي؟

آنكه اهل زاري نيست و از جباري او خبر ندارد، از جبر او چه مي‌داند؟ اگر بگويي انسان مجبور است و از چيزي خبر ندارد كه "فلسفي" همين را مي‌گويد، مولوي جواب مي‌دهد:

حيرت و زاري گه بيماري است

وقت بيماري همه بيداري است

آن زمان كه مي‌شوي بيمار تو

مـي‌كنـي از جـرم استغفـار تو

مي‌نمايد بر تو زشتي گنه

مي‌كني نيت كه باز آيي به ره

 

 

پس بدان اين اصل را اي اصل جو

هركه را درد است او برده است بو

هر كه او بيدارتر پر درد تر

هـركـه او آگاه‌تر رخ زردتر

 

 

گر ز جبرش آگهي زاريت كو

بينش زنجير جباريت كو

بسته در زنجير چون شادي كند

كي اسير حبس آزادي ‌كند

ور تو جبر او نمي‌بيني مگو

ور تو مي‌بيني نشان ديد كو

 

مولوي

هر جمادي كه كند رو در نبات

از درخــت او رويــد حــيـات

ذره‌اي كام محو شد در آفتاب

جنگ‌ او بيرون شد از وصف ‌و حساب

چون ز ذره محو شد نفس و نفس

جنگش ‌اكنون ‌جنگ ‌خورشيدست بس

گر شدي عطرشان بهر معنوي

فرجه‌اي كن در جزيره مثنوي

فرجه كن چندان كه اندر هر نفس

مثنوي را معنـوي بيني و بـس

اقتضاي جان چو اي دل آگهي است

هر كه آگه‌تر بود جانش قويست

خود جهان جان، سراسر آگهي است

هر كه بي‌جان است از دانش‌ تهيست

خواجه آخر يك زمان بيدار شد

وز حيات خويش برخوردار شو

همين روش برگير و ترك ريش كن

در فـنا و نـيستي تفتيش كن

و گر سالكي محرم راز گشت

ببندند بر وي در بازگشت

مولوي

نفس باد صبا

نفـس باد صبا مشك فشـان خواهـد شد

عالم پيـر، دگـر بـاره جـوان خـواهــد شد

ارغوان جام عقيقي به سمـن خواهـد داد

چشم نرگس به شقايق نگران خـواهد شد

اين تطاول كه كشيد از غم هجـران بلبل

تا سرا پرده‌ي گـل نـعره‌زنان خـواهـد شد

اي دل ار عـرشت امـروز به فـردا فـكني

مايه‌ي نقـد بقا را كه ضمـان خواهـد شد؟

گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت

كه به باغ آمد از اين‌راه و‌ از آن‌خـواهد شد

حافظ از بهر تو آمـد سوي اقليـم وجـود

قدمـي نه به وداعـش كه روان خواهد شد

حافظ

  تفاوت عقول در اصل فطرت

ايـن تفـاوت عقل‌هـا را نيـك دان

 

در مراتب از زمين تا آسمان

هست عقلي همچـو قـرص آفتـاب

 

هست عقلي كمتر از زهره و شهاب

هست عقلي چون چراغي سرخوشي

 

هست عقلي چون ستاره آتشي

ز آنـكه ابـر از پــيش آن وا جـهد

 

نور يزدان بين خرد ها بر دهد

عقل‌هاي خلق، عكس عقـل اوست

 

عقل او مشك است و عقل خلق بو

عقل كل و نفس كل و مرد خداست

 

عرش و كرسي را مدان كز وي جداست

مظهر حق است ذات پاك او

 

زو بجو حق را و از ديگر مجو

عقل جز وي عقل را بدنام كرد

 

كام دنيا مرد را بي‌كام كرد

آن ز صيدي حسن صيادي بديد

 

وين ز صيادي غم صيدي كشيد

آن ز خدمت ناز مخدومي بيافت

 

وين ز محذومي ز راه عز بتافت

آن ز فـرعـوني اسيـر آب شد

 

وز اسيري بسط صد سهراب شد

لعب معكوس است و فرزين بند‌ سخت

 

حيله كم كن كار اقبالست و بخت

بر خيال و حيله كم تن تار را

 

كه غني ره كم دهد مكار را

مكر كن در راه نيكو و خدمتي

 

تا نبوت يابي اندر امتي

مكر كن تا وارهي در مكر خود

 

مكر كن تا فرد گردي از جسد

مكر كن تا كمترين بنده شوي

 

در كمي رفتي خداونده شوي

رو بهي و خدمت اي گرگ كهن

 

هيچ بر قصد خداوندي مكن

ليك چون پروانه در آتش بتاز

 

كيسه‌اي ز آن بر مدوز و پاك باز

زور را بگذار و زاري را بگير

 

رحم سوي زاري آيد اي فقير

گر كني زاري بيابي رحم او

 

رحم او در زاري خود باز جو

زاري مضطر تشنه معنويست

 

زاري سرد دروغ آن غويست

گريه اخوان يوسف حيلتست

 

كه درونشان پر زرشك و علتست

ماخذ: مثنوي معنوي مولوي- دفتر پنجم

زبان و ادب پارسي

تاريخ عرفان و عارفان ايراني



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 11:22 | نویسنده : حسين فرجي |

فهرست عرفاي ايراني

 

نام عارف

دوران حيات

1              

حبيب ايراني

 

2              

 ابراهيم ادهم

 

3              

 رابعه عدويه

 

4              

فضيل عياض

 

5              

ابوتراب نخشبي

 

6              

معروف كرخي

200 هجري

7              

ابوعلي شفيق بلخي

 

8              

حاتم(عصم) اصم

249هجري

9              

بشر حافي

227 هجري

10           

بايزيد بسطامي

 

1              

ابوعبدالله مغربي خليفه بايزيد

 

2              

ابوالحسين نوري

279 يا 286 هجري

3              

يحيي‌بن معاذ بلخي

 

4              

احمد خضرويه بلخي

234 يا 240 هجري

5              

داود بلخي

 

6              

سهل تستري(شوشتري)

273 يا 283 هجري

7              

جنيد نهاوندي(بغدادي)

 

8              

حمدون قصار

271 هجري

9              

ابوحمزه‌ي خراساني

290 هجري

10           

حسين منصور حلاج

244 هجري

11           

ابوبكر شبلي خراساني

 

12           

ابويعقوب كورتي

 

13           

ابومحمد مرتعش نيشابوري

328 هجري

14           

ابونصر سراج طوسي

 

15           

ابوالعباس قصاب آملي

 

16           

محمد بن خفيف

 

17           

ابوعبدالرحمن سلمي نيشابوري

325 هجري

18           

شيخ ابوالحسن خرقاني

 

19           

علي عبدالله محمد بن باكو (بابا كوهي شيرازي)

 

20           

شيخ حسن سكاك سمناني

 

21           

شيخ ابواسحاق كازروني

 

22           

ابوسعيد ابوالخير

 

23           

ابوالقاسم قشيري نيشابوري

 

24           

بابا طاهر همداني

 

25           

 ابوالحسن هجويري جلابي

 

26           

 شيخ ابوعلي فضل بن محمد فارمدي(فريومدي)

  477 هجري

27           

 شيخ احمد جام (ژنده پيل)

 

28           

ابوحامد محمد غزالي طوسي

 

29           

خواجه عبدالله انصاري

 

30           

سنايي

 

31           

خواجه ابويعقوب يوسف همداني

 

32           

شيخ احمد غزالي طوسي

 535 هجري

33           

عين‌القضاه همداني

 

34           

شيخ عبدالقادر گيلاني

 471 هجري

35           

محمدبن منور

 

36           

شيخ روزبهان بقلي

 

37           

     شهاب الدين يحيي سهروردي "شيخ اشراق"

 

38           

شيخ نجم‌الدين كبري

 

39           

خواجه عبدالخالق غجدواني

 

40           

      شيخ عطار نيشابوري

 

41           

شيخ شهاب‌الدين عمر سهروردي

 

42           

فهرست عرفاي قرن 4تا 6 هجري

 

43           

مجدالدين بغدادي

 

44           

اوحدالدين كرماني

 

45           

رضي‌الدين علي لالا غزنوي

 

46           

شمس تبريزي

 

47           

سعدالدين محمد حموي

 

48           

شمس الدين احمد افلاكي

 

49           

شيخ نجم الدين رازي

 

50           

سيف‌الدين باخرزي

 

51           

شيخ بهاءالدين ولد

 

52           

سيد برهان‌الدين محقق

 

53           

شيخ جمال‌الدين احمد جوزجاني

 

54           

عزيزالدين نسفي(ننخشبي)

 

55           

مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)

 

56           

شيخ صدرالدين قونيوي

 

57           

نجيب‌الدين علي‌بن بزغش شيرازي

 

58           

اوحدالدين بلياني

 

59           

فخرالدين عراقي همداني

 

60           

شيخ محمود شبستري

 

61           

مير حسين سادات هروي

 

62           

خواجه علي راميثني

 

63           

نجم‌الدين زر‌كوب

 

64           

پهلوان محمود قتالي خوارزمي

 

65           

سيف‌الدين صوفي

 

66           

بابا افضل كاشاني

 

67           

كمال خجندي

 

68           

صفي‌الدين اردبيلي

 

69           

شيخ علاءالدوله‌ي سمناني

 

70           

كمال‌الدين عبدالرزاق كاشاني

 

71           

شيخ تقي‌الدين علي دوستي سمناني

 

72           

اخي محمد دهستاني

 

73           

شيخ محمود مزدقاني

 

74           

مير سيد علي همداني

 

75           

اوحدالدين مراغه‌اي

 

76           

قطب‌الدين يحيي جامي نيشابوري

 

77           

زين‌الدين ابوبكر تائب‌آبادي

 

78           

خواجه بهاءالدين نقشبند

 

79           

ظهير‌الدين خلوتي

 

80           

حافظ

 

81           

شيخ كجج تبريزي

قرن هشتم هجري

82           

علاءالدين عطار

 قرن هشتم هجري

83           

قطب‌الدين عبد‌الكريم گيلاني

قرن هشتم و نهم هجري

84           

شمس‌الدين محمد مغربي

قرن هشتم هجري

85           

شاه نعمت‌الله ولي كرماني

قرن هشتم هجري

86           

امير قوام‌الدين سنجاني(خوافي)

قرن هشتم و اوايل نهم هجري

87           

زين‌الدين ابوبكر علي تايبادي

 

88           

خواجه ابوالفتح محمد پارسا

 قرن هشتم  هجري

89           

خواجه حسن عطار

 

90           

شيخ ابوالوفاي خوارزمي

اوايل نهم هجري

91           

سيد قاسم انوار

 

92           

شيخ زيـن‌الدين خوافي

 

93           

شيخ كمال‌الدين حسين كاشاني

 

94           

يعقوب بن عثمان چرخي غزنوي

 

95           

خواجه سعدالدين كاشغري

 

96           

مولانا جلال‌الدين پوراني

 

97           

خواجه شمس‌الدين محمد كوسوي

 

98           

مولانا شمس‌الدين محمد اسد

قرن نهم هجري

99           

مولانا نظام‌الدين خاموش

 

100       

خواجه حافظ‌الدين ابونصر پارسا

 

101       

شاه داعي شيرازي

قرن نهم هجري

102       

سيد محمد نور بخش

 

103       

شيخ بهاءالدين عمر

 

104       

جمال الدين فضل الله احمد پير جمالي اردستاني

 قرن نهم هجري

105       

خواجه نا‌صرالدين عبيدالله احرار

 

106       

عبدالله قطب (قطب محيي)

 

107       

نور الدين عبدالرحمن جامي

 

108       

بديع‌الدين يا رضي‌الدين عبدالغفور لاري

 

109       

خواجه ابواسحق ختلاني

 

110       

امير سيد شهاب‌الدين عبدالله برزش‌آبادي

 

111       

شيخ رشيدالدين محمد بيداوازي

 

112       

شاه شيخ علي اسفرائني

 

113       

شيخ  غلامعلي نيشابوري

 

114       

شيخ عمادالدين فضل‌الله مشهدي

 

115       

شيخ تاج‌الدين حسين تبادكاني خوارزمي

 

116       

درويش محمد كارندهي

 

117       

شيخ حاتم زراوندي خراساني

 

118       

شيخ محمد علي مؤذن سبزواري

 

119       

شيخ نجيب‌الدين رضا تبريزي اصفهاني

 

120       

سرمد كاشاني

 

121       

ملامحمد صوفي مازندراني

 

122       

درويش محمد صالح لبناني

 

123       

قاضي اسد كاشاني

 

124       

شيخ علي‌نقي اصطهباناتي

 

125       

سيد قطب الدين محمد نيريزي شيرازي

 

126       

ملا محمد اسماعيل كامل خراساني

 

127       

آقامحمد هاشم درويش شيرازي

 

128       

سيد عبدالنبي شيرازي (سلطان المشايخ)

 

129       

سيد ابوالقاسم شريفي شيرازي(آقا ميرزابابا)

 

130       

ميرزا احمد عبدالحي مرتضي تبريزي(وحيدالولياء)

 

131       

درويش حسينعلي اصفهاني(كابلي)

 

132       

رونق عليشاه كرماني

 

133       

نظامعلي كرماني

نيمه اول قرن سيزدهم هجري

134       

حسينعلي شاه اصفهاني

قرن سيزدهم هجري

135       

شيخ زاهد گيلاني(ثاني)

 

136       

مشتاق‌علي‌شاه تريتي

 

137       

مظفر عليشاه كرماني

 

138       

فيض‌عليشاه طبسي

 

139       

نورعليشاه اصفهاني

 قرن سيزدهم هجري

140       

ملاعبدالصمد همداني

 

141       

حاج زين‌العابدين شيرواني(مستعليشاه)

 

142       

رحمت عليشاه

 

143       

سعادت عليشاه«طاووس العرفا»

 

144       

نور عليشاه گنابادي

 

145       

شمس‌العرفا تهراني

 

 



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 11:18 | نویسنده : حسين فرجي |

سيري در گلستان سعدي

درويشي مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد.حجّاج يوسف را خبر كردند. بخواندش و گفت: دعاي خيري بر من بكن!

گفت: خدايا! جانش بستان!

گفت: از بهر خداي اين چه دعاست؟

گفت: اين دعاي خير است تو را و جمله مسلمانان را.

اي زبر دست زير دست آزار              گرم تا كي بماند اين بازار؟

به چـه كار آيدت جهانداري؟              مردنت به كه مردم آزادي

 

يكي از  ملوك بي انصاف پارسايي را پرسيد: از عبادت‌ها كدام فاضل‌تر؟

گفت: تو را خواب نيمروز، تا در آن يك نفس خلق را نيازاري.

ظـــالمي را خفتــــه ديــدم نيمــه روز             گفتم اين فتنه است، خوابش برده به

و آن كه خوابش بهتر از بيداري است            آن چنـــان بـــد زنــــدگــاني مـــرده بــه

               

آورده‌اند كه نوشين روان عادل را در شكارگاهي صيدْ كباب كردند و نمك نبود. غلامي به روستا رفت تا نمك آرد. نوشيروان گفت نمك به قيمت بستان تا رسمي نشود، و ده خراب نگردد. گفتند از اين قدر چه خلل آيد؟ گقت: بنياد ظلم در جهان، اول اندكي بوده است. هر كه آمد، بر او مزيدي كرد، تا بدين غايت رسيد.

اگــر ز بــاغ رعيــت ملــك خورد سيبي                بــر آورنــد غلامـــان او درخت از بيخ

به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد               زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ

 

زاهدي مهمان پادشاهي بود. چون به طعام بنشستند، كمتر از آن خورد كه ارادت او بود، و چون به نماز برخاستند، بيش از آن كرد كه عادت او، تا ظنّ صلاحيت در حقّ او زيادت كنند.

ترسم نرسي به كعبه‌ اي اعرابي             كاين ره كه تو مي‌روي به تركستان است

چون به مقام خويش آمد، سفره خواست تا تناولي كند. پسري صاحب فراست داشت، گفت: « اي پدر، باري به مجلس سلطان در، طعام نخوردي؟ »

گفت: « در نظر ايشان چيزي نخوردم كه به كار آيد.»

گفت:« نماز را هم قضا كن كه چيزي نكردي كه به كار آيد.»

اي هنرها گرفته بر كف دست            عيب‌هــا را نهفتــه زيـر بغــل

تا چه خواهي خريدن اي مغرور           روز درماندگي به سيم دغل

 

عابدي را پادشاهي طلب كرد انديشيد كه دارويي بخورم تا ضعيف شوم ، مگر اعتقادي كه دارد در حق من، زيادت كند. آورده‌اند كه داروي قاتل بخورد و بمرد.

آن كه چون پسته ديدمش همه مغز              پوست بر پوست بود همچو پياز

پـــــــارســــــايــــــان روي در مخلـــوق              پشت بر قبلــه مي‌كننــد نمـــاز

 

                عابدي را حكايت كنند كه شب‌ها ده من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بكردي. صاحب دلي شنيد و گفت: اگر نيم ناني بخوردي و بخفتي، بسيار از اين فاضل‌تر بودي.

انــدرون از طعــام خــالي دار             تا در او نـــــــــــور معرفــــت بينـــــي

تهي از حكمتي به علت آن             كه پري از طعام تا بيني

 

فقيهي پدر را گفت: هيچ از اين سخنان رنگين دلاويز متكلمان در من اثري نمي‌كند، به حكم آن كه نمي‌بينم مرايشان را فعلي موافق گفتار.

تـــرك دنيــــا بـــه مــــردم آمـــوزنـــد                    خــــويشتـــن سيـــــم و غلّــــه انــــدوزنـــد

عالمي را كه گفت بــاشد و بــس                  هـــــــر چـــه گـــويــــد، نگيـــرد انـــدركـــس

عالــم، آن كس بــود كــه بــد نكنــد                 نـــــه بگــــويد بـــــه خلــــق و خـــود نكنـــد

عالم كه كامراني و تن پروري كنند               او خويشتن گم است، كه را رهبري كند 

پدر گفت اي پسر به مجرد خيال باطل، نشايد روي از تربيت ناصحان بگردانيدن و علما را به ضلالت منسوب كردن، و در طلب عالم معصوم، از فوايد علم محروم ماندن.

گفت عــالم به گــــوش جــــان بشنـــو؟               ور نمــــانــــد بــــــه گفتنـــش كـــــردار

بــــاطل اســــت آن چــــه مــــدّعـــي گويــــد: « خفتـه را خفتـــه كي كنـــد بيــــدار »

مــــــرد بــــــايـــد كـــــه گيـــرد انــــدر گــــوش،    ور نـــوشتـــه اســــت پنـــد بـــر ديـــوار

صــاحب دلي بــه مدرســـه آمــد ز خـــانقـــاه                 بشكست عهد صحبت اهل طريق را

گفتـــم ميـــان عـــالم  و عــابد چـه فرق بـود، تا اختيار كـــردي از آن، ايــــن فريـــق را؟

گفت: آن، گليم خويش به در مي‌برد ز موج،                وين، جهد مي‌كند كه بگيرد غـــريـق را

 

يا دارم كه شبي در كارواني رفته بودم، و سحر در كنار بيشه‌اي خفته. شوريده‌اي كه در آن سفر همراه ما بود، نعره‌اي بر آورد و راه بيابان گرفت، و يك نفس آرام نيافت، چون روز شد، گفتمش: آن چه حالت بود؟

گفت: بلبلان را ديدم كه به نالش در آمده بودند از درخت، و كبكان از كوه، و غوكان در آب، و بهايم از بيشه، انديشه كردم كه مروّت نباشد، همه در تسبيح ، و من به غفلت خفته.

دوش مرغي، به صبح، مي‌ناليد              عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

يــكي از دوستــــان مخلــــص را، مگـــر آواز مـــن رسيــــد به گـــوش

گفــــت: بــاور نــداشتم كه تو را،   بانگ مرغي، چنين كنــد مـدهوش

گفتم: اين شرط آدميّت نيست،                 مرغ، تسبيح گوي و مـن خــاموش

 

حاتم طائي را گفتند: از خود بزرگ همّت‌تر در جهان ديده‌اي يا شنيده‌اي؟ گفت: بلي. روزي چهل شتر قربان كرده بودم امراي عرب را. پس به گوشة صحرايي به حاجتي برون رفته بودم. خاركني را ديدم، پشته‌اي فراهم آورده. گفتمش: به مهماني حاتم چرا نروي، كه خلقي بر سماط او گرد آمده‌اند. گفت:

هر كه نان از عمل خويش خورد          منّت حاتم طائي نبرد

من او را به همّت و جوانمردي، از خود برتر ديدم.

 

حكيمي پسران را پند همي داد كه جانان پدر! هنر آموزيد، كه ملك و دولت دنيا، اعتماد را نشايد، و سيم و زر در سفر بر محلّ خطر است. يا دزد به يكبار ببرد، يا خواجه به تفاريق بخورد. اما هنر چشمة زاينده است، و دولت پاينده؛ وگر هنرمند از دولت بيفتد، غم نباشد، كه هنر در نفس خود، دولت است، هر جا كه رود قدر بيند، و در صدر نشيند، و بي هنر لقمه چيند و سختي بيند.

وقتي افتاد فتنه‌اي در شام                هر كس از گوشه‌اي فرا رفتند

روســتازادگــــان دانشــــمند                   بـــه وزيــري پادشـــــاه رفتــــند

پسران وزير ناقص عقل                 به گــــدايي به روستــــا رفتنــد

 

مال از بهر آسايش عمر است، نه عمر از بهر گرد كردن مال. عاقلي را پرسيدند: نيك بخت كيست و بدبختي چيست؟ گفت: نيك بخت آن كه خورد و كشت، و بدبخت آن كه مرد و هشت.

مكن نماز بر آن هيچ كس كه هيچ نكرد             كه عمر در سر تحصيل مال كرد و نخورد

 

دو كس رنج بيهوده بردند و سعي بي‌فايده كردند. يكي، آن كه اندوخت و نخورد، و ديگر آن كه آموخت و نكرد.

علم چندان كه بيشتـر خواني            چون عمل در تو نيست، ناداني

نــه محقّق بـــود نه دانشمنـد،            چـــارپـــايي بــر او كتــابي چنــد

آن تهي مغز را چه علم و خبر،             كـــه بـــر او هيزم است يـا دفتر

 

علم از بهر دين پروردن است، نه از بهر دنيا خوردن .

هر كه پرهيز و علم و زهد فروخت       خرمني گرد كرد و پاك بسوخت

 

خشم بيش از حد گرفتن وحشت آرد، و لطف بي‌وقت ، هيبت ببرد.

نه چندان درشتي كن كه از تو سير گردند، و نه جندان نرمي كه بر تو دلير شوند.

درشتي و نرمي به هم در، به است               چـــه فــاصد كــه جراح و مرهم نه است

درشتي نگيــــرد خــــردمنـــد، پيـــش                نه سستي، كه ناقص كند قدر خويش

نـــه مـــر خــــويشتن را فــــزوني نهـد                نـــــه يكبــــــاره، تــــن در مـــذلّت دهـــد

شبــاني بـــا پدر گفـــت اي خـــردمند               مـــــرا تعليـــــم ده پيـــرانــــه يـــك پنــــــد

بگفتـــا نيكمـــردي كـــن، نـــه چنــدان               كــــه گــــردد خيــــره، گــــرگ تيـــز دنـدان

 

هر كه نصيحت خود راي مي‌كند خود به نصيحت‌گري محتاج است.

متكلم را تا كسي عيب نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد.

مشو غرّه بر حسن گفتار خويش،                به تحسين نادان و پندار خويش

 

همه كس را عقل خود به كمال نمايد، و فرزند خود به جمال.

 

ده آدمي بر سفره‌اي بخورند، و دو سگ بر مرداري با هم به سر نبرند.

حريص ، با جهاني گرسنه است، و قانع به ناني سير، حكما گفته‌اند:

توانگري به قناعت، به از توانگري به بضاعت.

رودة تنگ به يك نان تهي پُر گردد                  نعمت روي زمين پر نكند ديدة تنگ



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 11:14 | نویسنده : حسين فرجي |

بهار در شعر نو

عاشقا خيز، كامد بهاران

شكوه‌ها را بنه، خيز و بنگر،

كه چگونه زمستان سر آمد.

جنگل و كوه در رستخيز است،

عالم از تيره‌رويي در آمد،

چهره بگشاد و چون برق خنديد.

تودة برف بشكافت از هم،

قلة كوه شد يكسر ابلق.

مرد چوپان در آمد ز دخمه،

خنده زد شادمان و موفّق،

كه دگر وقت سبزه چراني است.

عاشقا! خيز كامد بهاران.

چشمة كوچك از كوه جوشيد،

گل به صحرا در آمد چو آتش،

رود تيره چو طوفان خروشيد،

دشت از گل شده هفت رنگه،

آن پرنده پي لانه سازي.

بر سر شاخه‌ها مي‌سرايد.

خار و خاشاك دارد به منقار،

شاخة سبز هر لحظه زايد،

بچّگاني همه خرد و زيبا.

آفتاب طلايي بتابيد

بر سر ژالة صبحگاهي،

ژاله‌ها دانه دانه درخشند،

همچو الماس و ، در آب ماهي،

بر سر موج ها زد معلق.

نيما يوشيج: منظومة افسانه 

بهار را باور كن

باز كن پنجره‌ها را، كه نسيم

روز ميلاد اقاقي‌ها را

جشن مي‌گيرد،

و بهار،

روي هر شاخه، كنار هر برگ،

شمع روشن كرده است.

 

همة چلچله‌ها برگشتند،

و طراوت را فرياد زدند.

كوچه يك پارچه آواز شده است،

و درخت گيلاس،

هدية جشن اقاقي‌ها را،

گل به دامن كرده است.

 

باز كن پنجره ها را اي دوست!

هيچ يادت هست،

كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟

برگ‌ها پژمردند؟

تشنگي با جگر خاك چه كرد،

 

هيچ يادت هست،

توي تاريكي شب‌هاي بلند،

سيلي سرما با خاك چه كرد؟

با سر و سينة گل‌هاي سپيد،

نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟

هيچ يادت هست؟

 

حاليا معجزة باران را باور كن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببين!

و محبّت را در روح نسيم،

كه در اين كوچة تنگ،

با همين دست تهي،

روز ميلاد اقاقي‌ها را

جشن مي‌گيرد.

 

خاك، جان يافته است.

تو چرا سنگ شدي؟

تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟

باز كن پنجره‌ها را ...

و بهاران را باور كن ! 

فريدون مشيري



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 11:11 | نویسنده : حسين فرجي |

احمد شاملو

با قامتي به بلندي فرياد

احمد شاملو پس از نيما يوشيج يكي از تاثيرگذارترين شاعران در روند تحويل شعر نو ايران است. او با آوردن سبكي نو در شعر به نام « شعر سپيد» شعر فارسي را از قيد اوزان عروضي آزاد كرد، و با تاكيد بر موسيقي دروني كلام نوعي از شعر را ارايه داد كه در نثر كهن فارسي ريشه دارد. اين شاعر بزرگ در 3 مرداد سال 1379 چشم از جهان فروبست و جامعه ادبي ايران را در داخل و خارج از كشور سوگوار كرد.

پردگيان باغ از پس معجر

عابر خسته را

به آستين سبز

بوسه‌يي مي‌فرستند

 

برگرده باد

گرده بويي ديگر است

درخت تناور

امسال

چه ميوه خواهد داد

تا پرندگان را

به قفس نياز نماند؟

چه انتظار پر ترديدي با شاعر است! چه انتظار خاطر آزاري، در اين شعر، با شاعر است و با ما: بوسه‌ي سبز "از پس معجر" و بوي ديگرگون "گرده‌يي" بر "گرده باد" نويد.

ميوه باران درختي‌ست، اما اگر اين ميوه ز قومي باشد تلخ كه چينه دان را بگذارد، پرنده را كنج حرمان در امان قفس بس!

تعبيري كه از اين شعر شاملو دارم انگار كه فشرده ذات تماميت طلب اوست، ذاتي كه به اندك يا ناتمام خرسند نمي‌شود: در هنر "همه" مي‌خواهد يا "هيچ". شايد به همين سبب است كه به تفسير رضاسيدحسيني از واژه sublime شكوه سخن را به كمال در شعر شاملو مشاهده مي‌كنيم.

با چهره احمد شاملو پيش از شاعريش آشنا شدم، كمتر از چهارده سال داشتم كه روزي نوجواني به دبيرستاني آمد كه مادرم در خيابان اميريه، كوچه انشا، داير كرده بود.

اوايل ارديبهشت بود. مسوول امور دفتري دبيرستان ميز خود را در گوشه پر ساية حياط گذاشته بود. از پنجره به حياط نگاه مي‌كردم. نوجوان تازه وارد زيبا بود و برازنده و تلخ! شايد همان « اميرزاده كاشي ها» بود با چشم هاي بادام تلخش كه هنوز در شعر متولد نشده بود. با خانم دفتر دار چند كلمه سخن گفت‌، پاسخي دريافت كرد و بي اعتنا به سوي در حياط به راه افتاد. ندانستم كه بود و چه گفت و چه شنيد. چند سال بعد كه عكس و شعري از او در يكي از نشريات ديدم، چهره آن نوجوان را به خاطر آوردم. دانستم او احمد شاملو بوده كه من نمي‌دانستم روزي روزگاري «بامداد شاعر» خواهد شد.

اگر چه آن ديدار يك سويه و چند لحظه‌يي نمي‌بايست براي من چندان مهم باشد، باري، بر اثر جادوي شعر تا همين لحظه در خاطرم به روشني برجا مانده است. با اين همه از زماني كه او شناخته شد و من نيز به جرگه شاعران در آمدم، تا ساليان آغاز انقلاب 1357 جز در ديدارهاي اتفاقي با او معاشر نبودم. بعد از 57 ، اما اين ديدارها به دلخواه و بيش از پيش دست داد.

شاملو شاعري مردمي و محبوب است. شعر استوار ديگر، گونه‌اش، صداي گرم و گيرايش به هنگام شعر خواندن، پابرجايي در عقايدش، انسان دوستي و ستم ستيزيش، تعبير پذيري كلامش كه هر كس در آن پيامي يا نشان از واقعه‌يي مي‌جويد و همدلي با هموطنانش او را به صورت «غول زيبايي» در آورده كه در استواي شب ايستاده است.» در آغاز دهه سي، وقتي شعر « سفر» او را در نشريه‌‌يي خواندم، دانستم كه در راهي قدم مي‌گذارد كه حتي در حيات نيما قواعد نيمايي را در هم مي‌ريزد. در اين شعر، نخستين گام هاي عصيان بر اوزان عروضي نيمايي برداشته شده است. زيرا وزن اين شعر تلفيقي است از اوزان كامق نيمايي با اوزاني كه مخدوش است يا وزن خاصي ندارد. اينك قسمتي از آن را عرضه مي‌كنم و زير  مصرعهاي مخدوش خط مي‌كشم:

در قرمز غروب رسيدند

از كوره راه شرق دو دختر كنار من

تابيده بود و تفته

مس گونه‌هاي شان،

و رقص زهره كه در گود بي ته چشم شان بود

به ديار غرب

ره آوردشان بود

و به ما گفتند:

« با من بيا به غرب !» ...

سه مصراع اول، يعني از «قرمز غروب» تا «گونه‌هاي شان» در افاعيل بحر مضارع سروده شده است، اما در مصرع‌هاي چهارم و پنجم و ششم و هفتم، همه افاعيل در هم ريخته و مغشوش هستند و مصراع هشتم باز به بحر مضارع باز مي‌گردد. بقيه شعر نيز با همين تناوب ادامه مي‌يابد. شاملو اين شيوه را در چند شعر ديگر آزموده، اما به زودي آن را رها كرد و به كلي از خير اوزان عرضي و نيمايي چشم پوشيد و به لحن طبيعي واژه‌ها روي آورد كه بعداً درباره آنها مختصر شرحي خواهم نوشت. لازم است گفته شود كه منوچهر شيباني نيز از كساني بود كه تركيب و تلفيق بحور مختلف عروضي را در شعر نيمايي آغاز كرد. او معتقد بود كه در يك قطعة واحد، به تناسب تغيير دورنمايه، بايد وزن شعر تغيير كند. اما هيچگاه از اوزان مخدوش استفاده نكرد. بعد از منوچهر شيباني، فروغ فرخزاد در پاره‌يي از شعرهاي تولدي ديگر ( 1342) و ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ( منتشر پس از خاموشي شاعر در 1345) شيوه به كار گرفتن اوزان مخدوش و تلفيق بحور مختلف را آزمود و در اين شيوه موفق‌ترين كارها را به جاي گذاشت.

باز گرديم به وزن شعر كه اشاره به شعر شيباني و فروغ را موجب شد. به عقيده من، درخشش و اعتلاي شعر شاملو با كناره گيري از اوزان عروضي سنتي و نيمايي آغاز و به تدريج تثبيت شد. وي شعري عرضه كرد كه در واقع وزن مشخصي ندارد. اما به هيج روي نمي‌توان آن را مانند نثر، بي لحن خاص، خواند يا يك واژه را از آن برداشت و در جاي ديگر گذاشت. شعري ست كه نوعي مطنطن خواني را به راوي خود تحميل مي‌كند. به عنوان نمونه، پاره‌يي از شعر «حرف آخر» را نقل مي‌كنم:

نه فريدونم من،

نه ولاديميرم كه

گلوله‌يي نهاد نقطه وار

به پايان جمله‌يي كه مقطع تاريخش بود

نه باز مي‌گردم من

نه مي‌ميرم ...

اگر شعر را ادامه دهيد، درخواهيد يافت كه هيچ شعر موزوني توان القاي خشم و خروش و ضربت و جدال اين شعر را ندارد. انگار كه ماجراجويي به ناگاه به شبستان ميكده‌يي وارد مي‌شود و ميزها را واژگون مي‌كند و مشت بر در و ديوار مي‌كوبد و حريفان را فرار مي‌دهد و سرانجام با قاطعيتي كه نتيجه پيروزي ست از شبستان خارج مي‌شود و طنين سنگين گام هايش سينه شب را مي‌شكافد:

... از شما مي پرسم، پا اندازان محترم اشعار هرجايي!:

اگر به جاي همه ماده تاريخ‌ها، اردنگي به پوزتان بياويزد با وي چه توانيد كرد؟ ... 

... من مشت‌هاي گرانم را

به سندان جمجمه ام

كوفتم

و به سان خدايي در زنجير

ناليدم

و ضجه‌هاي من

چون توفات ملخ

مزرع همه شادي‌هايم را خشكاند.

و معذالك

( آدمك هاي اوراق فروشي!)

و معذالك

من به دربان پرشپش بقعه امامزاده كلاسيسيم

گوسفند مسمطي

نذر نكردم!...

همين الزام مطنطن خواني بسياري را معتقد كرد كه اگر چه شعر شاملو وزن ندارد، در آن از «موسيقي دروني كلمات» استفاده شده است. اين تعبير نو ساخته و مبهم راه را براي تفسيرهاي گوناگون باز مي‌گذارد، اما براي هواداران عروضي سنتي و معتقدان شعر موزون كلاسيك يا نيمايي، مبهم و ناپذيرفتني است، مي‌گويند:«موسيفي دروني كلمات كدام است و بيرون آن كدام؟ موسيقي واژه وقتي به گوش مي‌رسد كه به زبان تلفظ شود، و به هر حال بيروني ست»!

از طرف ما از ديرباز با اين نوع موسيقي كلمات آشنا هستيم.

مناجات خواجه عبدالله، گلستان سعدي، تاريخ بيهقي، تذكره الاوليا عطار و بسياري ديگر از متون قديم ما از اين موسيقي واژه بر خودارند و شاملو نيز آموختة اين نوع متون است و گوش او اين موسيقي را به خوبي مي‌شناسد. پس از تركيب و كنار هم نشاندن آنها ناممكن است. بهتر مي‌بود كه به جاي «موسيقي دروني كلمات» موسيقي طبيعي يا «طنين طبيعي كلمات» به كار گرفته مي‌شد، زيرا هر واژه به طور طبيعي طنين خاصي دارد و تلفيق و تركيب هنر شناختي آنها با يكديگر موسيقي مورد نظر را بوجود مي‌آورد. وقتي شاملو مي‌گويد: « تكخال قلب شعرم را فرو مي‌كوبم من»، همين واژة «من» كه در جمله منثور وجودش حشو است، مي‌تواند قاطعيتي ضربتي به شعر بدهد كه آن را طنيني خاص برخوردار كند، مثل مشتي كه پس از آخرين كلام بر روي ميز كوبيده شود.

استفاده از طنين طبيعي كلمات و تاليف و تلفيق و جابجايي چيدن و به كار گرفتن اجناس‌هاي لفظي و صوتي واژه‌ها و حرف‌ها ايجاد تخيل مي‌كند. صدا و حالت شكستن، كوبيدن، خروشيدن، جوشيدن، و بسياري از فعاليتهاي انسان يا طبيعت را مي‌توان با ايجاد تناسب در تركيب واژه‌ها عينيت بخشيد. شاملو كسي ست كه قدرتمندانه از اين شگرد سود مي‌جويد.

پاره‌هاي كلامي طنين طبيعي دارند كه اگر با دقت در آن ظرفيت‌ها كه اشاره كردم تاليف شوند، آهنگي مناسب پديد مي‌آورند كه عروضي نيست. اما اگر اين پاره‌ها تكرار شوند. وزن عروضي به وجود مي آورند. بيشتر اوزان تازه من چنين پديد آمده‌اند، اما شاملو توجهي به عروضي كردن اين نوع طنين ندارد و تساوي پاره‌هاي كلامي را نمي‌پسندد. تنها طنين واژه‌ها نيست كه شعر شاملو را شاخصيت مي‌بخشد. او در دست آوردن تصوير و فضا و موضوع تازه شكارچي نيرومندي‌ست.

وي متنوع ترين موضوع ها را انتخاب مي كند، اما در بند موضوع نمي‌ماند و اجازه مي‌دهد كه شعر آزادانه پيش برود. شهر «نگاه من» چنين آغاز دارد:

سال بد

سال باد

سال اشك

سال شك

سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم

سالي كه غرور گدايي كرد

سال پست

سال درد

سال عزا

سال اشك پوري

سال خون مرتضي ...

موضوع شعر اعدام مرتضي كيوان و ديگران است، با پيش درآمدي غم انگيز، اما شاملو در بند اين آغاز نمي‌ماند. به سياله‌هاي ذهن خود اجازه جولان مي‌دهد. به عشق ، به زندگي، به گذشته، به معشوق و به خوبي‌هاي او مي‌انديشد و با شيرين‌ترين لبخند محبوب خود «سال بد» را به پايان مي‌رساند. زبان شاملو در اين شعر موجز و بسيار تازه است. تنها دو تركيب تازه «اشك پوري» و «خون مرتضي» حكايت درازي از اعدام‌هاي آن سال است. وقتي مي‌گويد:« بدي شعر شد / سنگ شعر شد / علف شعر شد / دشمني شعر شد / همه شعرهاي خوبي شد /» يك دوران منقلب شده را در سطري بيان مي‌كند و اين كار هر كس نيست.

مقلدان شاملو فراوان بودند، رهايي از قيد وزن و قافيه بسياري را فريفت، اما هيچكس نتوانست بديلي براي شعر شاملو بسازد. هنر اصيل نه تقليدي است و نه تقليد پذير. آنان كه در قالب نيمايي به جايي رسيدند دو نمايه را ديگرگون ساختند. زبان را ديگرگون ساختند. اگر اخوان زبان خراساني را در قالب نيمايي نمي ريخت هرگز شعري چون « سبز » يا « آنگاه پس از تندر » به وجود نمي آورد.

نيمي از توفيق شاعران در گرو « زبان » و « آوري » ست. شاملو در اين فن استاد است. نهايت توانايي او را در دفتر ما قبل آخرينش با نام در آستانه ( 1376 ) مي‌توان مشاهده كرد. اين دفتر پيرانه سري زبان فاخر را با انديشه‌يي ژرف و احساسي موثر عرضه مي‌كند. شعري را كه به هوشنگ گلشيري هديه شده است، با هم مي‌خوانيم:

قناري گفت: كرة ما

كره قفس‌ها با ميله‌هاي زرين و چينه‌دان چيني.

ماهي سرخ سفره هفت سين‌اش به محيطي تعبير كرد.

كه هر بهار

متبلور مي‌شود.

كركس گفت: سياره من

سياره بي‌همتايي كه در آن

مرگ

ماده مي‌آفرين

كوسه گفت: زمين

سفر بركت خيز اقيانوس‌ها

انسان سخني نگفت

تنها او بود كه جامه به تن داشت

و آستين‌اش از اشك‌تر بود.

جامعيت شاملو نيز نكته‌يي‌ست كه بر تشخيص و كمال او مي‌افزايد: شاملو محقق، نويسنده، قصه نويس، مترجم و منتقد نيز هست. گردآوري كتاب كوچه خدمتي عظيم به فرهنگ توده‌هاست، چيزي كه تدوين آن همتي والا مي‌خواست. آرزوي تندرستي و عمر دراز براي او دارم تا كار اين فرهنگ به انجام برسد و اكنونيان از آن بهره مند شوند و آيندگان بر آن بيفزايند.

            حيف كه دير با او الفت گرفتم، همچنين با همسر نازنينش آيدا كه واقعاً نيمه مكمل اوست. شاملو كم سخن اما شيرين گفتار و مودب و محفل آراست. ساليان پيري و بيماري در انتظار همگان است و شاملو درگير و دار اين سال‌ها هنوز سيمايي دلپذير و آرام دارد. موهايش چون كلاف نقره پر پيچ و درخشان، تاج پيشاني بلند اوست. بي اعتنا به دندان‌هايي كه در زندان با قنداق تفنگ دژخيمان فرو ريخته است. با صداي گرم و گيرا و كلامي فصيح سخن مي‌گويد و همچنان دوست داشتني و زيباست. فروغ شعر اوست كه اين چهره را هميشه روشن مي‌كند. حتي در دهه هشتم عمر.

ماخذ: اينترنت

سيمين بهبهاني

 



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 11:8 | نویسنده : حسين فرجي |

نيما يوشيج پدر شعر نو

 پدر شعر نو علي اسفندياري متخلص به نيما يوشيج، فرزند ابراهيم خان اعظم السلطنه نوري در دهكده يوش از بخش بلده شهرستان نور متولد شد.

خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت. در مدرسه عالي سن لوئي تهران به ادامه تحصيل پرداخت. با آموختن زبان فرانسه با ادبيات غرب آشنا شد. نيما در شرح احوال خود مي‌نويسد: « آشنايي با زبان خارجي ، راه تازه‌اي پيش چشم من گذاشت». اولين اثر وي در سال 1300 هجري به نام « قصه رنگ پريده » منتشر شد. او مبتكر سبكي نو در شعر پارسي است كه به نام "شعر نو" معروف شده است.

او در سال 1301 سرآغاز شعر نو، افسانه را منتشر ساخت و چند سال بعد يعني در سال 1305 شعر خانواده سرباز را سرود.

نيما شغل آموزگاري را در سال 1309 يعني زماني كه 33 سال داشت در مدرسه حكيم نظامي آستارا آغاز كرد كه آن دوران در تحول فكري نيما بسيار حائز اهميت است. لازم به ذكر است او در سالهاي نوجواني به تشويق استادش « نظام وفا » به سرودن شعر پرداخت.

بايد خاطر نشان ساخت كه يادداشت‌هايي به صورت پراكنده در سالهاي 1301 الي 1314 از وي به جاي مانده است.

مجموعه اشعار وي به نامهاي قصه رنگ پريده، اي شب، منت دونان، شير، چشمه كوچك. يادگار، انگاسي. بز ملاحسن، گل ناز دار، خاركن، روباه و خروس، به ياد وطنم ... توسط تورج قوچاني جمع آوري گشت.

از زمان مشروطيت به بعد به ويژه از زمان روي كار آمدن رضاخان تا اتمام دوره حكومت او، شاعران بي‌پروا و واقع گرا و حتي رومانتيك سياست سرا مورد قلع و قمع قرار گرفتند. براي مثال عشقي و فرخي جان خود را از دست مي‌دهند، عارف قزويني خانه نشين مي‌شود و در گرسنگي مي‌ميرد، ايرج ميرزا خود را به آن راه مي‌زند و ... نيما در چنين دوره‌اي به سمبوليسم خاص خود روي مي‌آورد. سمبوليسمي كه عموماً ديدگاه سياسي غير مستقيم پوشيده گويي و رمزنويسي را به عنوان تنها حربه موثر به كار مي‌گرفت و چنين است كه در ديوان نيما نه تنها بيشتر شعرها نمادين هستند بلكه عنوان شعر هم نمادين است مانند : ققنوس، ناقوس، مرغ آمين و ...

مرحوم اخوان ثالث نقل مي‌كرد كه روزي در زندان شاهي پس از كودتا مي‌پرسد، باز هم مي‌شود شعري گفت كه اين آقايان نفهمند ولي مردم بفهمند.

به قول يكي از زبان شناسان و منتقدان، شعر حافظ هم با استعارات و ابهامات كلامي كه مي‌آفريند در ساز و كارهاي ذهني دست به همان ترفندهايي مي‌زند كه نمونه‌اش را در  شعر نيما مي‌بينيم.

جلال آل احمد مي‌گويد هر شب شعرهايي در اين كنگره خوانده مي‌شود و شبي كه نوبت شعر خواندن نيما رسيد به ناگاه همگان با قطع برق مواجه شدند، روي ميز خطابه شمعي نهاده شد و نيما شروع به خواندن شعر « آي آدمها » نمود كه با حال و هواي موجود در سالن بسيار مناسب بود.

نيما زندگي مرفه‌اي نداشت و با دست مايه‌اي كه از وزارت فرهنگ آن زمان مي‌گرفت به سختي امرار معارش مي‌كرد و عاليه خانم همسر ايشان نيز كه به سمت كارمند بانك ملي انجام وظيفه مي‌نمود در گذران زندگي، وي را همراهي مي‌نمود.

نيما دوران بازنشستگي را در خانه بسر مي‌برد و به سرودن شعر مي‌پرداخت و اصولاً به علت اينكه بيشتر عمر خود را در يوش گذرانده بود به سختي مي‌توانست خود را با آداب و فرهنگ مردم شهري سازگار نمايد، او هميشه آرزوي هواي كوه را داشت و ساعتهاي متمادي به زادگاهش مي‌انديشيد، آنچنان كه با فرا رسيدن فصل تابستان خانه‌اي را كه در خيابان دزاشيب داشت اجاره مي‌داد و براي استراحت به زادگاهش باز مي‌گشت.

وي ده سال آخر عمرش با شعراي بنام مراوده بسيار داشت و خيل جوانان براي همنشيني و مصاحبت با نيما همواره اطراف او را فرا گرفته بودند.

وي در آخرين لحظات حيات پرافتخارش، زندگي آرامي داشت و از نگرانيهاي دروني‌اش اثري ديده نمي‌شد، نگاه آرام و حركاتش نرم و لطيف به نظر مي‌رسيد.

به گفته جلال آل احمد: بدين صورت بود كه پيرمرد دور از هر ادعايي به سادگي در ميان ما زيست و با ساده دلي روستايي خويش از هر چيز تعجب كرد و هر چه بر او تنگ گرفتند كمربند خود را تنگ تر بست و همچون مرواريد در دل صدف ناموزوني سالها بسته ماند. در چشم او كه خود چشم زمانه ما بود آرامشي بود كه گمان مي‌بردي شايد هم به حق از سر تسليم است.

در واپسين لحظات حيات، به خواست وي قرآن به نزدش آوردند و لاصفات صفا ( سوگند به فرشتگان صف در صف ) آيه‌اي بود كه آخرين نگاه او را به اين دنيا پر كرد.

او در طول حياتش چنان به زادگاهش عشق مي‌ورزيد كه در وصيت‌نامه خود نيز نوشته بود جسدش را در زادگاهش به خاك بسپارند.

 

ماخذ: مجله هما ش 30



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 11:6 | نویسنده : حسين فرجي |

سهراب سپهري

 سهراب سپهري پانزدهم مهرماه 1307 در كاشان متولد شد و چند ماهي پيش از كودتاي 28 مرداد, در خردادماه 1332 دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا را به پايان رسانيد؛ علاقه به شعر و نقاشي در سهراب به موازات هم رشد يافت چنان كه پا به ‏پاي مجموعه شعرهايي كه از او به چاپ مي‏رسيد, نمايشگاه ‏هاي نقاشي او هم در گوشه و كنار تهران برپا مي‏شد و او گاهي در كنار اين نمايشگاه‏‌ها شب شعري هم ترتيب مي‏داد؛ تلفيق شعر و نقاشي در پرتو روح انزوايي و متمايل به گونه‏اي عرفان قرن بيستمي, هم به شعر او رقت احساس و نازك بيني هنرمندانه ‏اي مي ‏‏بخشيد و هم نقاشي او را به نوعي صميميت شاعرانه نزديك مي‏كرد.

تخيل آزاد, سوررئاليسم خفيف, جستجوي روابط متعارف اشياء, مفاهيم آميخته با خيال پردازي از مشخصه‌‏هاي آشكار شعر سپهري است. همين ويژگي‌هاست كه در نظر برخي وي را به تمايلات سبك هندي و قابليت مقايسه با بيدل دهلوي, شاعر عارف و خيال پرداز سده دوازدهم هند نزديك كرده است.

سفرهاي سهراب به غرب و شرق عالم و ديدار از رم, آتن, پاريس و قاهره, تاج محل و توكيو براي او بشتر سلوك روحي و معنوي و سير در انفس به حساب مي‏آمد تا گشت و گذار و جهان ديدگي و سير در آفاق.

پيشتر از آن كه به هند و ژاپن سفر كند با فكر و انديشه بودايي و سلامت عارفانه پيشينيان آشنايي داشت, اين سفر آشنايي و علاقه او را ژرف‌تر كرد و در مجموع به هنر او سيرتي عارفانه و پارسايانه بخشيد.

سفر به ژاپن كه به قصد آموختن حكاكي روي چوب, آهنگ آن كرده بود, به او چيزهايي ديگر نيز آموخت؛ اينكه شعرهاي سهراب سپهري را گاهي در حال و هواي "هايكو" يافته‌اند, اين كه سپهري به داشته‌‏هاي خود خرسند و به شهر و ديار و طبيعت  رهاي اطراف شهر خود كاشان پاي بند است, هر چند اندك مي‏تواند نتيجه تاثير اين گونه سفرها باشد, چنان كه توجه او به طبيعت هم در نقاشي و هم در شعر نيز از اين تاثير بلكي دور نمانده است.
او چشم به طبيعت داشت و از پيرامونيان خود, كه شايد تنها اندكي از آنان از صداقت و صميميت انساني بالايي برخوردار بودند, پرهيز مي‏كرد:

 

به سراغ  من اگر مي‏آييد

نرم  و آهسته بياييد,  مبادا كه ترك بردارد

چيني  نازك  تنهايي  من

 

علاقه سهراب به هنر و مكتب‏هاي فلسفي شرق دور, معروف است. اين علاقه را وي با آگاهي توام كرده بود. او به مطالعه در فلسفه و اديان بسيار علاقمند بود.

شعر او انديشه‌هاي لطيف و تاب عرفاني و انساني، و دوستي طبيعت در كمال سادگي و لطافت موج مي‌زند. او به گونه‌اي تازه به هستي و طبيعت و زندگي مي‌نگرد، و ما را به پاكي و سادگي و دوستي فرا مي‌خواند. زبان او ساده و نزديك به لحن گفتاري، و عاري از پيچيدگي و پيرايه است.

سپهري روز اول ارديبهشت ماه 1359 در اثر ابتلاي به بيماري سرطان خون درگذشت. با آن كه شعر وي حاوي فضيلت‏هاي گمشده انساني بود در زمان حياتش مقبوليت عام پيدا نكرد, اما بعد از انقلاب و به ويژه از دهه 1360 به بعد گروهي از شاعران و منتقدان به شعر وي روي آوردند و بر شعرش نقد و تفسير نوشتند.

 

صداي پاي آب

 

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست.

تكه ناني دارم، خرده خوشي، سر سوزن ذوقي

مادري دارم، بهتر از برگ درخت،

دوستاني بهتر از آب روان،

و خدايي كه در اين نزديكي است.

لاي اين شب بو ها، پاي آن كاج بلند ...

 

من مسلمانم ،

قبله ام يك گل سرخ،

جانمازم چشمه، مُهرم نور،

دشت، سجادة من

من وضو با تپش پنجره‌ها مي‌گيرم.

در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.

سنگ از پشت نمازم پيداست...

 

اهل كاشانم.

پيشه‌ام نقّاشي است:

گاه گاهي قفسي مي‌سازم با رنگ، مي‌فروشم به شما،

تا يه آواز شقايق كه در آن زنداني است،

دل تنهايي‌تان تازه شود.

چه خيالي، چه خيالي، ... مي دانم،

پرده‌ام بي جان است.

خوب مي دانم، حوضِ نقاشي من بي‌ماهي است...

 

چيزها ديدم در روي زمين:

كودكي ديدم، ماه را بو مي‌كرد.

قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي‌زد.

نردباني كه از آن، عشق مي‌رفت به بام ملكوت.

من زني را ديدم، نور در هاون مي‌كوبيد.

ظهر در سفرة آنان نان بود، سبزي بود، دُوري شبنم بود، كاسة داغ محبّت بود.

من گدايي ديدم، در به در مي‌رفت آواز چكاوك مي‌خواست،

و سپوري كه به يك پوستة خربزه مي‌برد نماز ...

 

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من نديدم بيدي، سايه‌اش را بفروشد به زمين.

رايگان مي‌بخشد، نارون شاخة خود را به كلاغ.

هر كجا برگي هست، شور من مي‌شكفد...

 

مثل بال حشره وزن سحر را مي‌دانم.

مثل يك گلدان، مي‌دهم گوش به موسيقي روييدن.

مثل زنبيل پر از ميوه تب تندِ رسيدن دارم...

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش‌هاي بلند ابدي ...

 

من به سيبي خشنودم.

و به بوييدن يك بوتة بابونه.

من به يك آينه، يك بستگي پاك، قناعت دارم...

من صداي پر بلدرچين را، مي‌شناسم،

رنگ‌هاي شكم هوبره را، اثر پاي بزكوهي را.

خوب مي‌دانم ريواس كجا مي‌رويد،

سار، كي مي‌آيد، كبك كي مي‌خواند، باز كي مي‌ميرد...

 

من نمي‌دانم،

كه چرا مي‌گويند؛ اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست.

و چرا در قفس هيچ كس كركس نيست.

گل شبدر چه كم از لالة قرمز دارد؟

چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.

واژه‌ها را بايد شست.

واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

 

چترها را بايد بست،

زير باران بايد رفت.

فكر را، خاطره را زير باران بايد برد

با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت.

دوست را، زير باران بايد ديد.

http://www.sohrab-sepehri.org

ماخذ: زبان و ادب فارسي



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 11:2 | نویسنده : حسين فرجي |

زندگي‌نامه دانته

دانته آليگيري Dante Alighieri در ماه مه سال 1265 در شهر فلورانس بدنيا آمد.

فلورانس در آن زمان يكي از جمهوري‌هاي متعدد ايتاليا بود كه مانند شهرهاي ونيز Venezia ، پيزا Pisa، سيه‌نا Sienna، جنوا Genova، راوناRavenna  و غيره ، براي خود استقلال داشت؛ اين شهرها از لحاظ بازرگاني شهرهايي آباد و مرفه بودند، ولي همه آنها دستخوش اختلافات و دسيسه بازيها و بند و بستهاي داخلي فراواني بودند كه در آن دوره تقريباً بر سراسر اروپا حكمفرما بود، منتها در هيچ جا بپاي ايتاليا نمي‌رسيد.

ازاوايل قرن سيزدهم مسيحي (قرني كه دانته در آن بدنيا آمد)، فلورانس و غالب شهرهاي اطراف آن ميدان زور آزمائي سياسي دو دسته اي بودند كه گوئلفي Guelfi و گيبليني Ghibellini نام داشتند. از لحاظ سياسي «گيبلينو» ها طرفدار«امپراتوري مقدس روم و ژرمن» بودند كه رياست آن با امپراتور آلمان بود، و «گوئلفو» ها كه خاندان دانته از آنها بود بعكس هواخواه پاپ و آزادي ايتاليا از نفوذ آلمان بودند.

دانته ساليان كودكي و جواني خود را در دوران قرون وسطي و جنگهاي صليبي و آشوب در اروپا گذراند. از تحصيلات اوليه او چندان اطلاعي در دست نيست، ولي قطعي است كه اين تحصيلات وسيع و دامنه دار بود؛ ظاهراً وي در دانشگاه «بولونيا» كه درآن عصر شهرت خاص داشت و نيز در دارالتعليم فرقه مذهبي «برادران كهتر» Frati Minori در شهر سنتا كروچه تحصيل كرد، ولي قسمت عمده رشد فكري و فلسفي خود را مرهون دانشمند بزرگي بنام «برونتو لاتيني» Brunetto Latini بود كه چندين كتاب و يكنوع «دائره المعارف» علوم آن عصر را بزبانهاي فرانسه و ايتاليائي و لاتيني نوشته بود، و دانته در سرود پانزدهم «دوزخ» خود بتفصيل و با احترام از او نام مي‌برد.

در اين دوران كودكي بود كه عشق افسانه و معروف دانته به «بئاتريكس» آغاز شد. بئاتريكس دختر مردي به نام «پرتيناري» بود كه نزديكي خانوادگي با دانته داشت، و در يك ميهماني فاميلي بود كه دانته براي اولين بار با دختر او ملاقات كرد. در آن هنگام «دانته» نه سال داشت و بئاتريس هشت ساله بود، ولي خود دانته معتقد است كه عشق سوزان او به بئاتريس از همين هنگام آغاز شد ، و چنانكه در كتاب «زندگاني نو» خود مي‌گويد«از اين هنگام بود كه پا بقلمرو سلطان عشق نهاد.»

ده سال بعد وي نخستين نغمه‌هاي عاشقانه خود را بخاطر اين دختر سرود. ولي اين عشق تا آخر بصورتي افلاطوني باقي ماند، زيرا بئاتريس بمردي ديگر شوهر كرد و اندكي بعد در ژوئن سال 1290، در 24 سالگي مرد. اين مرگ نابهنگام روح دانته را تكان داد و او را كه هنوز شاعري تازه كار و ناپخته بود، چنان آماده شاعري كرد كه عاقبت بصورت يكي از بزرگترين شاعران تاريخ جهانش در آورد.

در ادبيات جهان ستايشي كه دانته از اين زن كرده نظير ندارد، زيرا هيچ شاعري هنوز محبوبه خود را تا بدين درجه الوهيت بالا نبرده است. دانته بدين بئاتريس در «كمدي الهي» مقام «مظهر حق» و «نماينده لطف الهي » داده و او را تا بحد فرشتگان ملكوت بالا برده و در عاليترين طبقه فردوس، كه آدميان بدان راه مي‌توانند يافت جاي داده است. خودش، پيش از سرودن «كمدي الهي» در كتاب معروف ديگرش بنام «زندگاني نو» Vita Nuova   نوشته بود كه : «... اميد دارم درباره او آن چيزي را بگويم كه تاكنون درباره هيچ زني گفته نشده است» ، و كم اتفاق افتاده كه كسي تا بدين پايه بقول خويش وفا كرده باشد.

با اين وصف، عشق دانته به بئاتريس مانع از آن نشد كه وي پس از مرگ محبوبه خود روي به عشقهائي ديگر آورد و سراغ زيبا روياني دگر رود.

شايد، چنانكه غالباً در شرح حال دانته نوشته‌اند،اين گريز پائيهاي شاعر بيشتر بخاطر سرگرم كردن او صورت گرفت تا براي تسلاي خاطر و فراموشي. بالاخره در سال 1293، يكسال بعد از مرگ بئاتريس، وي با زني به نام جما Gemma از خاندان دوناتي Donati يك خانواده محترم فلورانسي ازدواج كرد، و اين زن تا ده سال بعد از مرگ او نيز بزيست .

در اين زمان دانته شاعر مشهوري شده بود و يكي از رهبران مكتب ادبي تازه‌اي بنام «سبك ملايم نو» Dolce Stil nuovo بشمار مي‌رفت كه در عالم ادب بوجود آمده بود. اين مكتب، نظير مكتب رمانتيك قرن نوزدهم طرفدار بيان احساسات و عواطف قلبي بود، و اساس كار آن دوري از تصنع و سادگي بيان و توجه به الهامات شاعر بشمار مي‌رفت ، و از اين حيث نقطه مقابل مكتب ادبي رايج آن‌ زمان بود كه «مكتب ادبي سيسيل» نام داشت و اساس كارش سبك نويسندگي پيچيده و پر از سجع و قافيه‌اي بود كه تا حد زيادي به مكتب نظم هندي ما شباهت داشت .

در همين احوال دانته در چندين زد و خورد بين قواي فلورانس و همسايگان اين شهر شركت كرد كه خاطره آنها جابجا در «كمدي الهي» آمده ، و مهمترين شان نبرد «كامپالدينو» بود.

در حدود سي سالگي به فعاليت سياسي پرداخت. در سالهاي 1296 و 1297 بعضويت «شوراي صد نفري» Consiglio dei Cento انتخاب شد و در سال 1300 بسمت سفير فلورانس به «سن جمينيانو» رفت؛ دو ماه نيز در سال 1301 سمتي نظير «رئيس ديوان عالي كشور» را در شهر خود داشت و در اين سمت بود كه لااقل ده نطق آتشين عليه پاپ بوينفاتسيوي هشتم ايراد كرد كه تمام بدبختيهايspan style='mso-spacerun:yes'>  بعدي او از آن سرچشمه گرفت؛ ولي دانته عملاً در «كمدي الهي» از او بطوري انتقام ستاند كه اين پاپ را بصورت يكي از منفورترين پاپهاي تاريخ كليسا درآورد.

در سال 1300، بين دو دسته سياسي «سفيدها» كه نماينده ثروتمندان و نوكيسگان شهر بودند، و دسته «سياه‌ها» كه از طبقات عامه هواخواهي مي‌كردند، زد و خوردي شديد در گرفت كه بر آتش كينه توزيهاي گذشته دامن زد. پاپ ظاهراً براي استقرار آرامش و در واقع براي توسعه نفوذ خود ، كاردينال «آكوئاسپارتا» را به فلورانس فرستاد، ولي وي نتوانست كاري انجام دهد، و اين بار پاپ از شارل دووالوا برادر فيليپ لوبل پادشاه فرانسه كمك گرفت. مقام و قدرت اين «مصلح» تازه فلورانسيان را سخت نگران كرد، و دسته سفيدها كه در آن وقت روي كار بودند ، سه نفر را بنمايندگي خود بعنوان «سفير فوق العاده » به نزد پاپ فرستادند تا او را از اين فكر منصرف سازند و راه سازشي بدست آرند. دانته يكي از اين سه نفر بود، ولي آن روزي كه بقصد سفر به واتيكان از شهر خود بيرون آمد خبر نداشت كه ديگر تا آخر عمر خويش اين شهر را بچشم نخواهد ديد .

اندكي بعد از آغاز اين سفر بود كه «شارل دووالوا» و قواي پاپ پيروزمندانه وارد فلورانس شدند و دسته سفيدها را كه با آنان مخالفت كرده بودند از آنجا راندند و زمام امور را بدست «سياه‌ها» سپردند . اين تغيير حكومت مقدمه «تصفيه» دامنه داري شد كه در نتيجه آن، بسياري از اشخاص سرشناس و خاندانهاي بزرگ شهر از ميان رفتند؛ و از نظر تاريخي «دانته» معروفترين قرباني اين تصفيه شد.

روز 27 ژانويه سال 1302 نخستين حكم عليه دانته از طرف دادگاه فلورانس صادر شد. در اين حكم بقصد بدنام كردن وي، سخني از سياست نرفته بود، بلكه ويرا متهم به «سوء استفاده ازاموال دولتي» كرده و بدين جرم بپرداخت پنج هزار «فيورينو» جريمه و دو سال تبعيد از فلورانس و محروميت ابد از حقوق مدني محكوم ساخته بودند. دادرسي بطور غيابي صورت گرفت و دانته در آن حضور نيافت، زيرا همه مي دانستند كه در چنين دادگاهي راي به‌ چه صورت خواهد شد. تقريبا چهل روز بعد از آن، حكم تازه‌اي درباره او صادر شد اين بار وي محكوم بدان شده بود كه اگر بدست مقامات تامينيه و قضائي فلورانس بيفتد، زنده زنده در آتش سوزانده شود.

عدم موفقيت اين «مقامات تامينيه» در دستيابي به دانته، بيش از هر كس بنفع خود فلورانسي ها تمام شد، زيرا از شش قرن پيش بزرگترين افتخار اين شهر اينست كه چنين مردي را به جهان داده است ، و معلوم نيست كه خيلي از تصفيه‌هاي ديگر اين چنين اشخاصي را از ميان نبرده باشد.

از آن پس يك دوران ممتد آوارگي و در بدري براي شاعر شروع شد كه تا آخر عمر او ادامه يافت . نخستين ضربتي كه دانته از اين بابت خورد، از دست دادن زن و فرزندانش بود. زيرا اينان اجازه نيافتند كه از فلورانس خارج شوند، و بناچار شاعر از زن و چهار فرزندش :«پيترو»،«پاكوپو»، «آنتونيا»، «بئاتريچه» دور شد. از اين چهار، دو تاي اولي پسر و دو تاي دومي دختر بودند و شاعر بدين دختر «بئاتريكس» نام داده بود . از اين تاريخ ديگر تا آخر عمر زنش را نديد، و دو تن از فرزندانش فقط در اواخر زندگاني او توانستند بشهري كه وي در آن بسر مي‌برد بروند.

دوران بيست ساله بازمانده عمر دانته، از اين پس در شهرهاي مختلف ايتاليا گذشت، و احتمال هم مي‌رود كه وي در اين ضمن به فرانسته و آلمان و شايد هم به انگلستان سفر كرد. بهر حال چندين دانشگاه فرانسته و آلمان، و دانشگاه آكسفورد انگلستان ، مدعي آنند كه اين «شاعر بزرگ اروپا » را در زمره شاگردان  خود داشته‌اند. تا آخر عمر، دانته همچنان اميد داشت كه روزي اجازه بازگشت به فلورانس بدو داده شود، ولي هر بار اين اجازه را از وي مضايقه كردند، و بالاخره نيز مردي كه ايتاليا او را از «بزرگترين نوابع تاريخ خود» شمرد، دور از زاد و بوم خويش در غربت بخواب جاودان رفت .

يكي دو سال اول را وي در شهر سيه نا Sienna گذرانيد. از آنجا به سن گودنتو و وروناVerona  و بعد به پادووا Padova رفت. در همه جا از طرف بزرگان و زمامداران شهرها با او بگرمي تمام رفتار شد و همه جا در بارها و كاخها برويش گشوده بود. ولي خودش با تلخي به يكي از دوستان نزديكش نوشت: «نميداني نان ديگري چه تلخ است، ونميداني چه سخت است كه آدم از پلكان ديگري بالا رود و پائين آيد!»

چندي نيز ، از 1314 تا 1316، در شهر لوكا Lucca مقيم بود، ولي آخرين منزل اين سفر غربت بيست ساله او، و مشهورترين اين منزلها ، شهر راوناRavenna  بود. اين شهر در اين زمان تحت حكومت «گويدو نوولو دا پولنتا» Guido Novello da Polenta  بود كه دانته نامش را جاوداني كرده است، و«فرانچسكادار يميني» ، زن زيبائي كه جذابترين «قيافه» دوزخ دانته است ، و با دست دانته نامش در فهرست عشاق بزرگ تاريخ جهان ضبط شده، خويشاوند اين دوك بود.

دانته در اين شهر تا سال 1321 ميهمان «كان گرانده دلا اسكالا»  Can Granda della Scalla بود؛ و اين همان كسي‌ست كه «كمدي الهي » شاعر بوي اهدا شده است. در تابستان اين سال، وي از طرف كنت داپولننا، زمامدار شهر، بعنوان «سفير فوق العاده» به يك ماموريت خارج رفت. در بازگشت از اين ماموريت بود كه وي بناگهان دچار تبي شديد شد و اين تب در شب 14 سپتامبر سال 1321 او را بدست مرگ سپرد در اين هنگام 56 سال داشت. در ساعت آخر گفت: «كاش در خانه خودم مرده بودم»

در خانه او، در اين زمان زني شكسته دل زندگي مي‌كرد كه حق ديدار شوهرش را نداشت. ولي مردم شهري كه با او چنين رفتاري كرده بودند، پس از مرگ وي ناگهان فهميدند كه اين تبعيدي بزرگترين پرچمدار افتخار شهر آنان بوده است. آنوقت داد و فرياد براه انداختند تا جسد شاعر و نابغه بزرگ خود را پس بگيرند، و اين «نوشداروي پس از مرگ خواننده ايراني را بي‌اختيار بياد شاعر بزرگ ديگري از سرزمين ما مي‌اندازد كه ا و نيز مثل دانته از بزرگترين مفاخر تاريخ بشر بود، و او نيز مثل دانته زبان كشور خود را «پي افكند» و او نيز مثل دانته ساليان آخر عمر را با دلشكستگي و تلخكامي در گوشه‌اي گذرانيد، و اگر آنچه مثل اينست كه طبيعت از آنانكه تحمل عظمت نبوغشان را ندارد، در همه جا به يك نوع و با يك روش معين انتقام مي‌گيرد.

راوني‌ها حاضر به پس دادن جسد ميهمان بزرگ خود نشدند، و اين بار فلورانسي‌ها كه از تطميع نتيجه نگرفته بودند از راه تهديد در آمدند و لشكر آرائي كردند تا «خاك راونا را بتو بره كشند» و جسد دانته را پس بگيرند . اما اين بار «برادران كهتر» راونا دست بحيله زدند و فلوران‌سيان را فريب دادند، و بالاخره نيز جسد بزرگترين ميهماني را كه يك شهر ايتاليايي بخود ديده بود، و خواهد ديد، در خاك خويش نگاه داشتند. و امروز آرامگاه اين شاعر كه مثل آرامگه خواجه آسماني ما «بر آن مي‌گذرد و همت ميخواهند» در آن شهر است.

 

   آثار دانته
  كمدي الهي  
  كمدي الهي در ادبيات جهان  
  مقدمه‌اي بر كمدي الهي  
  سفر دوزخ  
   درباره دانته


تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:59 | نویسنده : حسين فرجي |

گوته مريد حافظ

 

يوهان ولفگانگ گوته (1832-1749 ميلادي) شاعر و نابغه شهير آلماني، بزرگترين شخصيت ادبي قرن نوزدهم بر قله رفيع تاريخ بشريت و ادبيات جهان تكيه زده است .

گوته "ساحرانه " و "حكمت آميز" مي سرود و مي نوشت . واژه هاي او هوش رباست و پر نغز، روح بخش است  و جان‌فزا. عباراتش پرفسون است و پر مغز كه در آن شاعرانگي و فرزانگي موج مي زند. "گوته" نخست توجه مردم آلمان رابه خود جلب كرد و سپس جهانيان را به مطالعه آثارش فراخواند كه سخت او را ستودند .

ستايش جهانيان در وصف گوته، فرهيختگان عالم را برانگيخت در اين راه جوش و خروشي شگفت برپا كنند. حاصل، كتابهايي بود كه يكي در پي ديگري نوشته شد و انتشار يافت . اينك كتابهاي انتشار يافته در وصف او و آثارش، از دو هزار جلد تجاوز مي كند.

 

"گوته" و دين بشريت به او

در اين آثار ، سخن منتقدان جهان را در آغاز و انجام لابلاي سطرهاي كتاب مي خوانيد كه " از زمان يونانيان تاكنون، عالم بشريت به هيچ كس به اندازه گوته مديون نيست ." همچنين بارها در وصف مقام شامخ اين بزرگ مرد آسمان ادبيات جهان گفتند : "گوته از اركان چهار گانه ي ادب دنياست!" گوته را در زمره ي سازندگان واقعي كاخ تمدن و فرهنگ بشري بر شمردند كه تا فضيلت دانايي در جهان برجاست، نام و ياد او را عالم بشريت فراموش نخواهد كرد.

روح آدمي با مطالعه ي آثار اين شخصيت ارزشمند جهاني از "روزمرگي" مي گريزد ؛ شهر و ديار و كشورش را در مي نوردد تا با جهانيان پيوند يابد ، از عالم خاكي فاصله مي گيرد تا پرواز بر فراز آسمان را تجربه كند. با تداوم مطالعه، مي توان سبك وار به آسمان ها راه يافت .

 

گوته، ظرفيتهاي نامحدود، خلاقيت هاي وسيع

اميل لوديگ، شاعر، نمايشنامه نويس، شرح حال نويس برجسته ي آلماني (1948-1881 ميلادي) و نويسنده ي كتابهاي مشهور جهاني همچون بيسمارك، واگنر، ناپلئون و ...،  در وصف اين شاعر آلماني چنين مي نويسد: گوته به تنهايي مظهر تمام تاريخ بشر و آيينه ي تمام نماي سير تكاملي آن است . گفته ها و نوشته ها درباره ي گوته اغراق آميز نبوده و نيست . هوش سرشار او زبانزد عام و خاص بود تا جايي كه در رديف هوشمندان، سرآمدن و نوابغ دنيا معرفي شد.

زبانهاي لاتين، يوناني، ايتاليايي، انگليسي و عبري را آموخت. چيرگي بر اين زبانها نشان از اوج ظرفيتهاي يادگيري وي دارد . هنر نيز مورد علاقه اش بود؛ نقاشي و موسيقي را به خوبي فرا گرفت . رشته ي حقوق را پي گرفت و به درجه ي دكتري در اين رشته نايل شد . مطالعات گسترده و كم نظيري  را در رشته هاي علوم، فيزيك، پزشكي ، گياه شناسي و ... هنر دنبال كرد. كتابهاي معتبري نيز در رشته هاي متعدد و متفرق نوشت نظير سير تكامل گياهان، تئوري رنگها، مطالعات كلي در علوم طبيعي، مطالعات در مورفولوژي .

با وجود اين، بر ادبيات دل بست. دلبستگي و شيفتگي او به ادبيات با آميزه اي از دانشهاي گوناگون و هنر، به همراه هوش سرشار و خلاق وي گره خورد و آثاري گران سنگ پديد آمد؛ آثاري كه بشريت با عنوان "ميراث جهاني" از آن ياد مي كند.

"فاوست" نام اثري است از اين شاعر پر آوازه ي جهاني كه تقدسي همانند انجيل برايش قايل شده‌اند. بر اين اساس، گوته، خالق اين اثر را قديسي تمام عيار و يا به گفته ناپلئون بناپارت انسان واقعي مي دانند.

«گوته» تاثيري ژرف بر ادبيات آلمان و اروپا گذاشت. اكنون نيز پويندگان ادبيات جهان در هر سرزمين و قاره‌اي، در مطالعه‌ي آثارش سر از پا نمي شناسند. آثاري كه آنان را از انديشه هاي گران مايه ، پرنصيب و سرمست مي‌سازد.

"ديوان شرقي" نام اثري ديگر از اين فرزانه‌ي بي بديل است. تنها در زبان فرانسه يازده ترجمه‌ي مختلف از اين اثر وجود دارد. شيفتگي و دلدادگي مترجمان سبب شد تا آنان راه پرسنگلاخ فراز و فرود سخنان حكمت آميز و شاعرانه‌ي وي را در تبديل واژه ها بپيمايند و روان‌هاي بيدار را با اين اثر ناب پيوند دهند!ً

همچنان مي توان درباره ي شكوه و گرانمايگي اين شخصيت جهاني قلم زد و قلم فرسايي كرد، بي آنكه از حلاوت و لذت آن كاسته شود.

آثار گوته از نازك انديشي هاي وي آكنده و لبريز است. هرچه هست با مطالعه آثار گوته ، نظير گوتر، ورتر، ايفي ژني، اگمونت، نغمه هاي رومي، فاوست، ديوان شرقي و غربي، خواننده مكرراً او را تحسين خواهد كرد .

 

گوته و شيفتگي وي به حافظ

گوته با آن شهرت جهاني، شيفته خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي مي شود. بر او رشك مي برد و غبطه مي‌خورد. با شهام سر تحسين فرود مي آورد . نام "حافظ" را مكرر اندر مكرر بر زبان جاري مي سازد شايد با بازگويي نام معجز آساي "حافظ" به "جام ازلي كلام" دست يابد و همچون او غزلسرايي كند.

گوته در تكرار نام و ياد اين شاعر ايراني سر از پا نمي شناسد، اما در مي يابد كلامش نارساست. واژه‌ها قادر نيستند آرزوهاي قلبي وي را در اين باره آشكار سازند. عبارتها نمي توانند گوته را تسلي بخشند. از سر عجز، واژه ها و عبارتهاي ديگر را جستجو مي كند اما، حكايت همچنان باقيست .

 

تقليد از حافظ

ديوان شرقي گوته را پيش رويتان باز مي كنم تا تلاش خستگي ناپذير همراه با ذوق و شوق تحسين برانگيز اين شاعر آلماني را دريابيد. "گوته" با همه‌ي هوشمندي، خلاقيت، سرآمدي و نوآوري هاي بي نظيرش، آرزومند است از حافظ، شاعر ايراني، تقليد كند:

"حافظا آرزو دارم از سبك غزل سرايي تو تقليد كنم . همچون تو ، قافيه بپردازم و غزل خويش را به ريزه كاري‌هاي گفته‌ي تو بيارايم . نخست به معني انديشم و آن گاه لباس الفاظ زيبا بر آن بپوشانم . هيچ كلامي را دوبار در قافيه نياورم مگر آنكه با ظاهري يكسان، معنايي جدا داشته باشد. آرزو دارم همه‌ي اين دستورها را به كار بندم تا شعري چون تو ، اي شاعر شاعران جهان، سروده باشم !

اي حافظ، همچنان كه جرقه اي براي آتش زدن و سوختن شهر امپراتوران كافيست، از گفته‌ي شورانگيز تو چنان آتشي بر دلم نشسته كه سراپاي اين شاعر آلماني را در تب و تاب افكنده است."

تقليد، آن هم براي "گوته" ، نابغه ي شهير آلماني، از حافظ، شاعر غزلسراي ايراني، آرزويي بزرگ است. با بازگويي اين آرزو، گوته خود را به سر منزل مقصود يعني چشمه ي فياض شعر مي رساند. بخوانيد جملات گوته را كه وي در نوامبر سال 1814 به شيوايي چنين سرود:

"اي حافظ، سخن تو همچون ابديت بزرگ است، زيرا آن را آغاز و انجامي نيست. كلام تو همچون گنبد آسمان، تنها به خود وابسته است و ميان نيمه ي غزل تو با مطلع و مقطعش فرق نمي توان گذاشت، زيرا همه‌ي آن در حد جمال و كمال است.

تو آن سرچشمه‌ي فياض شعر و نشاطي كه از آن، هر لحظه موجي از پس موج ديگر بيرون مي‌تراود. دهان تو همواره براي بوسه زدن طبعت براي نغمه سرودن و گلويت براي باده نوشيدن و دلت براي مهر ورزيدن آماده است.

اگر هم دنيا به سر آيد، اي حافظ آسماني، آرزو دارم كه تنها با تو و در كنار تو باشم و چون برادري، هم در شادي و هم در غمت شركت كنم. همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم، زيرا اين افتخار زندگي من و مايه‌ي حيات من است.

اي طبع سخنگوي من، اكنون كه از حافظ ملكوتي الهام گرفته‌اي، به نيروي خود سرايي كن و آهنگي ناگفته پيش آر، زيرا امروز پيرتر و جوانتر از هميشه‌اي .

 

درخواست  گوته از حافظ

روح و روان گوته با "ياد حافظ" اوج مي گيرد، ژرفا مي يابد، برگسترده‌ي آن هر لحظه افزوده‌تر مي‌شود، با اين حال، بيش از پيش نا آرام و متلاطم مي‌شود و لحظاتي بعد، آرامش مي‌پذيرد و از نو براي سير صعودي دوباره ناآرامي و تلاطم آغاز مي‌شود.

"گوته" در اين گستردگي و ژرفا پذيري روح خود، از حافظ با نام "استاد" ياد مي كند . از او مي خواهد كه گوته را ببخشد و اجازه دهد لحظه اي در بزم عشق حافظ بنشيند، حافظ را بنگرد، اجازه دهد در پي او روان شود و گوته را از وادي خطر برهاند و به سر منزل سعادت برساند.

به اين بخش از ديوان دلكش گوته يعني «ديوان شرقي» نظر افكنيد؛ آنجا كه به حافظ گفت : «تو خود بهتر از همه مي داني كه چگونه همگي ما ، از خاك تا افلاك، در بند هوس اسيريم؛ مگر نه اين است كه عشق، نخست غم مي آورد و آنگاه نشاط مي بخشد ، و اگر هم كسي درنيمه راه آن از پاي در افتد ديگران از رفتن نمي ايستند تا راه را به پايان برند؟

پس اي استاد ، مرا ببخش اگر گاه در رهگذري دل در پاي سروي خرامان مي نهم كه به ناز، پا بر سرزمين ميگذارد و نفسش چون باد شرق، جان مشتاقان را نوازش مي دهد؟

حافظا! بگذر لحظه اي در بزم عشق تو بنشينم تا در آن هنگام كه حلقه هاي زلف پرشكن دلدار را از هم مي گشايي و به دست نسيم يغماگر مي سپاري، پيشاني درخشانش را چون تو با ديدگان ستايشگر بنگرم و از اين ديدار، آيينه ي دل را صفا بخشم ، آنگاه مستانه گوش به غزلي دهم كه تو با شوق و حالت در وصف يار مي سرايي و با اين غزلسرايي ، روح شيفته ي خويش را نوازش مي دهي.

سپس اي استاد، ترا بنگرم كه در آن لحظه كه مرغ روحت در آسمان اشتياق به پرواز در مي آيد، ساقي را فرا مي خواني تا با شتاب مي ارغواني در جامت ريزد و يك بار سيرابت كند و خود بي صبرانه در انتظار مي ماني تا باده ي گلرنگ، زنگار انديشه از آئينه ي دلت بزدايد و آنگاه كلامي پند آميز بگويي تا وي با گوش دل بشنود و به جانش بپذيرد.

آنگاه نيز كه در عالم بيخودي ره به دنياي اسرار مي بري و خبر از جلوه ي ذات مي گيري، تو را بينم كه رندانه گوشه اي از پرده ي راز را بالا مي زني تا نقطه ي عشق دل گوشه نشينان خون كند و اندكي از سر نهان از پرده برون افتد.

اي حافظ، اي حامي بزرگوار، ما همه به دنبال تو روانيم تا ما را با نغمه هاي دلپذيرت در نشيب و فراز زندگي رهبري كني و از وادي خطر به سوي سر منزل سعادت بري.»

 

ارادت ورزي به حافظ

حيرت آور است اما حقيقت دارد. «گوته» در اين وادي سرگشته و حيران است. با افتخار لقب «مريدي» حافظ را نصيب خود مي سازد تا از اين سرگشتگي رهايي يابد. «ديوان شرقي» گوته را پيش رويتان باز خواهم كرد آنجا كه گفت :

«حافظ ، خود را با تو برابر نهادن جز نشان ديوانگي نيست . تو آن كشتي اي هستي كه مغرورانه باد در بادبان افكنده و سينه ي دريا را مي شكافد و پا بر سر امواج مي نهد، و من آن تخته پاره ام كه بيخودانه سيلي خور اقيانوسم . در دل سخن شورانگيز تو گاه موجي از پس موج ديگر مي زايد و گاه دريايي از آتش، تلاطم مي كند. اما مرا اين موج آتشين در كام خويش مي كشد و فرو مي برد. با اين همه، هنوز در خود جراتي اندك مي يابم كه خويش را مريدي از مريدان تو شمارم.»

 

آشنائي گوته با حافظ

چگونگي آشنايي گوته با «حافظ» پرسش بجايي است . براي پاسخگويي به آن شايسته است نخست آشنايي گوته را با مشرق زمين بدانيم . تورات جزو كتابهاي درسي گوته بود كه وي در خانه در مدرسه آن را شناخت . قرآن را نيز گوته از روي ترجمه ي آلماني آن مطالعه كرد . چنين رفتاري آن هم در دوران تحصيل، نشان از كنجكاوي هاي خارق العاده ي او مي دهد.

مطالعه ي اين دوكتاب مذهبي بويژه قرآن، الهام بخش وي در سرودن بسياري از قطعات ديوان نظير اصحاب كهف، خداي ابراهيم و محمد بود . بعدها، طرح نمايشنامه اي با نام «محمد» را پي افكند كه در ملاقات با ناپلئون در سال 1808 به تفصيل از آن سخن به ميان آورد . بعد از آن نيز با آيين باستاني هندو آشنا شد. در اين آشنايي مجذوب داستان «راما» و «سيتا» شد. در نهايت نمايشنامه اي بر پايه ي اين دو افسانه ي معروف هندي نوشت . گرچه در گذر زمان افسانه هاي هندي جاذبه ي خود را نزد او از دست دادند، چون با همه ي شگفتي نمي توانستند عطش شاعرانه ي او را فرو نشانند.

چهل و دو ساگلي گوته آغاز آشنايي وي با ادبيات ايران زمين است ، يعني درست زماني كه آوازه ي وي در سراسر آلمان و اروپا پيچيده بود. مطالعه آثار او از سوي علاقه مندان به ادبيات به شدت مورد توجه بود. مطالعه ي آثارش نيز با استقبال چشمگير فرهيختگان، دانشجويان و نيك انديشان روبرو شده بود.

«گلستان سعدي» نخستين اثري بود كه گوته را با ادبيات ايران پيوند زد . گوته ، گلستان را تنها به عنوان نمونه اي از ادب و حكمت شرق خواند و پسنديد. بعدها گلستان الهام بخش ديوان گوته شد. با وجود اين، تاثيري ژرف بر گوته نبخشيد و روح ژرفاژرف وي را سيراب نكرد.

پنجاه و نه ساله بود كه ترجمه ي ليلي و مجنون، اثر نور الدين عبدالرحمان جامي، شاعر ايراني را مطالعه كرد و در شصت سالگي توفيق يافت «خسرو و شيرين» نظامي را بخواند با مطالعه ي اين دو اثر ، گوته سخت مجذوب شعر و ادب ايران زمين شد. از هر دوي اين آثار در سرودن اشعارش نيز بهره ها برد.

سال 1814 سال سختي براي اروپا و گوته بود . خستگي روحي، آشفتگي و نابساماني، روح غالب بر اروپا و گوته بود. گوته براي رهايي از اين آشفتگي ، به سراغ انديشه‌‌هاي «شرق» رفت. شرق اين گريزگاه سلامت زا و حكمت آميز را به وي هديه كرد.

سال سخت گوته (1814) در سن شصت و پنج سالگي به يكباره دگرگون شد. «كوتا» ناشر كتابهاي گوته، ترجمه اي از هامر، مترجم معروف اتريشي را در دو جلد با نام غزليات محمد شمس الدين حافظ براي وي فرستاد.

هنوز صفحاتي از آن نخوانده بود كه بي اختيار بانگ تحسين سر داد و مطالعه ي كتاب را از صفحات نخست آغاز كرد زيرا به گفته ي خودش ، ناگهان دريافت كه با اثري روبرو شده كه تا آن روز نظير آن را نديده است.

روز هفتم ژوئن سال 1814، روز طلايي گوته بود. در اين روز اين شاعر نام آور آلماني براي نخستين بار نام حافظ را در دفترچه ي خاطرات خود ثبت مكرد و گفت اين اعجاز ادب شرق، او را ديوانه ي خود كرده است.

مطالعه ي آثار حافظ، روحي تازه در كالبد گوته دميد. بي اختيار خود را سرمست يافت . آنچنان كه نوشت: "ناگهان با عطر آسماني شرق و نسيم روح پرور ابديت آشنا شدم كه از دشت ها و بيابان هاي ايراني مي وزيد . مرد استثنائي و خارق العاده اي را شناختم كه شخصيت شگرف او، مرا سراپا مجذوب كرد."

اعجاب آور آنكه گوته توانست حافظ را از وراي ترجمه ي ماهر بشناسد چرا كه جادوي سخن حافظ ترجمه پذير نيست. از اين رود ترجمه‌ي هامر نارسا و غلط بود . با اين وجود، اين كاستي ها، مانعي براي شناخت گوته درباره حافظ پديد نياورد.

گوته از وراي اين لايه هاي ضعيف ، نارسا و غلط، شكوه خارق العاده ي حافظ را درك كرد و اندك اندك راه خود را به انديشه ي حافظ هموار ساخت .

گوته در تابستان سال 1814 سراپا غرق در درياي حكمت و سخن حافظ بود. هر غزل خواجه حافظ شيرازي را ده بار خواند، تا آن حد كه فراتر از واژه ها ، استعارات حافظ را مي فهميد و مسحور شيوايي بيان و انديشه ي حافظ شده بود. در بسياري از ابيات ديوان گوته ، جابجا عين سخنان حافظ تكرار شده است . به نظر مي رسد هشيار و ناهشيار«گوته» ذهن و زبان خود را يكسره به حافظ سپرده است .

اواخر تابستان 1814، گوته در دفترچه ي خاطرات خود را از اين شيوايي پرده بر مي دارد و چنين مي نويسد:

«دارم ديوانه مي شوم . اگر براي تسكين هيجان خود به غزلسرايي دست نزنم، نفوذ عجيب اين شخصيت خارق العاده را نمي توانم تحمل كنم كه ناگهان پا در زندگاني من نهاده است.»

غزلسرايي ملهم از حافظ، سوداي گوته مي شود ، براي آنكه بهتر بتواند غزل سرايي كند،به اين فكر مي افتد كه با آفرينش اثري در عالم خيال به ايران، كشور حافظ و شيراز ، شهر حافظ، سفر كند و ديوان خويش را به عنوان ارمغان سبز روحاني به مردم جهان هديه دهد.

از آن پس وي خود را مسافري در ديار شرق مي پندارد و بخش اعظم ابيات ديوانش را با اين تصور مي سرايد كه با كاروان هاي مشك و ابريشم همراه است و از كوره راههاي ناهموار به سوي شيراز پر مي كشد . با گوش جهان مي شنود كه «راهنماي سفر، ترانه هاي شورانگيز حافظ را مي خواند «گونه با واژه هايي دل انگيز اين چنين مي گويد: «آهنگ سفر شيراز كردم تا اين شهر را منزلگه ثابت خويش قرار دهم و ازآنجا چون اتابكان و اميران فارس كه هرچند يك بار به عزم سفرهاي جنگي رو به اطراف مي كردند، گاه گاه راه سفرهاي كوچك در پيش گيرم و باز به شيراز خود برگردم.»

حافظ براي گوته «روحي تازه» ،«دنيايي تازه» و شور و شوقي تازه به ارمغان آورد. چه، او را با روح واقعي شرق، با زيبايي فلسفه و ذوق و حكمت ايران آشنا كرد.

 

تحسين ايرانيان

«گوته» بعدها از دريچه ي چشم «حافظ» به ايرانيان نيز مي نگرد و خصيصه هاي شعر و ادب و ذوق و هنر را در مردمان اين سرزمين مي بيند آنجا كه مي گويد:

«اين خصايص عالي تنها متعلق به شعراي اين كشور نيست، بلكه مي توان گفت كه اصولاً همه ي افراد ملت ايران با ذوق ، نكته سنج و هوشمندند. تاريخ گذشته و داستانهاي ملي اين كشور به خوبي نشان ميدهد كه چگونه گاه شعر يا سخني دلپذير كه في البداهه گفته شده، خشم پادشاهي مقتدر را فرو نشانده و جان عده ي بسياري را خريده است .ذوق و شوري كه آفريننده ي واقعي شعر ايران پر از نمونه هاي ذوق و جمال پرستي مردم اين سرزمين است ...»

كوتاه سخن آنكه گوته همچنان درباره حافظ مي نويسد: «ولي اين نكته يقين است كه هر كس يك بار حافظ را بشناسد و با او آشنا شود. در سراسرزندگاني دست از اين يار آسماني بر نخواهد داشت و در راه ناهموار زندگي ، او را راهنماي سفر خواهد كرد... كاش دلدادگان جهان، بيش از سايرين ، از اين درياي بي‌پايان سخن حافظ مرواريدهاي گران به دست آورند و نغمنه‌هاي آسماني اين سخنگوي مسيحا دم را، بهتر از هر نغمه‌ي آسماني، با آن شوري بشنوند كه جز در نزد دلدادگان واقعي نمي‌توان يافت.

 

نگارنده: احمد آخوندي

منبع: مجله هما



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:57 | نویسنده : حسين فرجي |

ناصر خسرو

  رنج و عناي اگر چه دراز است                           با بد و با نيك بي‌گمان به سر آيد

چرخ مسافر ز بهر اثر دگر آيد                            هرچه يكي رفت بر اثر دگر آيد

ما سفر بر گذشتي گذرانيم                             تا سفر ناگذشتي به درآيد

            از متن سفر نامه

حكيم ناصربن خسروبن حارث القبادياني البلخي المروزي، با كنيه ابو معين و ملقب و متخلص به "حجت" در ذي القعده سال 394 هجري قمري متولد شده است. ناصر خسرو خود را در سفرنامه قبادياني مروزي مي‌خواند و اين مطلب نشان مي‌دهد كه او در قباديان متولد و در مرو ساكن بوده است. او از آن جهت خود را "حجت" مي‌نامد كه از طرف خليفه‌ي فاطمي المستنصربالله به عنوان حجت منطقه خراسان انتخاب شده و براي نشر و دعوت در ايران و ماوراءانهر مامور شده بود.

ظاهرا ناصر خسرو از خانواده‌ي محتشمي است كه به امور دولتي و شغل ديواني مشغول بوده‌اند و از اشعار او معلوم مي‌شود كه در جواني در دربار سلاطين و امراء راه داشته و چنانچه خود او در سفر نامه گفته از 26 سالگي در مجلس سلطان محمود غزنوي و پسرش مسعود راه يافته بود و پادشاه وقت او را خواجه‌ي خطير ناميده است.

در مجموع آنچه مسلم است كه او در جواني مرفه و داراي عزت و جاه و جلال بوده و تا قبل از تبعيد از وطن داراي مكنت و ثروت بوده و باغ و خان و ملك داشته است.

از شكل ظاهري او چيزي در دست نيست مگر اشاراتي كه خود او به تنومندي و كشيدگي قامت و گيسوان بلندش كه در جواني داشته، مي‌كند كه بعد از آوارگي لاغر و شكسته و گيسوانش سفيد شده است. در باب زندگي شخصي و خانوادگي او هم اطلاعات زيادي در دست نيست ولي به نظر مي‌رسد داراي خانواده بزرگي بوده است. همچنين او از پسر و دوري و هجران خانواده‌اش در زمان تبعيد كه ظاهرا همراه او نبوده‌اند، در اشعارش مكرر ياد مي‌كند.

 

ناصر خسرو جوان

از ايام جواني ناصر خسرو جز اشارات متفرقه كه در اشعار و تصنيفات وي جسته و گريخته مي‌شود اطلاع زيادي در دست نيست. آنچه از او مي‌توان گفت آن است كه ناصر خسرو از ابتداي جواني به تحصيل علوم و فنون پرداخت و تقريبا در تمام علوم متداول عقلي و نقلي زمان خود مخصوصا علوم يوناني اعم از هندسه طب موسيقي و فلسفه تبحر پيدا كرده بود.

ظاهرا از همان اوايل جواني به كتابت و شعر مشغول بوده و در ادبيات عرب و عجم هم يد طولاني داشت. به قول خودش مدتي را هم مثل شعراي زمان خود به باده خوري و عشق ورزي و گفتن اشعار مدح و غزل لهو مي‌گذرانده و در دربار هم شاعر بوده و هم دبير ملازم. علاوه بر فارسي و عربي كه بر آن كاملا مسلط بوده احتمالا از زبان هندي بي‌اطلاع نبوده است. ناصر خسرو در كنار ساير علوم از نجوم هم سر رشته داشته و هرچند منكر تاثيرات ستارگان نبود ولي به غيبت گويي از روي ستاره‌شناسي اعتقادي نداشت.

در علم ملل و نحل و كسب اطلاع بر مذاهب و اديان نيز رنج فراوان برده و نه تنها مذاهب اسلامي را بررسي كرده بلكه اديان ديگر مانند دين هندوان، صائبين، نصاري و زردشتيان را نيز تحصيل نموده و چندي هم در جستجوي كيميا بوده و غالبا در بحث و استدلال حقيقت‌جويي به سر برده و همين بحث و تحقيق و به قول خود او چون و چرا و نرفتن زير بار تعبد، خاطر او را مشوش نموده و جوابي براي سوالات بي‌پايان خود در زمينه‌ي خلقت و حكمت شرايع در ظاهرا نيافته است. در حدود چهل سالگي وجدانش بيش از پيش مضطرب گرديده و در پي حقيقت افتاده و چنان كه گذشت شايد براي يافتن حقيقت و تسكين وجدان نا‌ آرام خود بعضي مسافرت‌ها به تركستان و هندوستان و سند كرده و با انديشمندان اديان و مذاهب مختلفه معاشرت و مباحثه نمود ولي با اين همه جويندگي جواب تسكين بخشي به چون و چرا خود نيافته است.

 

عقايد و ويژگي‌هاي ناصر خسرو

اينكه ناصر خسرو از چه مذهب و عقيده‌اي پيروي مي‌كرده است نظرات متفاوتي وجود دارد. اغلب نويسندگان اروپايي كه در مورد ناصر خسرو چيزي نوشته‌اند و تحقيق كرده‌اند معتقدند كه او سني و احتمالا حنفي بوده است. دليل اين مدعي هم وجود چند مطلب مي‌باشد. در سفر‌نامه و به ويژه قصيده‌اي معروف از او با مطلع: "نهاد عام و تركيب چرخ و هفت اختر ...." البته قسمت اخير اين قصيده در نسخه‌ي ما مفقود شده ولي ظاهرا در آن از خلفاي سه‌گانه و اموري و عباسي و ابوحنيفه و شافعي و علماي ديگر اهل سنت به احترام و خير و نيكي ياد كرده است. از طرف ديگر به نظر مي‌رسد نسخه‌ي موجود در نزد ما نقص بوده و دليلي بر جعلي بودن قسمت محذوف نيست.

ناصر خسرو پس از سفر به مصر و آشنايي با فاطميون به اين جرگه پيوست و هركجا كه از خلفاي فاطمي نام مي‌برد آنها را از اولاد (امير المومنين حسين بن علي) مي‌شمرد. در اينكه ناصر خسرو بعد از قبول دعوت در تشيع به آل علي وحب اهل بيت و خلفاي سه‌گانه و ياد از واقعه كربلا و اظهار حزن ابدي از آن واقعه و دشمني با دوستان معاويه به اندازه يك شيعه‌ي عهد صوفي متعصب بود، شكي نيست. ديوان او پر است از اشعار طعن صريح و حتي لعن مخصوصا در مواردي كه نسبت به ابوبكر و عمر كه معتدلانه حرف زده و اظهار بعض نمي‌كند. در مجموع عقايد و اخلاق ناصر خسرو بعد از گرايش او به فاطميها كاملا مطابق طريقه‌ي اسماعيليه و آرا پيروان خلفاي فاطمي است و همانطور كه در زندگي‌نامه او گفته شد خود را حجت مي‌نامد و مبلغ اين فرقه در منطقه‌ي خراسان بوده است.

از گفته‌هاي او استنباط مي‌شود بعد از بازگشت از مصر خيلي زاهد و پارسا و متقي بوده است. شراب نمي‌خورده و به نماز و روزه مداومت داشت و خود را به درجه رياضت شاقه و به قول خودش ترك حلال رسانده و در زهد مبالغه و در سفرنامه نيز به ترك دنيا تصريح كرده و در ديوان خود به دست كشيدن از لذات دنيا، از روزي كه نهر فرات عبور كرده (يعني وقتي كه به قلمرو فاطميان قدم گذاشت) اشاره مي‌كند.

 

سير تحول و دگرگوني زندگي ناصر خسرو

عاقبت حكيم حقيقت‌جوي ما كه ذهن و خاطر تيز او به اصول نقلي و عقلي زمان كه اذهان متوسط را تسكين مي‌داد قناعت نمي‌كرد و به واسطه خوابي كه در (جمادي الخر سنه 437) در جوزبانان ديد به قصد وصول به حقيقت به سفر حج عازم و با برادر خود ابو سعيد و يك غلام هندي روانه حجاز شدند. اين مسافرت كه هفت سال طول كشيده و با بازگست به بلخ در (جمادي الاخر سنه 444) و ديدار برادر ديگر خود خواجه ابولفتح عبداجليل خاتمه يافته، مبدا يك دوره‌ي جديد زندگاني اوست. در اين سفر چهار بار حج كرده و شمال شرقي و غربي و جنوب غربي مركز ايران و ممالك و بلاد  ارمنستان، آسياي صغير، حلب، طرابلس، شام، سوريه، فلسطين، جزيره اعرب مصر (كه قريب سه سال آنجا بوده) تونس نوبه و سودان را سياحت كرده است.

تفصيل مسافرت حج و مصر كه از روي يادداشت‌هاي روزانه‌ي سفر خود ناصر خسرو پس از مراجعت به بلخ نوشته‌ است موضوع كتاب به قول خودش شرح مسافرتي است به مسافت 2220فرسنگ. او در آخر سفرنامه‌ي قصد خود را بر سفر ديگري به جانب مشرق اظهار مي‌كند و وعده مي‌دهد كه سفرنامه آن را نيز بعدها ضمينه‌ي اين سفرنامه خواهد كرد. ولي معلوم نيست كه اين مطلب انجام گرفته يا نه؟

ناصر خسرو در سفرهاي خود در هر شهري در پي‌جستن حقيقت و پيدا كردن جواب سوالات و اشكالاتي كه در ظاهرا دين اسلام و احكام و شرايع به نظرش معقول نمي‌‌آمد، پيش علما و دانايان و حكماي هر بلد و پيشوايان مذاهب مختلفه اسلام و فلسفه و منجمين و اطباء و ساير ارباب فنون و همچنين دانشمندان نصاري و يهود و صائبين و هندوها و علماي ملل و اقوام مختلف از سندي و ترك و روم و عرب و فارس رفته و با آنها درباه مشكلات و معضلات و مسائلي كه در دل داشته مباحثه كرده ولي براي اين مسايل جوابي نيافت. عاقبت به قاهره (مصر) رسيد و در آنجا توسط يكي از فاطمين كه اسم او را نمي‌برد ولي او را دربان شهر علم مي‌نامد و ظاهرا منظورش باب حجت اعظم بوده است داخل در فرقه باطنيه اسماعيليه شد.

پس از آن به قصد ترويج آن مذهب و نشر دعوت فاطمي در خراسان به وطن خويش بازگشت و يكي از حجتهاي 12گانه فاطميان و مامور در خراسان شد و سرپرستي شيعيان آن ديار و به قول خودش شباني رمه‌ي متابعان دين حق را به عهده گرفت.

تاليفات ناصر خسرو

ناصر خسرو تصنيفات زيادي چه به نظم و چه نثر و همين طور فارسي و عربي بسيار داشته است و در زمان خودش ديوان عربي و ديوان فارسي او هر دو معروف بوده‌اند. از اشعار عربی او هیچ اثری در دست نیست و همچنین از اشعار جوانی او از مدح و غزل و هزل همه از میان رفته و شاید خودش بعدها آنها را نابود کرده است.

سفرنامه: ناصرخسرو باید اولین کتاب منثور این نویسنده باشد که در آن، مسافرت هفت سالهی خود را شرح داده است.

زاد المسافرین: مهمترین کتاب او است حاوی اصول و عقاید حکیمانه و فلسفی خود ناصر خسرو است.

روشنایی نامه: که رساله منظومی است در وعظ و پند حکمت و در دیوان به طبع رسیده است.

سعادت نامه: که مشتمل بر سیصد بیت است و به همان طریقه‌ی روشنایی نامه در پند و حکمت منظور شده است.

کتاب وجه دین: که در تاویلات و باطن عبادات و احکام شریعت به طریقه اسماعیلیان تالیف شده است و بعد از تبعید مولف تصنیف شده است.

کتاب دیگر منسوب به ناصرخسرو به اسم خوان اخوان است که ظاهرا نسخه‌ای از آن در استانبول در کتابخانه‌ی جامع ایاصوفیه موجود است.

هنوز اثری نسخه بستان العقول که خود ناصرخسرو در کتاب زادالمسافرین و رساله جواب اسئله از آن نام می‌برد و از کتاب دلیل المتحیرین که بیان الادیان به ناصرخسرو نسبت می‌دهد به دست نیامده است. همچنین از کتب دیگر که او در اشعار خود بر کثرت آنها اشاره می‌کند و مخصوصا در زادالمسافرین از نوشته‌های دیگر خود ذکر می‌کند. که در آها عقاید محمدبن‌ زکریا را کرارا رد کرده است و وعده‌ی تصنیف یک کتاب را در این زمینه داده است.

کتب دیگر چون اکسیر اعظم در منطق و فلسفه قانون اعظم در علوم عجیبه، المستوفی در فقه دستور اعظم تفسیر قرآن بر طبق عقاید اسماعیلیه کنز الحقایق سرگذشت شخصی و رساله‌ای در علم یونان و کتابی در سحریات به ناصرخسرو و استناد شده است. البته حقیقت وجود این کتب مجهول و مشکوک و مملو از تناقضات تاریخی است.

همچنین رساله‌ای به نام سرالاسرار در تسخیر کواکب منسوب به ناصرخسرو و در اول دیوان او، چاپ هند طبع شده ولی در بی‌اصل بودن نسبت این رساله به آن حکیم شکی نمی‌توان داشت.

در مجموع می‌توان گفت که کتب آن حکیم شامل همان مواردی می‌باشد که‌چه از نظر تاریخی و چه از نظر تفکرات به حکیم منسوب می‌شود و در ابتدا این بخش آمده است.

پایان راه

ناصرخسرو پس از بازگشت در بلخ ساکن شد و پس از چندی به عنوان حجت، تلاش‌های خود را در ترویج مذهب اسماعیلیه و دعوت به سوی خلیفه فاطمی شروع کرد.

کاری که ناصرخسرو به عهده گرفته بود یکی از مشکل‌ترین و خطرناک‌ترین امور بود، زیرا در خراسان عده‌ی شیعه اسماعیلی کم و مخالفین آنها خیلی زیاد و دارای قوت و قدرت،‌ در عین حال بسیار متعصب و کینه ورز بودند و داعیان اسماعیلیه مجبور بودند برای حفظ جان خود یا به تقیه یا مخفی شدن یا تحصن مبادرت ورزند.

سرانجام تبلیغات و ترویج مذهب اسماعیلی توسط ناصرخسرو موجب تحریک علمای خراسان مخصوصا بلخ گردید. اگرچه احترام به مقام ادبی و علمی حکیم موجب شد تا از قتل و رجم او جلوگیری کنند اما شورش عامه و شاید تکفیر خلیفه و تهمت بدبینی و ملحد بودن به او موجب گردید تا وی را از دیار و شهر خویش تبعید کنند. شاید هم خود او مجبور به مخفی شدن و فرار شد و به قول خودش هجرت کرد.

به هر تقدیر بعد از فرار از بلخ یا متواری شدن ظاهرا در همان‌جا چندی در خفا کار می‌کرد و محل سکونتش معلوم نبود و فقط جمعی از نزدیکانش جای او را می‌دانستند. در کتاب وجه دین می‌گوید: حجت‌ها از انظار پوشیده‌اند. ولی عاقبت مجبور به مهاجرت و قرار گرفتن در یک مرکز معین شده و ظاهرا به مازندران پناه برده است. شاید علت این مهاجرت آن بود که امرای گرگان و طبرستان شیعی مذهب بوده‌اند و بعید نیست که به واسطه انتشار دعوت اسماعیلیه در مازندران ناصرخسرو و آنجا را به عنوان مرکز اعمال خود برگزید. مدت اقامت ناصرخسرو در مازندران معلوم نیست. به گفته‌ی بعضی از مولفین او بعد‌ از رفتن از این سرزمین مدتی ساکن نیشابور بوده‌است. سپس به بدخشان رفته و در نزدیکی آن در میان کوه‌ها که به واسطه سختی کسی قادر به تسخیر آن نبود در یکی از روستا‌های اطراف آن به نام یمکان ساکن شد و از قرار معلوم تا آخر عمر در آنجا مستقر شد. خود او در یکی از قصایدش در مورد توقف و سکونتش می‌گوید: "پانزده سال برآمد بی‌مکانم" که دلیل طولانی اوست. نکته قابل ذکر آن است که در هیچ یک از این مسافرتها و نقل و مکان‌ها خانواده خویش را به همراه نداشت و ظاهرا به واسطه دوستان و خویشانش نیز به گونه‌ای طرد شده است. کما این که در قصاید خود که در این دوران سروده است از دوری خانواده و بی‌وفایی آشنایانش گله کرده است.

ناصرخسرو در یمکان نیز به اداره‌ی کار دعوت فاطمی در خراسان مسغول شد صاحب کتاب بیان الادیان که چهار سال بعد از وفات ناصرخسرو تالیف شده و خود معاصر ناصر بوده می‌گوید: .... و او معلونی عظیم بوده و صاحب تصانیف .... و در جای دیگر گوید: .... به یمکان مقام داشت و آن خلق را از راه ببرد و آن طریقت او آنجا برخاست. و جالب توجه آن است که تاثیر دعوت آن حکیم سخنور و صاحب نفس و هنوز در خود بدخشان و نواحی مجاور آن دیار وجود دارد و شاید وجود جماعت اسماعیلیه در اطراف نیشابور در حال حاضر بی‌ارتباط با تعلیمات و تبلیغات آن حکیم نباشد.

سرانجام این حکیم فرزانه به احتمال قریب به یقین در سن 87 سالگی به سنه (481 ه.ق) در یمکان بدخشان دارفانی را وداع گفت.

 

منابع: تقی‌زاده، سید حسن

تحقیقی در احوال ناصرخسرو قبادیان

قبادیانی مروزی، ناصرخسرو

سفرنامه ناصرخسرو



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:55 | نویسنده : حسين فرجي |

پروين اعتصامي

از نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاست

در آسمان علم، عمل برترين پر است

در كشور وجود هنر بهترين غناست

ميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر است

ميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاست

پروين اعتصامي

 

ستاره‌اي در آسمان شعر ايران 

پروين اعتصامي، مشهورترين شاعر زن ايران است كه در 25 اسفند 1285 در تبريز به دنيا آمد. پروين در كودكي همراه با پدرش اعتصام الملك به تهران آمد و در اين شهر ساكن شد . خانه پدر پروين به سبب شخصيت ادبي و علمي اعتصام الملك محل آمد و شد و محفل دوستانه‌ي اشخاصي همچون حاج سيد نصرالله تقوي، علي اكبر دهخدا و بهار بود وا عتصام الملك با تسلط بر زبانهاي عربي و فرانسه‌، به كتب و مجلاتي كه در آن زمان از قاهره و دمشق و بغداد و قفقاز و اروپا به ايران مي‌رسيد، دسترسي داشت. پروين زير نظر پدر و در محيطي علمي و ادبي تربيت شد و به بلوغ فكري و فرهنگي دست يافت و با افكار و شخصيت نخبگان ادب عصر خود آشنا شد. وي مقدمات فارسي و عربي را نزد پدر آموخت و در "مدرسه‌ي اناثيه آمريكايي" تهران به تحصيل پرداخت، سپس در سال 1303 شمسي، در هجده سالگي از آن مدرسه فارغ التحصيل شد و مدتي نيز در همان جا تدريس كرد؛ ده سال پس از اين تاريخ، يعني در تير سال 1313 پروين 28 ساله، ازدواج كرد. شوهرش كه پسر عموي پدر او و افسر شهرباني بود، وي را چهار ماه پس از عقد ازدواج به كرمانشاه كه محل خدمت وي بود برد، اما پروين پس از دو ماه و نيم اقامت در خانه‌ي همسر به منزل پدر بازگشت و در مرداد 1314 به دليل اعتياد و فساد شوهرش، رسماً از او جدا شد.

ديوان پروين نخستين بار در سال 1314 شمسي به چاپ رسيد؛ در آن زمان وي شاعري معروف و شناخته شده بود و بيست سال از شروع شاعري‌اش مي‌گذشت؛ اهل فضل و ادب نيز با اشعار او در دوره‌ي دوم مجله‌ي بهار كه به همت پدر وي انتشار مي‌يافت، آشنا بودند. درهفتم بهمن همان سال، وزارت معارف در بيست و سومين جلسه‌ي شوراي عالي معارف به پيشنهاد اداره‌ي انطباعات آن وزارت خانه، اعطاي نشان درجه‌ي سوم علمي را به پروين تصويب كرد و در 1315 شمسي آن را براي پروين فرستاد و در مرداد همان سال  اعتصامي با سمت كتابدار دانشسراي عالي به استخدام وزارت معارف در آمد.

 

ويژگهاي پروين

با آنكه پروين معاصر ما بوده، آگاهي ما از خصوصيات فردي و شخصيت و حوادث زندگاني او در حد شگفت‌آوري اندك و محدود است .

از منابع معتبر نزديك به تاريخ وفات پروين مي‌توان دفتر كوچكي به نام مجموعه مقالات و قطعات اشعار، كه به مناسبت درگذشت و اولين سال وفات پروين اعتصامي نوشته و سروده است  و نخستين بار در تير 1323 درتهران به چاپ رسيده، ياد كرد. از مجموع گزارش‌هاي كساني كه پروين را از نزديك ديده و يا با او سابقه‌ي دوستي و آشنايي داشته‌اند، چنين معلوم مي‌شود كه وي زني با وقار و متين وكم سخن و صاحب عزت نفس و مناعت طبع بوده و صداقت و صراحت و تواضع و پاكي طينت و عقيده و خوش رفتاري و پاكدامني را همراه گوشه‌گيري و بي‌علاقگي به حضور در محافل و مجامع در وجود خويش جمع داشته است. ديوان اشعار وي نيز از حوادث و وقايع شخصي و اجتماعي تقريباً خالي است و در آن غير از قطعه‌اي كه در «تعزيت پدر» و شعري كه براي سنگ مزار خود سروده و نيز شعر «نهال آرزو» كه براي جشن فارغ التحصيلي كلاس خود در خرداد 1303 گفته است و يكي دو شعر ديگر، شعر ديگري كه صراحتاً به شناخت شخص شاعر كمكي كند، وجود ندارد.

آنچه از مضامين و معاني اشعار پروين مي‌توان درباره‌ي خلقيات و روحيات او استنباط كرد، دلبستگي عميق وي نسبت به پدر و استعداد وافر و شوق فراوان او به آموختن علم و دانش است و ديگر پاكي و پاكدامني و روحيه ظلم ستيزي و مخالفت با ستم و ستمگران و حمايت و ابراز همدلي و همدردي با محرومان و ستمديدگان. پس از  درگذشت پروين نيز مراسم رسمي دولتي به مناسبت وفات در بزرگداشت وي برپا نشد و فقط دوستان و علاقه‌مندان پروين به مناسبت نخستين سالگرد درگذشت او در فروردين 1321 مجلس يادبودي براي وي برپا كردند، و با سرودن اشعاري نسبت به سكوت و بي‌مهري دوران استبداد در حق پروين واكنش نشان دادند. از جمله اشعاري كه در نخستين سالگرد درگذشت پروين سروده شد، شعري بود به زبان عربي از عالم و شاعر نجفي ايراني تبار، سيد محمد جمال هاشمي، كه آن را در مجله‌ي "الثقافه" مصر منتشر كرد. اين شعر در "شعراءالغري" و نيز در "مجموعه مقالات" همراه با ترجمه آمده و حاكي از شهرت پروين در همان زمان حياتش در خارج از مرزهاي ايران است.

 

شعر پروين

آنچه شعر پروين  را ممتاز ساخته، مضامين و معاني مندرج در اشعار اوست . ديوان پروين آكنده از حقايق الهي و معنوي و مفاهيم عالي انساني و پند و اندرز و توصيه به خردمندي و نكوهش كبر و غرور و نخوت و ظلم، و نفرين از فقر و تبعيض و اختلاف طبقاتي و همدردي با مظلومان و بينوايان و رنج ديدگان و رنجبران است. رنگ ملايمي كه از تابش نور عرفان و فلسفه به مفاهيم مورد نظر شاعر افتاده، چندان تند نيست كه چشم عامه‌ي خوانندگان را بيازارد. اما در عوض به شعر او جلا بخشيده است. روح عاطفي و مناظرات تجلي يافته، با روحي عرفاني و اخلاقي كه در قصايد منعكس شده، تركيب دلپذيري به وجود آورده است.

تعداد اشعاري كه پروين در آنها سخت‌ترين انتقاد‌ها را بر شاهان وارد مي‌كند و از ظلم و ستم اغنيا و قدرتمندان و درد و رنج محرومان ياد مي‌كند، به اندازه‌اي زياد است كه مايه‌ي حيرت مي‌شود. پروين در شعر "صاعقه‌ي ما ستم اغنياست" به تقبيح ظلم مي‌پردازد، و در شعر "اي رنجبر" زحمتكشان را به انقلاب در برابر ظالمان فرا مي‌خواند، در شعر "تيره بخت" فقر را به تصوير مي‌كشد و در شعر "شكايت پيرزن" مشروعيت  سياسي دولت وقت را مورد شك و ترديد قرار مي‌دهد. رنگ سياسي شعر پروين به اندازه‌اي محسوس است كه بعضي از منتقدان، شعر او را شعر "سياست و اخلاق" ناميده و گفته‌اند كه "سلاست كلام شاعرانه و صلابت پيام سياسي و مهابت خلل ناپذير اخلاق" در شعر او جمع شده است. شجاعت و آزاد منشي پروين وقتي قابل درك است كه به ياد آوريم اين اشعار در چه محيطي سروده شده و حكومت ارعاب و خفقان و فشار و استبداد رضاخان با شاعران آزادي خواه چه رفتاري داشته است.

 

وفات پروين

پروين اعتصامي در سوم فرودين ،1320 در آستانه‌ي سي و پنج سالگي، بيمار شد و در پانزدهم همان ماه در اثر ابتلا به مرض حصبه، درگذشت و در مقبره ي خانوادگي در صحن حضرت معصومه (س) در قم، در كار پدر به خاك سپرده شد.

محمد روحاني



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:53 | نویسنده : حسين فرجي |

خواجه حافظ شيرازي

خواجه شمس‌الدين محمد حافظ شيرازي فرزند بهاءالدين معروف‌ترين شاعر عارف قرن هشتم و يكي از چهار تن از بزرگترين شاعران ايران است كه معروف جهان شده‌اند. در باب اين استاد فناناپذير و بي‌نظير كه او را لسان‌الغيب و ترجمان‌الاسرار لقب داده‌اند اشارتهائي در بسياري از كتابها مانند تذكره‌الشعراء دولتشاه سمرقندي كه بعد از فوت اوست تا مجمع‌الفصحا و رياض‌العارفين تأليف رضاقلي خان همه مشتمل بر نام و شرح مختصري از حالات وي ‌مي‌باشد وليكن هيچ يك از آنها مطالب مفصلي كه جزئيات احوال او را نشان بدهد ندارند. تنها اثر از معاصران حافظ كه مورد توجه و اهميت قرار گرفته مقدمه‌ايست كه يكي از دوستان حافظ كه جامع اشعار او بوده، موسوم به محمد گلندام، نوشته، وي در آنجا پس از اطناب كلام در ذكر صفات شريفه و محبوبيت او نزد خاص و عام و شهرت جهانگيري كه حتي در زمان حيات حاصل كرده و قوافل سخنهاي دلپذيرش از فارس نه تنها به خراسان و آذربايجان بلكه به عراقين و هندوستان رفته چنين مي‌نويسد:

« اما به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت شغل سلطان و بحث كشاف و مصباح و مطالعه‌ي مطالع و مفتاح و تحصيل قوانين ادب، و تحقيق دو اوين عرب به جمع اشتات غزليات نپرداخت و به تدوين و اثبات ابيات مشغول نشد و مسود اين اوراق اقل انام محمد گلندام عفي‌الله عنه ما سبق در درس‌گاه دين مولانا و سيدنا استاد ابوالبشر قوام‌المله والدين عبدالله اعلي‌الله درجاته و كرات و مرات كه به مذاكره رفتي در اثنا محاوره گفتي كه اين فرائد فوايد را همه در يك عقد مي‌بايد كشيد و اين غرر درر را در يك سلك مي‌بايد پيوست. تا قلاده جيد وجود اهل زمان و تميمه و شاح عروسان دوران گردد. و آن جناب حوالت رفع و ترفيع اين بنا بر ناراستي روزگار كردي و به عذر اهل عصر عذر آوردي تا در تاريخ سنه احدي و تسعين و سبعمائه (791 هجري)وديعت حيات بموكلان قضا و قدر سپرد.»

از مجموع كتابهائي كه درباره‌ حافظ نوشته شده چنين فهميده مي‌شود كه بهاءالدين محمد پدر حافظ در عصر اتابكان فارس از اصفهان به شيراز مهاجرت كرده و در آنجا از طريق بازرگاني ثروتي اندوخته ولي ديري نگذشته كه زندگي را بدرود گفته و كارهاي تجارتي او آشفته و نابسامان گرديده است وارثان او كه يك همسر و پسري خردسال بودند به بينوايي و تنگدستي افتادند. آن پسر بعدها ناگزير شد كه روزي خود را عرق جبين و كد يمين حاصل نمايد. با اين همه هر وقت فرصت و مجالي مي‌يافت در مكتبي كه در نزديكي او بود به كسب كمال مي‌پرداخت و در آنجا سرمايه‌ي علمي به كف مي‌آورد. قرآن مجيد را حفظ كرد و از همين رو بعدها تخلص خود را «حافظ» قرار داد. لقب حافظ به طور عموم به كساني اطلاق مي‌شود كه مي‌توانستند قرآن را تمام از بر بدون غلط بخوانند چنانكه او گفته است:

 

ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد

مسائل حكمي با نكات قرآني

 

به هر حال سر پر شور و طبع آرام اين عصاره‌ي تفكر آريايي يعني حافظ چون از علوم ظاهري و مشتي الفاظ و اصطلاحات حاصلي نديد، داعيه‌ي طلب معني در نهادش به وجود آمد و همت بر درك حقايق گماشت. و پس از تحمل زجر و زحمت و رنج و غصه و يأس و حرمان و خستگي، از دوندگي‌ها و كوفتن بيهوده‌ي درها به وادي يقين رسيد، يقيني كه مختص خود او بود، يقين حافظي بود كه انسان كامل شده بود. در اينجا بي‌مناسبت نيست فرازي را كه علي دشتي محقق مشهور معاصر در ارتباط با اين مطلب نوشته بازگو نماييم: «واضح‌ترين خطي كه سيماي حافظ را از قيافه‌ي ساير متفكرين ما مشخص و ممتاز مي‌كند آزادي فكر است. آزادي فكر بزرگتري امتياز بشرهاي انديشه‌گر است. همانطوري كه وجه امتياز انسان از حيوانات قوه‌ي ادراك و وجه امتياز انسانها از يكديگر ملكات و فضائل اخلاقي است، وجه امتياز دانشمندان و طبقه‌ي راقيه آزادي فكر است. شاخص قدر آنها تنها دانش و معرفت نيست. چه بسا دانشمنداني چون امام فخر رازي در دايره‌ي معلومات وسيع خود اسير معتقدات تلقيني بوده‌اند.

 مكتشفين و مخترعين، همه كساني هستند كه فكر آنان در چهارديواري مكتسبه و مسلميات عصر خود باقي نمانده است. پيشوايان فكر و همه‌ي مصلحين، مردماني بوده‌اند كه انديشه‌ي آنان از دايره‌ي امور مسلمه و ثابته محيط خود خارج شده  و آزادتر از هم‌عصران خود فكر كرده‌اند.

 ارزش مقام انسان در اين است كه بنده و زبون مقررات و آنچه در نظر همه‌ي مردم مسلم است نبوده، براي پرش فكر خود حدودي قائل نباشد. اكثريت تام جامه‌ي انساني اسير تلقينات پدري و زبون مقرراتي هستند كه خود وضع كرده‌اند. حتي مطيع آراء و معتقداتي مي‌شوند كه اشخاص بي‌مايه‌تر و پايين‌تر از خود آنها، يا نياكاني كه در محيط تاريكتر و جاهل‌تري زيسته‌اند براي آنها ساخته‌اند. بسا اوقات افراد به سخافت و سستي بنيان رسوم و عقايدي پي مي‌برند ولي نمي‌توانند خود را از آن رها سازند. به قول سنايي:

 

خود به خود شكل ديو مي‌كردند

پس ز ترسش غريو مي‌كردند

 

حافظ از آن افراد ممتازي است كه از شكل ديوي كه ساير افراد بشر روي ديوار كشيده‌اند نمي‌ترسد و خود هم براي خويش اين مترس را نيافريده است، و براي فكر او حدود و ثغوري نيست، به جز معدودي متفكرين عالي‌قدر. ساير بشرهايي كه بر سطح كره مي‌خزند، با اصرار نامعقولي ميل دارند طبقه‌بندي شوند. مثل اينكه آزادي آنها را زجر مي‌دهد. مي‌خواهند در قالبهايي در آيند و به عبارت آخري جز دسته‌اي بشوند.

 اين تمايل طبيعي، مردم را بر آن داشته است كه براي فكر حافظ حصاري بسازند و براي روح بلند پرواز او قالب جامدي بيافرينند. با اصراري خواسته‌اند او را در طبقه‌بندي‌هايي كه بشر متوسط براي خود درست كرده است وارد كنند: او را شيعه دانسته‌اند، سني گفته‌اند، صوفي خوانده‌اند، صوفيه ملامتيه فرض كرده‌اند، و. . . حافظ شيعه نيست، سني نيست‌، صوفي نيست؛ ملامتيه نيست، متدين نيست، بي‌دين نيست، حافظ حافظ است.

 انديشه‌گري است كه پرش فكر و خيال او را نه شريعت، نه طريقت، نه الحاد و نه سيستمهاي فلسفي و صوفي‌گري عايق نمي‌شود. . . حافظ در آزادگي، در وارستگي، حريت ضمير و پاك بودن از آلايش تعصب مانند كنفوسيوس، مانند بودا، مانند گوته، مانندي گاندي و بالاخره به روش حضرت مسيح صورت كمال بشريت و علو مقام انساني است.

حافظ « جنگ هفتاد و دو ملت » را با همان فكر آزاد خود كه همه چيز در آن گنجايش دارد مي‌نگرد زيرا مي‌داند: چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند. » حافظ از زمره‌ي شاگردان قوام‌الدين عبدالله عالم معروف آن زمان (متوفي به سال 772 هجري ) بوده است. نخست در سلك مقربان ابواسحق‌اينجو درآمده و سپس به پادشاهان آل مظفر پيوسته و شاه شجاع و شاه منصور از اميران اين خاندان را مدح گفته است و در اين ضمن با پادشاهان ايلكاني‌جلاير (آل جلاير) كه در مغرب ايران حكومت داشتند و شاعران را بسيار مي‌نواختند از دور روابطي داشته و سلطان احمد پسر شيخ اويس( 813-784هجري) را مدح گفته است و سرانجام در شيراز به سال 791 يا 792 هجري زندگي را بدرود گفته و در همانجا مدفون شده است.

حافظ در زمان زندگي خود از حاجي قوام‌الدين حسن شيرازي كلانتر شهر شيراز (متوفي به 755 هجري ) بيش از ديگران متنعم شده به‌همين جهت اغلب از او ياد كرده است. مطلبي كه بسيار جالب توجه است و بايد در اينجا گفته شود: با اين همه مدايحي كه حافظ در حق اين ممدوحان دارد به جز يك دو بيت نيست كه در ضمن سخنان خود آورده است. به همين جهت نمي‌توان وي را جز شاعران مداح شمرد حافظ به ظاهر تمام عمر خود را در گوشه‌نشيي و عزلت گذرانده و در حيات خويش شهرت بزرگي داشته‌است. در زبان فارسي نظير غزل‌هاي حافظ كه جامع ‌بين اشعار عاشقانه و افكار عارفانه‌ي ايران است، نيست. به همين سبب يكي از بزرگترين شاعران جهان شمرده مي‌شود و از حيث نظم در لطف تركيب و تلفيق و بي‌نيازي در فكر و استقلال در انديشه به منتهاي اوج شاعري رسيده است. ديوان اشعار وي را بايد رأس كتابهاي فارسي قرار داد و به همين جهت همواره مورد اقبالي عظيم از جانب تمام طبقات مردم ايران بوده است و آن شامل نزديك چهار هزار بيت است و بر آن شرح هاي چند نوشته‌اند از آن جمله: شرح محمد يوسف عليشاه چشتي نظامي به شرح يوسفي به زبان اردو در سال 1307هجري مفتاح‌الكنوز علي حافظ ‌الرمز از قطب‌الدين قندهاري، بدرالشروح ار بدرالدين اكبر آبادي، شرح مشكلات ديوان حافظ از افضل‌الله آبادي، بحرالفلاسه ‌الاقطفي شرح ديوان حافظ از عبيدالله خويشكي چشتي متخلص به عبيدي. به زبان تركي نيز سه شرح بر آن نوشته‌اند: شرح مصطفي پسر شعبان سروري در گذشته به سال 969 هجري، شرح شمعي در گذشته در حدود سال 1000 هجري شرح سودي بسنوي متوفي در سال 1000 هجري. ديوان حافظ يا منتخبات آن را به برخي از زبانهاي اروپايي مانند فرانسه و آلماني و انگليسي و روسي و لهستاني و نيز تركي و عربي ترجمه كرده‌اند. پرفسور ادوارد براون پيرامون تحقيقات اروپائيان درباره‌ي حافظ تحقيقات بانو جرتر و دلوتيان بل را از ديگران برتر شمرده و مي‌نويسد:

 كلامي است انتقادي و نغز، و داراي معاني عميق و پر مغز. خلاصه از آنجا كه وي حافظ را به طرزي روشن و جالب با معاصر بزرگ وي، دانت شاعر ايتاليا، مقايسه نموده و پس از بحثي دقيق از اشعار وي چنين گفته است:

 «درباره حافظ، تاريخ معاصر او كوچكتر از آن است كه حاوي و شامل افكار بلند وي تواند شد. چه آن شهري كه در سراسر عمر در آنجا زندگي كرده و آن را شايد به همان درجه كه دانت فلورانس را عزيز مي‌شمرد دوست داشته پنج يا شش بار به بليه محاصره و آفت جنگ دچار گرديد، و بارها از دستي به دستي ديگر انتقال يافت. لشكركشي فاتح يك بار آن را با خون سيراب كرد، ديگري آن را طعمه آتش غارت و يغما نمود. و ديگر بار پادشاهي متعصب و رياكار مردمان ظريف خوش مشرب آنجا را دچار احكام سخت و زهد خشك و ريا قرار داد.

حافظ دائم مشاهده مي‌كرد كه چگونه پادشاهان و ملوك يكي بعد از ديگري طلوع كرده و به اوج عزت مي‌رسند و سپس در حضيض ذلت فرو مي‌افتند و مانند قطره‌هاي برف در آفتاب تموز محو و نابود مي‌شوند. پيوسته حوادث فرح‌انگيز از پس اتفاقات حزن‌آور روي مي‌داد. سقوط حكومتها و وقوع رزمها همواره در برابر ديده شاعر واقع مي‌شود. ليكن از همه‌ي اين وقايع در اشعار او هيچ انعكاسي ديده نمي‌شود، تنها گاهي اشارتي اتفاقي به پاره حوادث سياسي زمان مورد توجه دقيق مفسران ديوان او واقع مي‌شود. يا بيتي چند در مدح پادشاهي اميري اتفاقي از نظر خواننده مي‌گذرد. نه ذكري از فتح پادشاهي يا تحسيني از شجاعت اميري و همانقدر كه يك تن شاعر عزيزالنفس را در خور است همين اندازه را بر قلم خود روا داشته و از اين بيش سخني نگفته است.

 لكن بعضي به خوبي درك مي‌كنند كه همان بي‌اعتنائي ظاهري حافظ فلسفه او را مرتبتي چنان ارجمند داده است كه دانت آن را فاقد مي‌باشد. شاعر ايتاليايي در حدود فلسفه خود محجر و جامد مانده و نظريه او در باب جهان همان نظريه عمومي عصر و زمان اوست. و آنچه در نظر او حقيقت واقع جلوه‌گر شده است نزد بسياري از اهل زمان ما شبحي زشت و ناپسند بيش نيست. ولي دورنمائي كه حافظ طراحي كرده منظري وسيع‌تر و دلگشا‌تر مي‌باشد كه زمينه مقدم آن چندان واضح و روشن نيست تو گوئي ديده خرد او چنان به دقت نظر وحدت بصر موصوف بوده  كه در جهان پهناور خيال در منزلگاه باشندگان اعصار آتيه نفوذ نموده است. از اين رو بر ماست كه بر او از اينكه عصر و زمان خود را براي ما وصف و شرح نكرده خرده نگيريم و از اينكه از حيات شخصي او در سخنش چندان اثري يافت نمي‌شود بر او عيب نجوئيم. چه در كلام بلند وي افكاري عميق كه حتي عصر ما را فرا گرفته است جلوه‌گر مي‌باشد. و او به منزله‌ي نغمه سرائي است كه به آواز دلكش او هم مست و هم هوشيار و مردم حال و استقبال هر دو به طرب آمده‌اند. »

 

فراز و نشيب دوران زندگي حافظ

در بين ممدوحان حافظ نخست شاه شيخ ابواسحق انجو(اينجو) توجه هر پژوهشگر را جلب مي‌نمايد. اين امير پسر محمود انجوست كه در زمان حكومت غازان خان مغول به حكومت فارس منصوب گرديد. ابواسحق خود شاعر و ادب‌دوست بود و زندگي را به سرخوشي و عياشي مي‌گذراند به طوريكه از امور مملكت غفلت كرد. هنگامي كه شيخ امين‌الدين يكي از مقربان درگاه وي و خامت كار حكومتش را تذكر داد كه به محاصره پايتختش توسط دشمنانش يعني آل مظفر انجاميد. او در جواب گفت دشمن بايد خيلي نادان باشد كه در اين فصل دلاويز بهار به فكر جنگ بوده و به اين كار بپردازد و سپس اين بيت شعر را خواند:

 

بيا تا يك شب تماشا كنيم

چو فردا شود فكر فردا كنيم

 

حافظ درباره‌ي دوره حكومت كوتاه  ولي طربناك ابواسحق مي‌گويد:

 

راستي خاتم فيروزه‌ي بو اسحاقي

خوش‌درخشيد ولي دولت مستعجل بود

 

بنا به نوشته فارسنامه در سال 753 هجري مبارزالدين محمد پسر مظفر شهر شيراز را محاصره كرد و بعد از آن كه پسر خردسال شيخ ابواسحاق، علي سهل كشته شد مبارزالدين به اصفهان رانده شد ولي عاقبت بر ابواسحاق غلبه كرد و او را دستگير ساخت. ابواسحاق در سال 758 هجري به دست مبارزالدين به قتل رسيد. امير مبارزالدين محمد پسر مظفر كه از سال 754 هجري تا سال 759 هجري در فارس حكومت كرد به كلي با سلف خود ابواسحاق خوشگذران اختلاف عقيده و سليقه داشت و بايد گفت از جنس ديگر بود. وي مردي سخت و قسي و بي‌رحم و ديكتاتور بود. به محض اينكه شيراز را بگشود در تمام ميخانه‌ها را بست و باده‌نوشي و مي‌گساري و عشرت را به سختي ممانعت كرد.

حافظ شاعر آزادانديش و آزاده مرد بلندنظر از اين رياكاري رنجيده خاطر شد و در يكي از غزلهاي خود كه به اين روزهاي ضيق و عسرت (اختناق و رياكاري) اشاره مي‌كند چنين مي‌گويد:

 

اگرچه باده فرخ‌بخش و باد گل‌بيز است

ببانگ‌چنگ‌مخور‌مي‌كه‌‌محتسب تيز است

صـراحئي و حريفي گرت به دسـت افتد

بـعيش كـوش كـه ايـام فتـنه‌انگيز است

در آسـتين مـرقـع پـيالـه پـنهان كـن

كه‌همچو‌چشم‌صراحي‌زمانه‌خون‌ريز است

ز رنـگ بـاه بشوئيد خـرقه‌هـا در اشـك

كـه موسـم ورع و روزگــار پرهيـز است

 

و نيز گفته است:

 

بـود آيـا كـه در ميـكده‌ها بـگشاينـد

گـره از كار فرو بسته‌ي ما بگشايند

اگـر از بـهر دل زاهد خودبين بستند

دل قوي‌دار كه از بهر خدا بگشايند

در مـيخانـه ببستـند خـدايـا مـپسند

كه در خانه‌ي تزوير و ريــا بگشايند

گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي‌ناب

تا همه مغبچه‌ها زلف تو تا بگشايند

 

شاه شجاع كه بعد از پدرش امير مبارزالدين به حكومت رسيد سخت‌گيريهاي جابرانه پدر را به نرمي و ملاطفت بدل كرد. در اين زمان پس از آنكه ميخانه‌ها باز گشوده شد. حافظ در غزل زير از اين افتتاح شادي كرده است.

 

سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش

كه دور شاه شجاع است مي دلير بنوش

شد آنكه اهل نظر بر كناره مي‌رفتند

هزار گونه سخن بر زبان و لب خاموش

ببانگ چنگ بگوئيم آن حكايت‌ها

كه‌از‌نهفتن‌آن‌ديگ سينه مي‌زند جوش

شراب خانگي از بيم محتسب خوردن

بـروي يـار بنوشيم و بـانگ نوشا نـوش

رموز مملكت خويش خسروان دانند

گداي گوشه‌نشيني تو حــافظا مخروش

 

و باز در غزل ديگر گفته است:

قسم به حشمت و جاه و جلال وشاه شجاع

كه نيست با كسم از بهر مال و جاه نزاع

ببين كه رقص كنان مي‌رود به ناله‌ي چنگ

كـسي كـه اذن نـمي‌داد استماع سماع

 

با وجود همه‌ي اين اشعار و ديگر ابيات موجود در مدح شاه شجاع، گفته‌اند كه رابطه‌ي ميان حافظ و شاه‌شجاع چندان نيكو نبوده است.

نوشته‌اند كه شاه‌شجاع را حسن عقيدتي به فقيه زمان عماد فقيه كرماني بوده است و او چنانكه منقول است گربه‌اي داشته و آن گربه را چنان تعليم داده بود كه در هنگام اداء نماز و انجام ركوع و سجود به او اقتدا و تقليد نمايد. اين عمل گربه را شاه بر كشف و كرامت فقيه حمل مي‌كرد. ولي حافظ آن را حيله‌گري و مكاري ميدانست و در آن باب اين غزل را گفت:

 

صـوفي نـهاد دام و سـر حـقه بـاز كرد

بـنياد مكـر بـا فلـك حـقه‌باز كرد

بـازي چـرخ بشكندش بـيضه دركـلاه

زيرا‌كه‌عـرض‌شعبده ‌با اهـل راز كرد

اي‌كبك‌خوش‌خرام‌ كه‌ خوش‌ ميروي بناز

غره مشو كه گربه‌ي عابد نماز كرد

فـردا كه پيشگاه حقيقت شود پـديـد

شرمنده رهروي‌كه‌عمل بر مجازكرد

حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل

ما را خـدا ز زهد و ريا بي‌نياز كرد

 

به ظاهر همين سوءنظر حافظ درباره‌ي عماد فقيه كرماني سبب اصلي بي‌ميلي شاه شجاع نسبت به وي گرديد. ولي چون شاه شجاع خود نيز در شعرسرائي با حافظ رقابت مي‌كرد و شعر او بپايه‌ي كلام استاد نمي‌رسيد، از اين رو نائره حسد در باطن وي مشتعل گرديد و بر بي‌لطفي بيفزود. گويند وقتي شاه‌شجاع بر شعر حافظ عيب گرفته و گفت: غزليات او در معاني و مقاصد مختلفه است و در باب واحد نيست، لحظه‌ي صوفيانه است و ديگر دم عاشقانه، در بيتي مستانه و جسماني و در بيتي جدي و روحاني، يكي لطيف و عرفاني است و در جاي ديگر گستاخانه. حافظ چون بشيند گفت: آري با همه‌ي اين عيبها در آفاق اشتهار يافته و همه كس آن را مي‌خواند و تحسين مي‌كند. ليكن شعرهاي ديگر حريفان هيچگاه از دروازه شهر بيرون نرفته است. شاه شجاع از اين سخن برنجيد و اندكي برنيامد كه اين بيت حافظ به سمع او رسيد كه گفته است:

 

گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد

آه اگـر از پس امروز بود فردائـي

 

حافظ را آگاه كردند كه در سرودن اين بيت بر او خرده گرفته و آن را وسيله‌ي تهمت كفر و ارتداد شناخته‌اند، چه شك در وقوع روز قيامت كفر است. وي با اضطراب خاطر به نزد مولانا زين‌الدين ابوبكر تايبادي كه در آن وقت به عزم سفر حج به شيراز رسيده بود رفته و از او علاج كار خواست. مولانا به او گفت كه بيتي ديگر در آن غزل درج بايد كرد و آن بيت را به طريق نقل قول از ديگران روايت باد نمود، تا بنا به قاعده «نقل كفر، كفر نيست» او را مجال عذري باشد. حافظ قول او را به كار بسته و اين حديث بگفت، و مقدم بر آن مقطع درج فرمود:

 

اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مي‌گفت

بـر در مـكده‌ي با دف و ني ترسائـي

 

و چون او را به گناه ارتداد و ارتياب در امر معاد متهم ساختند به بيت دوم استناد كرد و گفت كه وي گوينده آن سخن نيست و اگر ترسائي چنين كلام گفته باشد بر او حرجي نمي‌باشد.

 شاه شجاع در سال 785 هجري يا در سال 786 هجري وفات يافت و به جاي وي پسرش سلطان زين‌العابدين پادشاه شد. اين پادشاه را نيز پسر عمويش شاه منصور در سال 789 هجري دستگير كرد و معزول و زنداني ساخت. حافظ فتح او را در غزل زير تهنيت گفته است:

 

بيا كه رايت منصور پــادشاه رسيد

نويد فتح و ظفر تا به مهر ماه رسيد

 

شاه زين‌العابدين كه بعد از دستگيري به فرمان شاه منصور كور گرديد در گذشته حكومت تيمور گوركاني را به رسميت شناخته و فرستاده‌ي او قطب‌الدين را پذيرفته و نام تيمور را در سكه و خطبه مندرج ساخته بود. تيمور خود اندكي قبل از عزل پادشاه زين‌العابدين يعني در سال 789 هجري به شيراز ورود كرد گويا در همين سفر بوده است كه واقعه ملاقات امير تيمور با خواجه حافظ شيرازي روي داده كه تفصيل آن را دولتشاه سمرقندي نقل كرده است، سابقه شهرت وسيع حافظ حتي در ايام حيات او چنانكه خود او مي‌گويد:

 

به شعر حافظ شيراز مي‌كوبند و مي‌رقصند

سيه‌چشمان كشميري و تركان سمرقندي

 

در بيتي ديگر به غزلي كه خود سروده اشاره كرده و گفته است:

شكر شكن شوند همه طـوطـيان هند

زيـن قـند پـارسي كه به بنگاله مي‌رود

طي مكان ببين و زمان در سلوك شعر

كاين طفل يك شبه ره صد ساله مي‌رود

 

حافظ نه تنها با پادشاهان مظفري (آل مظفر) بلكه با بسياري از ديگر اميران و ملوك معاصر رابطه داشته است. سلطان احمد پسر اويس جلايري پادشاه فاضل و كامل كه از سلاله ايلخانيان در بغداد سلطنت مي‌كرد و خود نيز شاعر و موسيقي‌شناس و نقاش و هنرپيشه بوده مكرر كوشش كرد كه حافظ را به دربار خود جلب كند ليكن به دلايلي كه خود شاعر گفته است:

 

نميدهند اجازت مرا به سير و سفر

نسيم خاك مصلي وآب ركن‌آباد

 

موفق نگرديد.

دو نفر از پادشاهان هند نيز سعي نمودند كه حافظ را به سفر هندوستان و ديدن دربار خو راغب سازند يكي از آنها محمودشاه بهمني دكني است كه شاهي شعر دوست و شاعر نواز بود، به وساطت يكي از مقربان درگاه خود موسوم به مير‌فضل‌الله حافظ را به تختگاه خود دعوت نمد و براي او وجهي كه كفاف مصارف سفر را بنمايد فرستاد. حافظ قسمت عمده آن مبلغ را قبل از حركت از شيراز خرج نموده و چون در بين راه خود به خليج فارس به قصبه لار رسيد يكي از دوستان فقير و تهي‌دست خود را در آنجا بديد و آنچه براي او باقي مانده بود به او عطا كرد و در آنجا دو تن از بازرگانان ايراني خواجه محمد كازروني و خواجه زين‌الدين همداني كه عازم سفر هندوستان بودند به او تكليف كردند كه با آنها هم سفر شده و در برابر لذت مصاحبت او مخارج مسافرتش را بپردازند. حافظ تقاضاي آنها را پذيرفته با آنها تا بندر هرمز برفت و در آنجا در كشتي كه منتظر حمل وي به هندوستان بود بنشست. وي در همان اوان دريا را طوفاني فرا گرفت و شاعر را چنان دهشتي دست داد كه فسخ عزيمت نموده به شيراز بازگشت و براي محمودشاه غزلي ساخته به هندوستان فرستاد و اين ابيات از آن غزل است:

 

دمي با غم به سر بردن جهان يكسر نـمي‌ارزد

بمي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي‌ارزد

شكوه تاج سلطاني كه بيم جان‌در او‌ درج است

كلاهي دلكش است اما بترك سر نمي‌ارزد

بـكـوي ميفروشانش به جامـي در نمـي‌گيرنـد

زهي سجاده‌ي تقوي كه يك ساغر نمي‌ارزد

بس آسان مي‌نمود اول غم دريا ببوي سود

غلط كردم كه يك طوفان بصد گوهر نمي‌ارزد

برو گنج قناعت جوي و كنج عافيت بنشين

كـه يكـدم تنگدل بودن به بحر و بر نمي‌ارزد

چوحافظ‌در‌قناعت‌كوش‌و‌از دنياي دون بگذر

كه يـكجو منت دو نان به صد من زر نمي‌ارزد

 

شبلي نعماني حكايت مي‌كند كه پادشاهي ديگر از هندوستان موسم به سلطان غياث‌الدين پسر سلطان اسكندر بنگالي كه در سال 768 هجري به تخت سلطنت نشست با حافظ ارسال و مرسولي داشت و حافظ غزل زير را براي او سروده است:

 

ساقي حديث سرو و گل و لاله مي‌رود

ويـن بـحث با ثلاثه غسالـه مي‌رود

شـكرشكن شوند همه طوطـيان هند

زين قند پارسي كه به بنگاله‌ميرود

حافظ‌زشوق مجلس سلطان غياث‌دين

غافل مشو كه كار تو از ناله ميرود

 

اكنون با نقل غزلي كه در فروردين سال 1352 خورشيدي در شيراز بر سر مزار (آرامگاه) حافظ شيرازي يعني اين برگزيده والاي بشري و عصاره تفكر اقوام آريائي سروده‌ام شرح احوال او را به پايان مي‌برم.

 

حافظا خيز كه همراز تو بـاز آمـده اسـت

بتـو لاي تـو از ري بـه نيـاز آمده است

فـال تقديـر ز ديـوان ازل قسمـت اوسـت

كه به تدبير در اين وادي راز آمده است

مـددي چـون بـه چراغي نكند آتش طور

بـخرابـات تو بـا سوز و گداز آمده است

راز سر بسته‌ي جان فاش نگرديد به جهد

جـهد بنـهاده و آسـوده ز آز آمده است

گر چه در طبع (رفيع)است ولي‌ازسرشوق

خـاك ره رفته و از راه دراز آمـده است

در فراق رخ جانان چه جهنم چه بهشت

اين‌سروديست‌كه‌از‌ عرش فراز آمده‌است

گـر ثـوابي بودش در همه عالم ايـنست

كـه سر تربت حافظ به نماز آمده است

 

و در غزل ديگري سروده‌ام:

حـافظا شعر تو سرمايه‌ي جاويد دل است

جز تو كس با دل من همدم و همراز نشد

-تاريخ عرفان - رفيع

 



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:51 | نویسنده : حسين فرجي |

مولانا جلال‌الدين محمد بلخي(مولوي)

جلال‌الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسين بن حسيني خطيبي بكري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يكي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار است. خانواده‌ي وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبتش به ابوبكر خليفه مي‌رسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده‌ي سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و بهمين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.

 وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت چون پدرش از سلسله لطفي نداشت بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خود خراسان را ترك كرد و از آن راه بغداد به مكه رفت و از آنجا در الجزيره ساكن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه(ملطيه) سلطان علاءالدين كيقباد سلجوقي كه عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت كرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال‌الدين پنج ساله بود و پدرش در سال629 هجري در قونيه رحلت كرد.

 پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان‌الدين ترمذي بود كه از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به‌ آن شهر آمده بود شاگردي كرد و سپس تا سال 645 هجري كه شمس‌الدين تبريزي رحلت كرد جزو مريدان و شاگردان او بود آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه‌اي فراهم ساخت كه پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه‌ي مولويه‌ معروف شد و خانقاهي در شهر قونيه برپا كرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت و آن خانقاه كم‌كم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم‌ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالك شرق پيروان بسيار دارد. جلال‌الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود مي‌زيست تا اينكه در پنجم جمادي‌الاخر سال 672 هجري رحلت كرد، وي يكي از بزرگترين شاعران ايران و يكي از مردان عالي ‌مقام جهان است و در ميان شاعران ايران شهرتش به پاي شهرت فردوسي و سعدي و عمرخيام و حافظ مي‌رسد و از اقران ايشان بشمار مي‌رود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده، اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خصال انساني يكي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار مي‌رود و يكي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اولي دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يك نوع لفافه‌اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين كار را وسيله‌ي تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم مي‌شود نخست منظومه‌ي معروف اوست كه از معروفترين كتابهاي فارسي است و آنرا مثنوي معنوي نام نهاده است. اين كتاب كه صحيح‌ترين و معتبرترين نسخه‌هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل‌الارواح نيز ناميده‌اند. دفاتر شش‌گانه آن همه بيك سياق و مجموعه‌اي از افكار عرفاني و اخلاقي و سير سلوك است كه در ضمن، آيات و احكام و امثال و حكايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را به خواهش يكي از شاگردان خود حسن بن محمد بن اخي ترك معروف به حسام‌الدين چلبي كه در سال 683 هجري رحلت كرده است به نظم در‌آورده. جلال‌الدين مولوي هنگامي كه شوري و وجدي داشته چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است به همان وزن و سياق منظومه‌هاي ايشان اشعاري با كمال زبردستي بديهه مي‌سروده است و حسام‌الدين آنها را مي‌نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع به واسطه‌ فوت زوجه‌ي حسام‌الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664هجري دنباله‌ي آن را گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او مجموعه‌ي بسيار قطوري است شامل نزديك صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار كه در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس‌الدين تبريزي را برده و جهت به كليات شمس تبريزي و يا كليات شمس معروف است و گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص كرده و در ميان آن همه اشعار كه با كمال سهولت ميسروده است غزليات بسيار رقيق و شيواست كه از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.

جلال‌الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد كه جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار مي‌رود و مطالبي را در مشافهات از پدر خود شنيده است در كتابي گرد آورده و «فيه مافيه نام نهاده است و نيز منظومه‌اي بهمان وزن و سياق مثنوي، بدست هست كه به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت مي‌دهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعه‌ي مكاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.

هرمان اته خاورشناس مشهور آلماني درباره‌ي جلال‌الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:«به سال ششصد و نه هجري بود كه فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده‌ي خود كه مي‌رفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد يعني جلال‌الدين را كه آن وقت پسري پنج ساله بود در نيشابور زيارت كرد و گذشته از اينكه (اسرار نامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يك روح نبوت عظمت جهانگير آينده‌ي او را پيشگوئي كرد.

 جلال‌الدين محمد بلخي كه بعدها به عنوان جلال‌الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن‌پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي‌البكري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع‌الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حكومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا كرده بود. ولي به حكم معروفيت و جلب توجه‌ي عامه كه وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان‌بيني و مردم‌شناسي برتري كسب نمود، محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد به همراهي پسرش كه از كودكي استعداد و هوش و ذكاوت نشان مي‌داد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور كه در آنجا به زيرت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيرت مكه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتند و در آنجا چهار سال اقامت گزيدند بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند و در آنجا بود كه جلال‌الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد كسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي كه از طرف سلطان علاءالدين كيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه كه مقر حكومت سلطان بود عزيمت نمدند و در آنجا بهاءالدين در تاريخ  هيجدهم ربيع‌الثاني سال ششصد و بيست و هشت(628 هجري) وفات يافت. جلال‌الدين از علوم ظاهري كه تحصيل كرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتدا در خدمت يكي از شاگردان پدرش يعني برهان‌الدين ارمذي كه 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود، بعد تحت ارشاد درويش قلندري به نام شمس‌الدين تبريزي درآمد و از سال 642 تا 645 در مفاوضه‌ي او بود و او با نبوغ معجزه‌آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال‌الدين اجرا كرد كه وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود به جاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بكار برد. همچنين غيبت ناگهاني شمس در نتيجه‌ي قيام عوام و خصومت آنها با علوي‌طلبي وي كه در كوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معركه پسر ارشد خود جلال‌الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود كه آن طريقت تاكنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال‌الدين انتخاب مي‌گردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از كسوه‌ي عزا كه بر تن مي‌كنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع كه برپا مي‌دارند و واضع آن خود مولانا هست و آن رقص همانا رمزيست از حركات دوري افلاك و از رواني كه مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حركات موزون اين رقص جمعي مشتعل مي‌شد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي‌گشت، آن شكوفه‌هاي بي‌شمار غزليات مفيد عرفاني را مي‌ساخت كه به انضمام تعدادي ترجيع‌بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشكيل مي‌دهد و بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب است. اثر مهم ديگر مولانا كه نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است همانا شاهكار او كتاب مثنوي يا به عبارت كاملتر «مثنوي معنوي» است در اين كتاب كه شاهد گاهي معاني مشابه تكرار شده و بيان عقايد صوفيان به طول و تفصيل كشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است از طرف ديگر زبان ساده و غير متصنع به كار رفته و اصول تصوف به خوبي تقرير شده آيات قرآني و احاديث به نحوي رسا در شش دفتر مثنوي به طريق استعاره تأويل و عقايد عرفاني تشريح گرديده است. آنچه به زيبايي و جانداري اين كتاب مي‌افزايد همانا سنن و افسانه‌ها و قصه‌هاي نغز پر مغزيست كه نقل گشته. الهام‌كننده‌ي مثنوي شاگرد محبوب او «چبلي حسام‌الدين» بود كه اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترك، است. مشاراليه در نتيجه‌ي مرگ خليفه (صلاح‌الدين زركوب) كه بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد به جاي وي به جانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال به همين سمت مشغول ارشاد بود تا اينكه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت. وي با كمال مسرت مشاهده نمود كه مطالعه‌ي مثنوي‌هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال‌الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم كتاب مثنوي كرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسام‌الدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي به رشته‌ي نظم كشيد و بعد به واسطه‌ي مرگ همسر حسام‌الدين ادامه‌ي آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر به كار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه‌ي بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد. دفتر ششم كه آخرين سرود زيبا و در واقع سرود وداع اوست كمي قبل از وفاتش كه پنجم جمادي‌الثاني سال 672 هجري اتفاق افتاد، پايان يافت و اگر ابيات نهايي طبع بولاق مثنوي كه به تنها فرزند جلال‌الدين يعني بهاءالدين احمد سلطان ولد نسبت داده شده اصيل باشد، دفتر ششم به طور كامل خاتمه نيافته بود و به همين علت به طوري كه طبع لنكو نشان مي‌دهد شخصي به نام محمد الهي‌بخش آن را تكميل كرده است. به حكم اين سابقه، اين كه در شرح مثنوي تركي تأليف اسماعيل‌ بن احمد الانقيروي از يك دفتر هفتم سخن به ميان آمده صحيح نيست و باطل است. اما در باب عقايد صوفيانه مولانا بايد گفت كه وي لزوم افناي نفس را بيشتر از اسلاف خود تأكيد مي‌كند و در اين مورد منظور او تنها از بين بردن خودكامي نيست بلكه در اساس بايد نفس فردي جزئي كه در برابر نفس كلي مانند قطره‌ايست از دريا، مستهلك گردد. جهان و جمله‌ي موجودات عين ذات خداوند است زيرا همگي مانند آبگيرهايي كه از يك چشمه بوجود مي‌آيند از او نشئت مي‌گيرند و بعد به سوي او بازمي‌گردند. اساس هستي، خداي تعالي است و باقي موجودات در برابر هستي او فقط وجود ظلي دارند. در اينجاست به طوري كه وينفليد هم در مقدمه خود به مثنوي بيان كرده، فرق عقيده‌ي وحدت وجودي ايراني از كافه‌ي عقايد مشابه ديگر مبين مي‌گردد. و آن عبارت از اينست كه به موجب تعليم ايراني وجود خداي تعالي در كل مستهلك نمي‌گردد و ذات حي او را از بين نمي‌برد بلكه برعكس وجود كل است كه در ذات باري‌تعالي مستهلك مي‌شود. زيرا هيچ چيز غير از او وجود واقعي ندارد و هستي اشياء بسته به هستي اوست و به مثابه سايه‌اي است از مهر وجود او كه بقايش بسته به نور است. اين برابري خالق و مخلوق اشعار مي‌دارد كه انسان عبارت از ذره‌ي بي‌مقداري نيست بلكه داراي اراده‌ي مختار و آزادي عمل است و از اين رهگذر مسئول اعمال و كردار خويش است و بايد به واسطه‌ي تجليه و تهذيب نفس كه در نتيجه‌ي سلوك در راه فضايل نظير تواضع و بردباري و مواسات و همدردي به دست مي‌آيد بكوشد و خود را به وصال حق برساند. البته اور است كه در اين سلوك دشوار رنج‌آور توسط پير و مرشد روحاني راهنمايي شود و پيداست كه اين حيات دنيوي فقط يك حلقه‌اي است از حلقه‌هاي سلسله‌ي وجود كه آن را در گذشته پيموده و بعد هم خواهد پيمود. نيز در تعليمات جلال‌الدين مذهب تناسخ را كه در فرقه‌ي اسماعيليه هست، مشاهده مي‌كنيم مولانا آن را به سبك اصول تصوف آنچنان پرورانده كه گويي عقيده تطور يا تكامل عصر ما را پيشگويي كرده است.

آدمي از مراحل جماد و نبات و حيوان تطور نموده و به مرحله‌ي انسان رسيده است و پس از مرگ از اين مرحله هم ارتقا مي‌جويد تا به مقام ملكوت و مرحله‌ي كمال برسد و در وجود باري‌تعالي به وحدت نائل گردد. همانطور كه به حكم اين وحدت اساسي بهشت و دوزخ در حقيقت يكي مي‌گردد و اختلاف بين اديان مرتفع مي‌شود، فرق ميان خير و شر هم از ميان بر‌مي‌خيزد زيرا اين همه نيست مگر جلوه‌هاي مختلف يك ذات ازلي. مي‌دانيم كه بعضي درويشان از اين عقيده چه نتيجه‌هاي محل تأمل و ترديدي گرفتند و چطور مسائل نظري استاد را به صورت عمل در‌آوردند و نه تنها تمام اعمال را از نيك و بد يكسان شمردند بلكه كارهاي عاري از هر نوع اخلاق را مجاز شمردند. ولي نه عطار چنين تفسيري از اصول تصوف كرده بود نه سنايي، و نه جلال‌الدين و هرگز خود در عمل راه نرفتند. به عكس جلال‌الدين بي‌انقطاع پيروان خود را به لزوم اعمال حسنه و رفتار نيكو ترقيب نموده و اگر حاجتي به اثبات باشد كافيست به كلمات توديع استاد خطاب به شاگردان خود(كه در نفحات‌الانس جامي نقل شده) و به وصيت‌نامه‌ي او به پسرش ارجاع شود كه در آنها به طور تأكيد به ترس از خدا و اعتدال در خواب و خوراك و خودداري از هر نوع گناه و تحمل شدايد، و تنبه و مبارزه با شهوت و تحمل در مقابل تمسخر و اعتراض از دنيا و احتراز  از معاشرت با اشخاص پست و احمق، و به پيروي از تقوا دعوت مي‌نمايد و كسي را بهترين انسان مي‌نامد كه درباره‌ي ديگران نيكي كند و سخني را نيكوترين سخن مي‌داند كه مردم را به راه راست ارشاد نمايد.

بهترين شرح حال جلال‌الدين و پدر و استادان و دوستانش در كتاب مناقب‌العارفين تأليف حمزه شمس‌الدين احمد افلاكي يافت مي‌شود. وي از شاگردان جلال‌الدين چلبي عارف نوه‌ي مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچنين خاطرات ارزش‌داري از زندگي مولانا در «مثنوي ولد» مندرج است كه در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه‌ايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 به جاي مرشد خود حسام‌الدين به مسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يك مثنوي عرفاني به نام«رباب بنامه» دردست است».

در ميان شروح متعدد كه به مثنوي نوشته شده مي‌توان از اينها نام برد: جواهرالاسرار و ظواهرالانوار تأليف كمال‌الدين حسين بن حسن خوارزمي كه به روايتي در سال 840 هجري و به روايت ديگر در سال 845 هجري درگذشته، اين كتاب تمام مثنوي را شرح مي‌كند و مقدمه‌اي مركب از ده فصل دارد كه در باب عرفان است و در ظاهر قديم‌ترين شرح مثنوي است، ولي به موجب نسخه‌هاي خطي كه در دست است فقط سه‌ كتاب اول آن باقي مانده. ديگر شرحي است بنام«حاشيه‌ي داعي»تأليف نظام‌الدين محمد‌بن‌حسن الحسيني‌الشيرازي متخلص به داعي كه به سال 810 هجري تولد يافت و در سال 865 هجري كليات خود را جمع كرد كه مركب است از ديوان عرفاني و رسالات منثور و هفت مثنوي كه در آن از سبك جلال‌الدين پيروي كرده و عبارتند از «كتاب مشاهده» سال 836 هجري «كتاب گنج روان» سال 841 هجري«كتاب چهل صباح» سال 843 هجري«ساقي نامه» كه نيز از عقايد سوفيانه بحث مي‌كند.

ديگر «كشف‌الاسرار معنوي» در شرح دو دفتر اول تأليف ابوحامد بن معين‌الدين تبريزي كه اين تأليف نيز مقدمه‌ي سودمندي دارد و تاريخ تأليف آن مقارن است با دو تاريخ شرح مذكور در فوق (نسخه‌ خطي در موزه بريتانيا موجود است)ديگر«شرح شمعي» به زبان تركي كه در سال 999 هجري تأليف يافته، ديگر«لطائف‌المعنوي» و «مرأه‌المثنوي» دو شرح از عبداللطيف‌ بن عبدالله العباسي و او همان است كه حديقه‌ي سنائي را هم شرح كرده. هم او يك نسخه‌ي منقح مثنوي را به نام«نسخه‌ي ناسخه‌ي مثنويات سقيم» تهيه كرده و شرحي براي لغات آن به نام لطايف‌اللغات تأليف نموده است.

ديگر «مفتاح‌المعاني» تأليف سيد عبد الفتاح الحسيني العسكري كه در سال 1049 هجري از طرف شاگردش هدايت منتشر شد. از همو منتخباتي از مثنوي به نام« درمكنودن» به جا مانده، گذشته از شروحي كه مذكور افتاد اشخاص زير هم شرح‌هايي به مثنوي نوشته‌اند:

 ميرمحمد نورالله احراري كه شارح حديقه‌ي سنائي هم بوده، مير محمد نعيم كه در همان زمان ميزيسته و خواجه ايوب پارسي 1120 هجري. ديگر از شروح معروف «مكاشفات رضوي» تأليف محمدرضا است سال 1084 هجري.

 ديگر «فتوحات‌المعنوي» از مولانا عبدالعلي صاحب (موزه بريتانيا«o.R» 367) و ديگر«حل مثنوي» از افضل‌الله آبادي.

 ديگر تصحيح مثنوي(1122 هجري)تأليف محمدهاشم فيضيان.

 ديگر«مخزن‌الاسرار» از شيخ ولي محمد بن شيخ رحم‌الله اكبرآبادي(1151 هجري). يك شرح مخصوص دفتر سوم مثنوي نيز هست كه آن را محمدعابد تأليف كرده و نامش را«مغني» نهاده، شرحي نيز به دفتر پنجم به زبان فارسي توسط معرف معروف شعراي ايران يعني سروري (مصطفي ابن شعبان) اهل گليبولي تركيه متوفي سال969 هجري تأليف يافته، از منتخبات مثنوي، گذشته از «در مكنون» كه مذكور افتاد تأليفات ذيل را هم مي‌توان نام برد:

«لباب مثنوي» و«لب الباب» واعظ كاشفي (حسين بن علي بيهقي كتشفي) متوفي سال 910 هجري هم‌چنين «جزيره مثنوي» از ملايوسف سينه‌چاك، با دو شرح به زبان تركي سال 953 هجري، «گلشن توحيد» از شاهدي متوفي سال 957 هجري و «نهر بحر مثنوي» از علي‌اكبر خافي 1081 هجري هم‌چنين «جواهراللعالي» از ابوبكر شاشي.

شرحي ديگر تأليف عبدالعلي محمد بن نظام‌الدين مشهور به بحر‌العلوم كه در هند بچاپ رسيده و استناد مؤلف در معاني به فصوص‌الحكم و فتوحات محي‌الدين بوده است. از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير از شرح مثنوي حاج‌ملاهادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع‌الزمان فروزانفر كه متأسفانه به علت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي علامه محمدتقي جعفري تبريزي بايد نام برد. عابدين پاشا در شرح مثنوي اين دو بيت را به جامي نسبت داده كه درباره‌ي جلال‌الدين رومي و كتاب مثنوي سروده:

 

آن فريـدون جـهان معـنوي

بس بود برهان ذاتش مثنوي

من‌چه‌گويم وصف آن عالي‌جناب

نيست پيغمبر ولي دارد كتاب

 

شيخ بهاءالدين عاملي عارف و شاعر و نويسنده مشهور قرن دهم و يازدهم هجري درباره‌ي مثنوي معنوي مولوي چنين سروده است:

 

من نمي‌گويـم كه آن عالي‌جناب

هست پيغمبر ولي دارد كتاب

مثنـوي او چـو قـرآن مـدل

هادي بعضي و بعضي را مذل

 

مي‌گويند روزي اتابك ابي‌بكر بن سعد زنگي از سعدي مي‌پرسد:«بهترين و عاليترين غزل زبان فارسي كدام است؟» سعدي در جواب يكي از غزلهاي جلال‌الدين محمدبلخي(مولوي) را مي‌خواند كه مطلعش اين است:

 

هر نفس آواز عشق مي‌رسد از چپ و راست

ما بفلك مي‌رويم عـزم تماشـا كراست

 

برخي گفته‌اند كه سعدي اين غزل را براي اتابك فرستاد و پيغام داد: « هرگز اشعاري بدين شيوائي سروده نشده و نخواهد شد اي‌كاش به روم مي‌رفتم و خاك پاي جلال‌الدين را بوسه مي‌زدم.» اكنون چند بيت از مثنوي معنوي مولوي به عنوان تبرك درج مي‌شود:

 

مـوسيا آداب‌دانــان ديـگـرند

سوخته جان و روانان ديگرند

رد درون كعبه رسم قبله نيست

چه غم ار غواص را پاچيله نيست

هنديان اصطلاح هند مدح

سنديان اصطلاح سند مدح

زان كه دل جوهر بود گفتن عرض

پس طفيل آمد عرض جوهر غرض

آتشي از عشق در خود برفروز

سر به سر فكر و عبارت را بسوز

موسي و عيسي كجا بد آفتاب

كشت موجودات را ميداد آب

آدم و حوا كجا بود آن زمان

كه خدا افكند در اين زه كمان

اين سخن هم ناقص است و ابتراست

آن سخن كه نيست ناقص زان سراست

من نخواهم لطف حق را واسطه

كه هلاك خلق شد اين رابطه

لاجرم كوتاه كردم من سخن

گر تو خواهي از درون خود بخوان

ور بگويم عقل‌ها را بر كند

ور نويسم بس قلمها بشكند

گر بگويم زان بلغزد پاي تو

ور نگويم هيچ از آن اي واي تو

ني نگويم زان كه تو خامي هنوز

در بهاري و نديدستي تموز

اين جهان همچون درخت است اي كر ام

ما بر او چون ميوه‌هاي نيم‌خام

سخت گيرد خام‌ها مر شاخ را

زان‌كه در خامي نشايد كاخ را

 

ابلهان تعظيم مسجد مي‌كنند

بر خلاف اهل دل جد مي‌كنند

اين مجاز است آن حقيقت اي خران

نيست مسجد جز درون سروران

 

عبدالرحمن جامي مي‌نوسيد: «به خط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته‌اند كه جلال‌الدين محمد در شهر بلخ شش ساله كه روز آدينه با چند ديگر بر بام‌هاي خانه‌هاي ما سير مي‌كردند يكي از آن كودكان با ديگري گفته باشد كه بيا از اين بام بر آن بام بجهيم جلال‌الدين محمد گفته است: اين نوع حركت از سگ و گربه و جانواران ديگر مي‌آيد، حيف است كه آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي است بياييد تا سوي آسمان بپريم و در آن حال ساعتي از نظر كودكان غايب شد. فرياد برآوردند، بعد از لحظه‌يي رنگ وي دگرگون شده و چشمش متغير شده بازآمد و گفت: آن ساعت كه با شما سخن مي‌گفتم ديديم كه جماعتي سبزقبايان مرا از ميان شما برگرفتند و به گرد آسمانها گردانيدند و عجايب ملكوت را به من نمودند و چون او از فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند » « و گويند كه در آن سن در هر سه چهار روز يك بار افطار مي‌كرد و گويند كه در آن وقت كه( همراه پدر خود بهاءالدين ولد به مكه رفته‌اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد‌الدين عطار رسيده بود و شيخ كتاب اسرانامه به وي داده بود و آن پيوسته با خود مي‌داشت. . . فرموده است كه: مرغي از زمين بالا پرد اگرچه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد كه از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر كسي درويش شود و به كمال درويشي نرسد، اما اينقدر باشد كه از زمره‌ي خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد و سبكبار گردد. . . يكي از اصحاب را غمناك ديد فرمود همه دلتنگي از دل نهادگي و اين عالم است. مردي آن است كه آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي كه بنگري و هر مزه‌يي كه بچشي داني كه به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي.

و فرموده است كه آزادمرد آن است كه از رنجانيدن كس نرنجد، و جوانمرد آن باشد كه مستحق رنجانيدن را نرنجاند.

مولانا سراج‌الدين قونيوي صاحب صدر و بزرگ‌بخت بوده اما با خدمت مولوي خوش نبوده، پيش وي تقرير كردند كه مولانا گفته است كه من با هفتاد و سه مذهب يكي‌ام، چون صاحب غرض بود خواست كه مولانا را برنجاند و بي‌حرمتي كند، يكي را از نزديكان خود كه دانشمند بزرگ بود فرستاد كه بر سر جمعي از مولانا بپرس كه تو چنين گفته‌يي؟ اگر اقرار كند او را دشنام بسيار بده و برنجان. آن‌كس بيامد و بر ملا سؤال كرد كه شما چنين گفته‌ايد كه من با هفتاد و سه مذهب يكي‌ام؟ ! گفت: گفته‌ام. آن كس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز كه تو مي‌گويي هم يكي‌ام، آن كس خجل شده بازگشت، شيخ ركن‌الدين علاءالدوله(سمناني)گفته‌است كه مرا اين سخن از وي به غايت خوش آمده است.

 روزي مي‌فرمود كه آواز رباب صرير باب بهشت است كه ما مي‌شنويم منكري گفت: ما نيز همان آواز مي‌شنويم چون است كه چنان گرم نمي‌شنويم كه مولانا، خدمت مولوي فرمود كلا و حاشا كه آنچه ما مي‌شنويم آواز بازشدن آن درست، و آنچه وي مي‌شنود او از فرا شدن (بسته شدن) و فرموده است كه كسي به خلوت درويشي درآمد، گفت: چرا تنها نشسته‌يي؟ گفت: اين دم تنها شدم كه تو آمدي و مرا از حق مانع آمدي.

از وي پرسيدند كه درويش كي گناه كند؟ گفت: مگر طعام بي‌اشتها خورد كه طعام بي‌اشتها خوردن، درويش را گناهي عظيم است. و گفته كه در اين معني حضرت خداوندم شمس‌الدين تبريزي قدس سره فرموده كه علامت مريد قبول‌يافته آن است كه اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند كه منافق در مسجد و كودك در مكتب و اسير در زندان.

و در مرض اخير با اصحاب گفته است كه: از رفتن من غمناك مشويد كه نور منصور رحمه‌الله تعالي بعد از صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريد‌الدين عطار رحمه‌الله تجلي كرد و مرشد او شد. و گفت در هر حالتي كه باشيد با من باشيد و مرا ياد كنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسي كه باشم.

ديگر فرمود كه در عالم ما را دو تعلق است يكي به بدن و يكي به شما، و چون به عنايت حق سبحانه فرد و مجرد شوم و عالم تجريد و تفريد روي نمايد آن تعلق نيز از آن شما خواهد بود.

خدمت شيخ صدر‌الدين قدس‌سره به عيادت وي آمد و فرمود كه شفاك‌الله شفاء عاجلا رفع درجات باشد اميد است كه صحت باشد خدمت مولانا جان عالميان است، فرمود كه: بعد از اين شفاك‌الله شما را باد همانا كه در ميان عاشق و معشوق پيراهني از شعر بيش نمانده است، نمي‌خواهيد كه (بيرون كشند) و نور به نور پيوندد؟»

 از گفتار اخير اعتقاد به فلسفه‌ي حكمت و اشراق و(نورالانوار) فهميده مي‌شود كه در ورقهاي پيش در اين تأليف به تفصيل از آن صحبت شد.

 

گفت لبش گـر ز شعر ششتر است

اعتناق بي‌حجابش خوشتر است

من شدم عريان ز تن او از خيال

مي‌خرامم در نهايات الوصـال

 

افلاكي ضمن تأييد داستان اخير مي‌نويسد:«شيخ با اصحاب اشك‌ريزان خيزان كرده روان شد و حضرت مولانا اين غزل را سرآغاز كرده مي‌گفت و جميع اصحاب جامه‌دران و نعره‌زنان فريادها مي‌كردند.»

 

چه داني تو؟كه در باطن چه شاهي همنشين دارم

رخ زرين من منگر كه پاي آهنين دارم

بدان شه كه مرا آورد كلي روي آوردم

وز آن كوه آفريدستم هزاران آفرين دارم

گهي خورشيد را مانم، گهي درياي گوهر را

درون عز فلك دارم، برون ذل زمين دارم

درون خمره‌ي عالم چو زنبوري همي گردم

مبين تو ناله‌ام تنها كه خانه‌ي انگبين دارم

دلا گر طالب مايي بر آبر چرخ خضرايـي

چنان قصريست حصن من كه امن‌الامنين دارم

چه با هولست آن آبي كه اين چرخست ازاوگردان

چو من دولاب آن آبم چنين شيرين حنين دارم

چو ديو آدمي و جن همي بيني بفرمانم

نمي‌داني سليمانم كه در خاتم نگين دارم؟ !

چرا پژمرده باشم من؟ ! كه بشكفتست هر جزوم

چرا خر بنده باشم من؟ براقي زير زين دارم

كبوتر خانه‌ي كردم كبـوترهاي جانها را

بپراي مرغ جان اين سو كه صد برج حصين دارم

شعاع آفتابم من اگر در خانها گردم

عقيق و زر و ياقوتم، ولادت زاب و طين دارم

تو هر گوهر كه مي‌بيني بجو دري دگر در وي

كه هر ذره همي گويد كه در باطن دفين دارم

تو را هر گوهري گويد:« مشو قانع به حسن من

كه از شمع ضمير است آنكه نوري در جبين دارم»

 

برخي نوشته‌اند كه مولانا جلال‌الدين محمد مولوي هنگام مرگ اين رباعي را سروده و مي‌خوانده است:

 

هر ديده كه در جمال جانان نگرد

شك نيست كه در قدرت يزدان نگرد

بيزارم از آن ديده كه در وقت اجل

از يار فرومانده و در جان نگرد

 

علي دشتي نويسنده‌ي شيرين قلم معاصر زير عنوان «روح پهناور» درباره‌ مولانا جلال‌الدين بلخي(مولوي) چنين اظهار نظر مي‌كند: «جلال‌الدين محمد شايد بيش از هر شاعري شعر گفته باشد، گفته‌هاي وي رباعي و غزل و مثنوي از هفتاد هزار بيت تجاوز مي‌كند، در صورتي كه بزرگترين و پرمايه‌ترين كتاب شعري ما شاهنامه‌ي فردوسي، كمي بيش از پنجاه‌هزار بيت مي‌شود، با اين تفاوت مهم و اساسي كه قسمت اعظم اين كتاب ارجمند به ذكر نقل افسانه‌هاي تاريخي صرف شده است. به عبارت ديگر بيشتر شاهنامه موضوع خارجي دارد كه عبارت از حواديث تاريخ افسانه‌آميز ايران است و آنچه از روح خود فردوسي تراوش كرده و در شاهنامه، حتي طي بيان تاريخ و حوادث ريخته شده است خيلي كمتر. با وجود اينها وجه تمايز مولانا در كثرت اشعار وي نيست بي‌شبه جلال‌الدين محمد يكي از پرمايه‌ترين گويندگان ماست. احاطه‌ي وي بر معارف عصر خود، از قبيل: فقه، حديث، تفسير، علوم‌عربيه و ادبيه. فلسفه و اصول عرفان و تصوف، همچنين اطلاعات دامنه‌داري بر شعر و ادب فارسي و عربي قابل ترديد نيست. ولي بزرگي و تشخص وي حتي در فضل و دانش او نمي‌باشد. وجه تعيين و تشخص وي در گنجايش اين روح تسكين‌ناپذير و پر از تموج، در پهناوري فضاي مشاعر غير ارادي او، در اين دنياي اشباح و احلامي است كه در جان وي زندگي مي‌كنند. . .در افق پهناور وجود او ابرها به اشكال گوناگون ظاهر مي‌شوند، هر لحظه اين اشكال به اشكال ديگر برمي‌گردند، نور خورشيد با اين ابرها يك بازي مستمر و تمام نشدني دارد. هر دم رنگ بديع ديگري به‌وجود‌ مي‌آورد. چشم از اين همه تنوع شكل و گوناگوني الوان بديع و متحرك خسته نمي‌شود. در اين افق دوردست گاهي اشعه‌ي خورشيدي، ابرها را مي‌شكافد و بر كائنات نور مي‌پاشد و گاهي ضربتهاي سوزان برق آنها را پاره كرده و بارانهاي سيلابي زمين و زمان را فرا مي‌گيرد. در فضاي بي‌پايان روح جلال‌الدين اشباح درآمد و شدند، با هم نجوا دارند. اين فضا خالي نمي‌ماند پر از غوغاست پر از ظهور است پر از حركت است.

آنچه جذاب و غير عادي و عظيم، آنچه شايسته‌ي مطالعه و ستايش مي‌باشد اين است، ور نه تفاوت سبك و شيوه‌ي گويندگان و نويسندگان چندان مهم و غامض نيست و رجحان يكي بر ديگري بسته به ذوق و سليقه خوانندگان است. آنچه ثابت و جاويدان و باارزش مي‌باشد اين گسترش روح است كه(مولانا جلال‌الدين بلخي) را از سايرين ممتاز مي‌كند.

. . . پس هر كس قصه‌ روحش درازتر، متنوع‌تر، پيچيده‌تر و حوادث در آن طاغي‌تر، تقديرها كورتر و مستولي‌تر باشد بيان آن مشكل‌تر و براي آن كساني كه در پي مجهول و غامض مي‌گردند و از حل معما و مسائل رياضي بيشتر لذت مي‌برند جاذب‌تر مي‌شود. اين نكته همان چيزي است كه جلال‌الدين محمد را از ساير شعرا متمايز مي‌كند. داستان روح او تمام‌نشدني، همهمه‌ي جهان مرموز درون خاموش‌نشدني(طومار دل او بدر ازاي ابد) و «همچو افسانه‌ي دل بي‌سر و بي‌پايان‌ست».

 اگر اين تصور و پندار من غلط نباشد بي‌گمان، مولوي شاعر شاعران است. هفتادهزار بيت مثنوي و ديوان شمس تبريزي سرگذشت(جان سرگردان) او و آينه‌ي موجدار و نيم‌تاريكي از فضاي نامحدود و پر از اشباح اندرون اوست. آنچه او مي‌گويد مفاهيم متداول و معمولي يعني معارف مكتسبه نيست. در اين دو كتاب روح او گسترده است، رنگهاي گوناگون فضاي پر ابر، پر باد، پر ستاره، پر رعد و برق جان او در آنها افتاده است. معارف مكتسبه و معلومات فقط وسيله‌ي اين تجلي و انعكاس انديشه‌ي متموج اوست. حوزه‌ي زندگي او به شكل غير قابل انكار، ولي در عين حال غير قابل تفسيري در آنها، مخصوصاً در ديوان شمس منعكس است. هر پيشامد و حادثه و هر مشاهده‌ي جزئي بهانه‌ايست براي بيرون ريختن آنچه در وي مي‌جوشد». با اينجا با نقل چند بيت از اشعار علامه محمد اقبال لاهوري متفكر بزرگ مشرق‌زمين در عصر حاضر كه درباره‌ي مولانا جلال‌الدين بلخي(مولوي) سروده و همچنين غزلي را كه نگارنده(رفيع) در مرداد سال 1366 خورشيدي در قونيه بر سر مزار اين عارف بزرگ ايراني سروده‌ام اين قصه‌ي بي‌پايان را به پايان مي‌برم:

 

مرشد روشن ضمير

پـير رومـي مـرشد روشن ضـمير

كـاروان عشـق و مستي را اميـر

منزلش برتر ز مـاه و آفتاب

خيمه را از كهكشان سازد طناب

نور قرآن در ميان سينه‌اش

جـام جـم شرمنده از آئيـنه‌اش

از ني آن ني‌نواز پـاك‌زاد

بـاز شـوري در نـهاد مـن فـتاد

 

فيض پير روم(مولوي)

خيز و در جامم شراب نـاب ريـز

بر شب انديـشه‌ام مهتاب ريز

تا سوي منزل كشم آواره را

ذوق بي‌تابي دهـم نـظاره را

گرم رو از جستجوي نو شوم

رو شناس آرزوي نـو شـوم

چشم اهل ذوق را مـردم شوم

چون صدا در گوش عالم گم شوم

قيمت جنس سخن بالا كنم

آب چشم خويش در كالا كـنم

باز برخوانم ز فيض پير روم

دفتر سربسته اسرار علوم

جان او از شعله‌ها سـرمايه‌دار

من فروغ يك نفس مثل شرار

شمع سوزان تاخت بر پروانه‌ام

باده شبخون ريخت بر پيمانه‌ام

پير رومي خاك را اكسير كرد

از غبارم جلـوه‌ها تعمير كرد

ذره از خاك بيابان رخت بست

تا شعاع آفتاب آرد بدست

موجم و در بحر او منزل كنم

تا در تابنده‌ئي حاصل كنم

من كه مستي‌هازصهبايش‌كنم

زندگاني از نفس‌هـايش كنم

 

مقام مولوي

مردي اندر جستجو آواره‌ئي

ثابتي با فطرت سياره‌ئي

پخته‌تر كارش ز خامي‌هاي او

من شهيد نا تماي‌هاي او

شيشه خود را بگردون بسته طاق

فكرش از جبريل مي‌خواهد صداق

چون عقاب افتد به صيد ماه و مهر

گرم رو اندر طواف نه سپهر

حرف با اهل زمين رندانه گفت

حور و جنت را بت و بتخانه گفت

شعله‌اش در موج دودش ديده‌ام

كبريا اندر سجودش ديده‌ام

هر زمان از شوق مي‌نالد چو نال

مي‌كشد او را فراق و هم وصال

من ندانم چيست در آب و گلشن

من ندانم از مقام و منزلش

 

مطرب غزلي، بيتي از مرشد روم‌آور

تا غوطه‌ زند جانم در آتش تبريـزي

 

بزم رفيع مولانا

اي جلال ملك جان برخيز مهمان آمده

جان و دل آشفته‌اي از خاك ايران آمده

اي مهين مولاي مولاي من در شور عشق و عاشقي

ديده بگشا عاشقي زار و پريشان آمده

حسرت آزادي جان در دل شيداي اوست

تا كه ره يابد به جانان مست و حيران آمده

از شرار شاعري آتش بدلـها بر زده

در بيان مثنوي انديشه سوزان آمده

بس غزلها دارد از ديوان شمس تو ز بر

در هواي شمس جان افتان و خيزان آمده

از جدائيها  شكايت دارد و افسرده است

در هواي شور ني با سوز هجران آمده

گرچه از سرگشتگان وادي حيـرت بود

با خبرهاي خوشي از بحر عـرفان آمده

«بايزيد» از باده‌اش سرمست جانان كرده است

با پيامي رهگشا از «شيخ خرقان» آمده

«سعديش» هم ناله باشد در نواي عـاشقي

همدم «حافظ» ز سوز جان غزل‌خوان آمده

از «علاءالدوله» تضمين سخن آورده است

همره وجد و سماع شيخ سمنان آمده

اي جلال‌الدين بيا تا بزم دل روشن كنيم

چونكه مشتاقي به جان با چشم گريان آمده

بزم ما كامل شود از شمس تبريزي به نور

بشنود گرآشنائي همدم جـان آمده آشنايي همدم جان آمده

حلقه گرد هم زنيد اي عاشقان خوش‌نـوا

اين نواها از ازل در ساز امكان آمده

زين سماع عاشقي غوغا فتد در ملك جان

چونكه مفتوني به مهماني ز تهران آمده

باده در جامش كن اي سرحلقه‌ي دلدادگان

چون«رفيع» خسته‌جان دردي‌كش آن آمده

قونيه27 مرداد سال 1366 خورشيدي

 

مولوي شعر عرفاني را به حد اعلي رسانيده است. افكار اين شاعر بلند مرتبه دنباله افكار عطار و سنايي است و خود وي به اين امر متعرف است. مولوي مانند عطار رسيدن به معشوق حقيقي را فرع ترك علايق و گذشتن از"خود" مي‌داند. فلسفه وحدت وجود را نيز مكرر با تعبيرات مختلف در اشعار خود آورده است. مولوي در بيان حقايق بي‌پرواست و هرگز معني را فداي لفظ نمي‌كند چنانكه خود مي‌گويد:

قانيه انديشم و دلدار من

گويدم منديش جز ديدار من

 

گزيده‌اي از اشعار مولوي

 

آن خانه لطيفست نشانهايش بگفتيد

از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد

يك دسته‌ي گل كو؟ اگر آن باغ بديديد

يك گوهر جان كو؟ اگر از بهر خداييد

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

 

بيا تا قدر يكديـگر بدانيـم

كه تا ناگه زيكديگر نماييم

كريمان جان فداي دوست كردند

سگي بگذار ما هم مردمانيم

غرض‌ها تيره دارد دوستي را

غرض‌ها را چرا از دل نرانيم

گهي خوش‌دل شوي از من كه مي‌رم

چرا مرده‌پرست و خصم جانيم

چو بعد مرگ خواهي آتشي كرد

همه عمر از غمت در امتحانيم

كنون پندار مردم آشتي كن

كه در تسليم ما چون مردگانيم

چو بر گورم بخواهي بوسه‌دادن

رخم را بوسه ده كه‌اكنون همانيم

خمش كن مرده‌وار اي دل ازيرا

به هستي متهم ما زين زبانيم

 

من مستو تو ديوانه ما را كه برد خانه

صد بار ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه

در شهر يكي كس را هشيار نمي‌بينم

هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه

جانا به خرابات آي تا لذت جان بيني

جان را چه خوشي باشد بي‌صحبت جانانه

هر گوشه يكي مستي دستي زده بر دستي

زان ساقي سر مستي با ساغر شاهانه

اي لوطي بربط زن تو مست‌تري يا من

اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه

تو وقف خراباتي خرجت مي‌ و دخلت مي

زين دخل به هوشياران مسپار يكي دانه

از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه

چون كشتي بي‌لنگر كژ مي‌شد و مژ مي‌شد

وز حسرت آن مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز كجايي تو تسخر زدو گفت اي جان

نيميم ز تركستان نيميم ز فرغانه

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل

نيميم لب دريا باقي همه دردانه

گفتم كه رفيقي كن با من كه منت خويشم

گفتا كه بنشناسم من خويش ز بيگانه

من بي‌سر و دستارم در خانه‌ي خمارم

يك سينه سخن دارم آن شرح دهم يا نه

 

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده

بر آب ديده‌ي ما صد جاي آسيا كن

خيره كشي است ما را دارد دل چو خارا

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم

با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن

گر اژدهاست در ره عشقست چون زمرد

از برق آن زمرد‌هين دفع اژدها كن

بس كن كه بيخودم من ور تو هنر فزايي

تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا كن

 

ازين رو اشعر مولوي از جنبه‌ي لفظي يكدست نيست ولي گيرا و داراي مضامين بديع است.                 

برويد اي حريفان بكشيد يار ما را

به من آوريد آخر صنم گريز پا را

به ترانه‌هاي شيرين به بهانه‌هاي زرين

بكشيد سوي خانه مه خوب خوش‌لقا را

و گر او به وعده گويد كه دمي دگر بيايم

همه وعده مكر باشد بفريبد او شما را

دم گرم سخت دارد كه به جادوي و افسون

بزند گره بر آبي و ببندد او هوا را

به مباركي و شادي چو نگار من در‌آيد

بنشين نظاره مي‌كن تو عجايب خدا را

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان

كه رخ چو آفتابش بكشد چراغها را

برو اي دل سبك رو به يمن به دلبر من

برسان سلام و خدمت تو عقيق بي‌بها را

 

ببستي چشم يعني وقت خوابست

نه خوابست آن حريفان را جوابست

تو مي‌داني كـه ما چندان نپاييم

وليكن چشم مستت را شتابست

جفا مي‌كن جفاات جمله لطفست

خطا مي‌كن خطاي تو صوابست

تو چشم آتشين در خواب مي‌كن

كه ما را چشم و دل باري كبابست

بسي سرها ربوده چشم ساقي

به شمشيري كه آن قطره آبست

يكي گويد كه اين از عشق ساقي است

يكي گويد كه اين فعل شرابست

مي و ساقي چه باشد نيست جز حق

خدا داند كه اين عشق از چه بابست

 

اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد

معشوق همين جاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه‌ي ديوار به ديوار

در باديه سر گشته شما در چه هواييد

گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد

هم خواجه هم خانه هم كعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد

يك بار ازين خانه برين بام برآييد

 

تاريخ عرفان-شاهكارهاي غزل فارسي

 گزيده‌اي از مثنوي معنوي حضرت مولانا



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:46 | نویسنده : حسين فرجي |
سعدي

مشرف الدين مصلح بن عبدالله سعدي شيرازي (وفات 691 يا 694) شاعر و نويسنده بزرگ قرن هفتم در شيراز متولد شده و در همان شهر تحصيلات خود را آغاز كرده است. سعدي به سبب كشمكشهاي ميان خوارزمشاهيان و اتابكان فارس و هجوم مغول شيراز را تكر كرد و به سفري طولاني پرداخت. اين سفر در حدود سي تا چهل سال طول كشيد و سعدي با اندوخته و تجارب فراوان به وطن بازگشت و به تأليف آثار خود پرداخت. اين آثار به نظم و نثر است كه از مشهورترين آنها  غزليات اوست.

اسلوبي كه انوري در غزل ايجاد كرد به دست سعدي تكامل يافت و به آخرين حد ترقي رسيد. سعدي فصاحت بيان و رواني گفتار را به جايي رسانيده كه تاكنون هيچ شاعري نتوانسته است به اسلوب او سخن گويد و در شيوايي كلام به پاي او برسد.

شيخ سعدي نه تنها يكي از ارجمندترين ايرانيان است ، بلكه يكي از بزرگترين سخن سرايان جهان است. در ميان پارسي زبانان يكي دو تن بيش نيستند كه بتوان با او برابر كرد، و از سخن گويان ملل ديگر هم از قديم و جديد و كساني كه با سعدي همسري كنند بسيار معدودند : در ايران از جهت شهرت كم نظير است و خاص و عام او را مي‌شناسند در بيرون از ايران هم عوام اگر ندانند خواص البته به بزرگي قدر او پي‌برده‌اند. با اين همه از احوال و شرح زندگاني او چندان معلوماتي در دست نيست زيرا بدبختانه ايرانيان در ثبت احوال ابناء نوع خود به نهايت مسامحه و سهل انگاري ورزيده‌اند چنانچه كمتر كسي از بزرگان ما جزئيات زندگانيش معلوم است، و درباره شيخ سعدي مسامحه به جايي رسيده كه حتي نام او هم بدرستي ضبط نشده است.

اينكه از احوال شيخ سعدي اظهار بي‌خبري مي‌كنيم از آن نيست كه درباره او سخن نگفته و حكاياتي نقل نكرده باشند. نگارش بسيار، اما تحقيق كم بوده است و بايد تصديق كرد كه خود شيخ بزرگوار نيز در گمراه ساختن مردم درباره خويش اهتمام ورزيده زيرا كه براي پروردن نكات حكمتي و اخلاقي كه در خاطر گرفته است حكاياتي ساخته و وقايعي نقل كرده و شخص خود را در آن وقايع دخيل نموده و از اين حكايات فقط تمثيل در نظر داشته است نه حقيقت، و توجه نفرموده است كه بعدها مردم از اين نكته غافل خواهند شد و آن وقايع را واقع پنداشته در احوال او به اشتباه خواهند افتاد. شهرت و عظمت قدر او هم در انظار، مويّد اين امر گرديده، چون طبع مردم بر اين است كه درباره كساني كه در نظرشان اهميت يافتند بدون تقيد به درستي و راستي، سخن مي‌گويند و بنابراين در پيرامون بزرگان دنيا افسانه‌ها ساخته شده كه يك چند همه كس آنها را حقيقت انگاشته و بعدها اهل تحقيق به زحمت و مجاهده توانسته‌اند معلوم كنند كه  غالب اين داستانها افسانه است.

شيخ سعدي خانواده‌اش عالمان دين بوده‌اند، و در سالهاي اول سده هفتم هجري در شيراز متولد شده، و در  جواني به بغداد رفته و آنجا در مدرسه نظاميه وحوزه‌هاي ديگر درس و بحث به تكميل علوم ديني و ادبي پرداخته، و در عراق و شام و حجاز مسافرت كرده و حج گزارده، و در اواسط سده هفتم هنگامي كه ابوبكر بن سعد بن زنگي از اتابكان سلغري د فارس فرمانروايي داشت به شيراز باز آمده، در سال ششصد و پنجاه و پنج هجري كتاب معروف به بوستان را به نظم درآورده، و در سال بعد گلستان را تصنيف فرمود. و در نزد اتابك ابوبكر  و بزرگان ديگر مخصوصاً پسر ابوبكر، كه سعد نام داشته وشيخ انتساب به او را براي خود تخلص قرار داده قدر و منزلت يافته و همخواره به بنان وبيان مستعدان را مستفيض واهل ذوق را محظوظ و متمتع مي‌ساخته و گاهي در ضمن قصيده و غزل به بزرگان و امراي فارس و سلاطين مغول معاصر و وزراي ايشان پند و اندرز مي‌داده، و به زباني كه شايسته است كه فرشته و ملك بدان سخن گويند به عنوان مغازله ومعاشقه نكات و دقايق عرفاني و حكمتي مي‌پرورده و تا اوايل دهه آخر از سده هفتم در شيراز به عزت و حرمت زيسته و درت يكي از سالهاي بين ششصد و نود و يك و ششصد و نود و چهار د گذشته و در بيرون شهر شيراز در محلي كه بقعه او زيرتگاه صاحبدلان است به خاك سپرده شده است .

چنانكه اشاره كرديم سعدي تخلص شعري شيخ است و نام او محل اختلاف مي‌باشد. بعضي مشرف الدين و برخي مصلح الدين نوشته، و جماعتي يكي از اين دو كلمه را لقب او دانسته‌اند، و گروهي مصلح الدين را نام پدر شيخ انگاشته و بعضي ديگر نام خودش يا پدرش را عبدالله گفته‌اند،وگاهي ديده مي‌شود كه ابو عبدالله را كنيه شيخ قرار داده‌اند، و در بعضي جاهها نام او مشرف بن مصلح نوشته شده و در اين باب تشويش بسيار است .

اما در چگونگي بيان شيخ سعدي حق اين است كه در وصف او از خود شيخ بزرگوار پيروي كنيم و بگوييم :

من در همه قول ها فصيحم

در وصف شمايل تو اخرس

اگر سخنش را به شيرين يا نمكين بودن بستاييم ، براي او مدحي مسكين است، و اگر ادعا كنيم كه فصيح‌ترين گويندگان و بليغ‌ترين نويسندگان است قولي است كه جملگي برآنند؛اگر بگوييم كلامش از روشني و رواني، سهل و ممتنع است، از قديم گفته‌اند و همه كس مي‌داند، حسن سخن شيخ خاصه در شعر، نه تنها بيانش دشوار است، ادراكش هم آسان نيست، چون آب زلالي كه در آبگينه شفاف هست اما از غايت پاكي، وجودش را چشم ادراك نمي‌كند، ملايمتش با خاطر مانند ملايمت هوا با تنفس است كه در حالت عادي هيچ كس متوجه روح افزا بودنش نيست. و اگر كسي بخواهد لطف آنرا وصف كند جز اينكه بگويد جان بخش است عبارتي ندارد، از اينرو هرچند اكثر مردم شعر سعدي را شنيده و بلكه از بر دارند و مي‌خوانند، كمتر كسي است كه براستي خوبي آنرا درك كر ده باشد، و غالباً ستايشي كه از سعدي مي‌كنند تقليدي است و بنابر اعجابي است كه از دانشمندان با ذوق نسبت به او ديده شده است. پي بردن به مقام شيخ با داشتن ذوق سليم و تتبّع در كلام فصحا، پس از مطالعه و تامل فراوان ميسر مي‌شود سعدي سلطان مسلم ملك سخن و تسلطش در بيان از همه كس بيشتر است. كلام در دست او مانند موم است. هر معنايي را به عبارتي ادا مي‌كند كه از آن بهتر و زيباتر و موجز تر ممكن نيست. سخنش حشو و زوايد ندارد و سرمشق سخنگويي است. ايرانيان چون ذوق شعرشان سرشار بوده شيوه سخن را در شعر به نهايت زيبايي رسانيده بودند. شيخ سعدي همان شيوه را نه تنها در نظم بلكه درنثر بكار برده است، چنانكه نثرش مزه شعر، و شعرش رواني نثر را دريافته است، و چون پس از بستگان، نثر فارسي در قالب شايسته حقيقي ريخته شده بعدها هر شعري هم كه مانند شعر سعدي در نهايت سلامت و رواني باشد در تركيب شبيه به نثر خواهد بود. يعني از بركت وجود سعدي زبان شعر و زبان نثر فارسي از دو گانگي بيرون آمده و يك زبان شده است.

گاهي شنيده مي‌شود كه اهل ذوق اعجاب مي‌كنند كه سعدي هفتصد سال پيش به زبان امروزي ما سخن گفته است ولي حق اين است كه سعدي هفتصد سال پيش به زبان امروزي ما سخن نگفته است بلكه ما پس از هفتصد سال به زباني كه از سعدي آموخته‌ايم سخن مي‌گوييم، يعني سعدي شيوه نثر فارسي را چنان دلنشين ساخته كه زبان او زبان رايج فارسي شده است، و اي كاش ايرانيان قدر اين نعمت بدانند و در شيوه بيان دست از دامان شيخ بر ندارند كه بفرموده خود او: «حد همين است سخنگويي و زيبايي را»  و من نويسندگان بزرگ سراغ دارم (از جمله ميرزا ابوالقاسم قاينم مقام) كه اعتراف مي كردند كه در نويسندگي هر چه دارند، از شيخ سعدي دارند.

كتاب «گلستان» زيباترين كتاب نثر فارسي است و شايد بتوان گفت در سراسر ادبيات جهاني بي نظير است و خصايصي دارد كه در هيچ كتاب ديگر نيست، نثري است آميخته به شعر يعني براي هر شعر و جمله و مطلبي كه به نثر ادا شده يك يا چند شعر فارسي و گاهي عربي شاهد آورده است كه آن را معني مي‌پرورد و تائيد و توضيح و تكميل مي‌كند، و آن اشعار چنانكه  در آخر كتاب توجه داده است همه از گفته‌ها خود اوست و از كسي عاريت نكرده است‌، و آن نثر و اين شعر هر دو از هر حيث به درجه كمال است ودر خوبي مزيدي بر آن متصور نيست .

نثرش گذشته از فصاحت و بلاغت و سلامت و ايجاز و متانت و استحكام و ظرافت، همه آرايشهاي شعري را هم در بر دارد، حتي سجع و قافيه، اما در اين جمله به هيچ وجه تكلف و تصنع ديده نمي‌شود و كاملاً طبيعي است، نه هيچ جا معني فداي لفظ شده و نه هيچگاه لفظي زايد بر معني آورده است، هرچه از معاني بر خاطرش مي‌گذرد بدون كم و زياد به بهترين وجوه تمام و كمال به عبارت مي‌آورد و مطلب را چنان ادا مي‌كند كه خاطر را كاملاً اقناع مي‌سازد و دعاويش تاثير برهان دارد، در عين اينكه بهجت و مسرت نير مي‌دهد، كلامش زينت فراوان دارد، از سجع و قافيه و تشبيه و كنايه و استعاره و جناس و مراعات نظير و غير آن، اما به هيچ وجه در اين صنايع افراط و اسراف نكرده است.

 

 

آثار سعدي

گلستان و بوستان سعدي يك دوره كامل از حكمت عملي است. علم سياست و اخلاق و تدبير منزل را جوهر كشيده و در اين دو كتاب به دلكش‌ترين عبارات در آورده است. در عين اينكه در نهايت سنگيني و متانت است از مزاح و طيبت هم خالي نيست و چنانكه خود مي‌فرمايد: «داروي تلخ نصيحت به شهد ظرافت بر آميخته تا طبع ملول ازدولت قبول محروم نماند» و انصاف نيست كه بوستان و گلستان را هرچه مكرر بخوانند اگر اندكي ذوق باشد ملالت دست نمي‌دهد.

هيچ كس به اندازه سعدي پادشاهان و صاحبان اقتدار را به حسن سياست و دادگري و رعيت پروري دعوت نكرده و ضرورت اين امر را مانند او روشن  و مبرهن نساخته است. از ساير نكات كشور داري نيز غفلت نورزيده و مردم ديگر را هم از هر صنف و طبقه، از امير و وزير و لشكري و كشوري و زبردست و زيردست و توانا و ناتوان، درويش و توانگر و زاهد و دين پرور و عارف و كاسب و تاجر و عاشق و رند و مست وآخرت دوست و دنيا پرست، همه را به وظايف خودشان آگاه نموده و هيچ دقيقه‌اي از مصالح و مفاسد را فرو نگذاشته است.

وجود سعدي را از عشق و محبت سرشته‌اند. همه مطالب را به بهترين وجه ادا مي‌كند اما چون به عشق مي‌رسد شور ديگري در مي‌يابد. هيچ كس عالم عشق را نه مانند سعدي درك كرده و نه به بيان آورده است. عشق سعدي بازيچه و هوي و هوس نيست. امري بسيار جدي است، عشق پاك و عشق تمامي است كه براي مطلوب از وجود خود مي‌گذرد و خود را براي او مي‌خواهد، نه او را براي خود. عشق او از مخلوق آغاز مي‌كند اما سرانجام به خالق مي‌رسد و از اين روست كه مي‌فرمايد:

«عشق را آغاز هست انجام نيست»

در گلستان و بوستان از عشق بياني كرده است اما آنجا كه داد سخن را داده در غزليات است. از آنجا كه وجود سعدي به عشق سرشته است احساساتش در نهايت لطافت است. هر قسم زيبايي را خواه صوري و خواه معنوي به شدت حس مي‌كند و دوست دارد. سر رقت قلب و مهرباني او نيز همين است و از اينست كه هر كس با سعدي مأنوس مي شود ناچار به محبت او مي گرايد.

سعدي مانند فردوسي و مولوي و حافظ نمونه كامل انسان متمدن حقيقي است  كه هر كس بايد رفتار و گفتار او را سرمشق قرار دهد. اگر نوع بشر روح خود را به تربيت اين رادمردان پرورش مي‌داد، دنياي جهنمي امروز، بهشت مي‌شد. آثار اين بزرگواران خلاصه و جوهر تمدن چند هزار ساله مردم اين كشور است و ايرانيان بايد اين ميراث‌هاي گرانبها را كه از نياكان به ايشان رسيده است، قدر بدانند و چه خوب است كه ايراني آنها را در عمر خود چندين بار بخواند و هر چه بيشتر بتواند از آن گوهرهاي شاهوار از بر كند و زيب خاطر نمايد. معلوماتي را كه از آنها بدست مي‌آيد همواره بياد داشته باشد و به دستورهايي كه داده‌اند رفتار كند كه اگر چنين شود ملت ايران آن متمدن حقيقي خواهد بود كه در عالم انسانيت به پيش قدمي شناخته خواهد شد.

  

اشعار سعدي

سعدي مردي عاشق پيشه و دلداده است، ولي مانند عطار پايه عشق را به جايي كه از دسترس عموم دور باشد نمي‌گذارد. سعدي دلبستگي خود را به هرچه زيباست آشكار مي‌كند و كساني را كه دم از پرهيزگاري مي‌زنند رياكار مي‌شمارد. غزلهاي عاشقانه سعدي مانند خود عشق زير و بم و نشيب و فراز دارد. گاه از درد هجر سخت مي‌نالد و در شب تنهايي بر آمدن آفتاب را آرزو مي‌كند.

 

 

سرآن ندارد امشب كه برآيد آفتابي

چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي

به چه دير ماندي اي صبح كه جان من بر آمد

بزه كردي و نكردند موذنان صوابي

نفس خروس بگرفت كه نوبتي بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي

نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم

كه به روي دوست ماند كه برافكند نقابي

سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد

كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي

دل من نه مرد آنست كه با غمش بر آيد

مگسي كجا تواند كه بيفكند عقابي

نه چنان گناهكارم كه به دشمنم سپاري

تو به دست خويش فرماي اگرم كني عذابي

دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي

عجبست اگر نگردد كه بگردد آسيابي

برو اي گداي مسكين و دري دگر طلب كن

كه هزار بار گفتي و نيامدت جوابي

 

گاه از لذت شب وصل سخن مي‌گويد و آرزو مي‌كند كه صبح بر ندمد و آفتاب بر نتابد .

 

يك امشبي كه در آغوش شاهد شكرم

گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم

چو التماس سر آمد هلاك باكي نيست

كجاست تير بلا گو بيا كه مي‌سپرم

ببند يك نفس اي آسمان دريچه صبح

بر آفتاب كه امشب خوشت با قمرم

ندانم اين شب قدر است يا ستاره روز

تويي برابر من يا خيال در نظرم

خوشا هواي گلستان و خواب در بستان

اگر نبودي تشويش بلبل سحرم

بدين دو ديده كه امشب تو را همي بينم

دريغ باشد فردا كه ديگري نگرم

روان تشنه بر آسايد از وجود فرات

مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم

چو مي نديدمت از شوق بيخبر بودم

كنون كه با تو نشستم ز ذوق بيخبرم

سخن بگوي كه بيگانه پيش ما كس نيست

بغير شمع و همين ساعتش زبان ببرم

ميان ما بجز اين پيرهن نخواهد بود

وگر حجاب شود تا به دامنش بدرم

مگوي سعدي از اين درد جان نخواهد برد

بگو كجا برم آن جان كه از غمت ببرم

 

سعدي را جز آن سلسله عرفايي كه عطار و سنايي و مولوي از آنند نمي توان شمرد . عرفان سعدي به لطافت و شور ايشان نيست . عقيده عرفاني سعدي «امكان مشاهده جمال مطلقي در جمال مقيد» است . سعدي اصطلاحات عرفاني را از عطار و سنايي اقتباس كرده و اسلوب كلام را از انوري گرفته است .

اين نمونه اي است از غزلهاي عرفاني سعدي :

دنيي آن قدر ندارد كه بر او رشك برند

يا وجود و عدمش را غم بيهوده خورند

نظر آنان كه نكردند درين مشتي خاك

الحق انصاف توان داد كه صاحبنظرند

عارفان هر چه ثباتي و بقايي نكند

كه همه ملك جهانست به هيچش نخرند

تا تطاول نپسندي و تكبر نكني

كه خدا را چو تو در ملك بسي جانورند

اين سرايي است كه البته خلل خواهد كرد

خنك ان قوم كه دربند سراي دگرند

دوستي با كه شنيدي كه به سر برد جهان

حق عيانست ولي طايفه بي بصرند

گوسفندي برد اين گرگ معود هر روز

گوسفندان دگر خيره در او مي‌نگرند

كاشكي قيمت انفاس بدانندي خلق

تا دمي چند كه ماندست غنيمت شمرند

گل بي خار ميسر نشود در بستان

گل بي خار جهان مردم نيكو سيرند

سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز

مرده آنست كه نامش به نكويي نبرند

 

از بعضي از غزليات عاشقانه سعدي چنين پيداست كه وي به شخص معيني خطاب مي‌كند:

 

من بدانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي

عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم

بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي

اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه

ما كجاييم درين بحر تفكر تو كجايي

اين نه خالست و زنخدان و سر زلف پريشان

كه دل اهل نظر برد كه سريست خدايي

پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نبيند

تو بزرگي و در آئينه كوچك ننمايي

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقيبان

اين توانم كه بيايم به محلت به گدايي

عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت

همه سهل است، تحمل نكنم بار جدايي

روز صحرا و سماعست و لب جوي و تماشا

در همه شهر دلي نيست كه ديگر بربايي

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن

تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي

سعدي آن نيست كه هرگز زكمندت بگريزد

كه بدانست كه دربند تو خوشتر كه رهايي

خلق گويند برو دل به هواي دگري نه

نكنم خاصه در ايام اتابك دو هوايي

 

 

 

مي روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم

خبر از پاي ندارم كه زمين مي‌سپرم

مي‌روم بي دل و بي يار و يقين مي‌دانم

كه من بي دل بي‌يار نه مرد سفرم

خاك من زنده به تاثير هواي لب تست

سازگاري نكند آب و هواي دگرم

پاي مي‌پيچم و چون پاي دلم مي‌پيچد

بار مي‌بندم و از بار فرو بسته ترم

چه كنم دست ندارم به گريبان اجل

تا به تن در زغمت پيرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاك آلود

بعد از اين باد به گوش تو رساند خبرم

هر نوردي كه ز طومار غمم باز كني

حرفها بيني آلوده به خون جگرم

ني مپندار كه حرفي به زبان آرم اگر

تا به سينه چو قلم باز شكافند سرم

به هواي سر زلف تو در آويخته بود

از سر شاخ زبان برگ سخنهاي ترم

گر سخن گويم من بعد شكايت باشد

ور شكايت كنم از دست تو پيش كه برم

خار سوداي تو آويخته در دامن دل

ننگم آيد كه به اطراف گلستان گذرم

گرچه در كلبه خلوت بودم نور حضور

هم سفر به كه نماندست مجال حضرم

سر و بالاي تو در باغ تصور بر پاي

شرم دارم كه به بالاي صنوبر نگرم

گر به دوري سفر از تو جدا خواهم ماند

شرم بادم كه همان سعدي كوته نظرم

به قدم رفتم و ناچار به سر باز آيم

گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

شوخ چشمي چو مگس كردم و برداشت عدو

به مگسران ملامت  ز كنار شكرم

از قفا سير نگشتم من بدبخت هنوز

مي‌روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم

 

در غزليات سعدي به ندرت مي توان كلمه اي پيدا كرد كه لااقل در محاوره خواص متداول نباشد و همين نزديكي زبان او به زبان مردم موجب انتشار اشعار او ميان توده فارسي زبانان است. رواني اشعار سعدي محتاج به بيان نيست. اغلب ابيات او را بخصوص در غزل اگر به نثر برگردانيم تقديم و تاخيري در كلمات آن روي نخواهد داد.

 

تو از هر در كه باز آيي بدين خوبي و زيبايي

دري باشد كه از رحمت به روي خلق بگشايي

ملامت گوي بيحاصل ترنج از دست نشناسد

در آن معرض كه چون يوسف جمال از پرده بگشايي

به زيورها بيارايند وقتي خوبرويان را

تو سيمين تن چنان خوبي كه زيورها بيارايي

چو بلبل روي گل بيندزبانش در حديث آيد

مرا در رويت از حيرت فرو بسته است گويايي

تو با اين حسن نتواني كه رو از خلق در پوشي

كه همچون آفتاب از جام و حور از جامه پيدايي

تو صاحب منصبي جانا ز مسكينان نينديشي

تو خواب آلوده‌اي بر چشم بيداران نبخشايي

گرفتم سرو آزادي نه از ماء معين زادي

مكن بيگانگي با ما چو دانستي كه از مايي

دعايي گر نمي‌گويي به دشنامي عزيزم كن

كه گر تلخست شيرين است از آن لب هرچه فرمايي

گمان از تشنگي بردم كه دريا در كمر باشد

چو پايابم برفت اكنون بدانستم كه دريايي

تو خواهي آستين افشان و خواهي روي در هم كش

مگس جايي نخواهد رفتن از دكان حلوايي

قيامت مي‌كني سعدي بدين شيرين سخن گفتن

مسلم نيست طوطي را در ايامت شكر خايي

 

 

 

آمده وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي ز برم صورت بيجان بودم

نه فراموشيم از ذكر تو خاموش نشاند

كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم

بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب

كه نه در باديه خار مغيلان بودم

زنده مي‌كرد مرا دمبدم اميد وصال

ور نه دور از نظرت كشته هجران بودم

به تولاي تو در آتش محنت چو خليل

گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح

همه شب منظر مرغ سحر خوان بودم

سعدي از جور فراقت همه روز اين مي‌گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:43 | نویسنده : حسين فرجي |

فردوسي

در جشن هزاره فردوسي كه به سال 1313 شمسي برگزار شد، سخن شناسان، نويسندگان و متفكران بزرگ ايران و جهان شركت داستند. به نظر همه اين بزرگان، شاهنامه فردوسي در رديف سه مجموعه بزرگ آثار ادبي جهان، يعني ايلياد "هومر" ،كمدي الهي "دانته" و مجموعه آثار"شكسپير" قرار گرفت و چهارمين اثر بزرگ جهاني شناخته شد.

يكي از شركت كنندگان در اين مراسم، پروفسور "برتلس" داشمند بزرگ روسي بود. همو كه شاهنامه چاپ مسكو با همت و كوشش او فراهم آمده و به جهانيان عرضه شده است . اين دانشمند بزرگ مي‌گويد: "مادامي كه در جهان، مفهوم ايران و ايراني وجود داشته باشد، نام پر افتخار شاعر بزرگ، فردوسي هم جاويد خواهد ماند. چرا كه فردوسي تمام عشق سوزان خود را وقف سربلندي وطن خود ايران كرد. اين حكيم دانشمند، شاهنامه را با خون دل نوشت و با اين بهاي گران، خريدار احترام و محبت ملت ايران و همه مردم جهان گرديد."

فردوسي، تاريخ و افسانه و انديشه‌هاي بلند را در هم آميخت و كتابي فراهم آورد كه به قول خودش كاخي بلند و بي‌گزند است. در ميان  تمامي شاهنامه، داستانهاي آن موثر‌تر، باارزش‌تر و دلنشين‌تر از قسمتهاي تاريخي آن است. باز به گفته اكثريت سخن شناسان و نويسندگان، در ميان اين داستانها، چند داستان از همه با شكوهتر و بي‌نظيرتر است.

داستان ضحاك و فريدون – داستان زال، رودابه و رستم – داستان سياوش – داستان سهراب و داستان رستم و اسفنديار از اين جمله است.

در اين داستانها عناصري همچون، پيام، در ونمايه و شخصيت، آنچنان بزرگ و جاوداني است كه به زمان و مكان محدود نمي‌شود و در هر دوره و هر مكاني، تازه، نو و گيرا است. اين آثار از نظر داستاني به جديدترين تكنيكها و شيوه‌هاي داستان‌سرايي پهلو مي‌زند و توصيف‌ها و  تعابير آنچنان استادانه است كه تا ابد جاويد و ماندگار خواهد بود.



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:41 | نویسنده : حسين فرجي |

كمدي الهي ايراني

 ارداويراف نامه ،«كمدي الهي » ايراني در 1000 سال پيش از دانته

در حدود ده قرن پيش از «كمدي الهي» شرح سفر يك آدم زنده به دنياي ارواح در «ارداويراف نامه» كه از آثار معروف زرتشتي است آمده است.

«ارداويراف» يك مصلح زرتشتي است كه بدنياي ارواح صعود مي‌كند تا در آنجا حقيقت را از نزديك ببيند و خبر آن را به خاك نشينان برساند. اين مجموعه تا حدي مفصل است، و ترجمه تمام آن قبلا توسط مرحوم رشيد ياسمي منتشر شده است. قسمتهائي از آن بعنوان نمونه چنين است:

... چنين گويند  كه يك‌بار اهرو زرتشت ديني كه از اهورامزا پذيرفت اندر كيهان روانه كرد – تا پايان سيصد سال دين اندر پاكي و مردمان در بيگماني بودند- پس اهريمن پتياره، اسكندر رومي مصر نشين را بخيزانيد و بغارت گران و  ويراني ايرانشهر فرستاد تا بزرگان ايران بكشت و پايتخت خدائي را آشفته و ويران كرد ... و آن اهرمن پتياره بدبخت گجسته بدكردار ... خود رفته بدوزخ افتاد.

پس بسيار آئين و كيش و گردش و بدگماني و بيداد در كيهان به پيدايش آمد.پس موبدان و دستوران دين كه بودند بدرگاه پيروزگر آذر فر نيغ انجمن آراسته بسيار آئين سخن راندند و بر آن شدند كه ما را چاره بايد خواستن تا از ما كسي رود و از مينو كان (ساكنان آن جهان) آگاهي آورد كه مردم دين اندرين هنگام بدانند كه اين پرستش و درون و آفرينگان و نيرنگ و پايتابي كه ما بجا آوريم بيزدان رسد يا بديوان و بفرياد روان ما رسد يا نه؟

پس آن هفت مرد بنشستند و از هفت سه و از سه يكي ويراف نام بگزيدند... پس سروش اهرو و آذر ايزد دست او گرفتند و گفتند كه بيا تا ترا نمائيم بهشت و دوزخ و روشني و خواري – و بتو نمائيم تاريكي و بدي و رنج و ناپاكي و اناكي (عقاب) و درد و بيماري و سهمگيني و بيمگيني و ريشگوني (جراحت) و گوردكي (تعفن) و باد افره گونه گونه ديوان و جادوان و بزهكاران كه بدوزخ گيرند.

... جائي فراز آمدم؛ ديدم روان مردمي چند كه بهم ايستاده‌اند. پرسيدم از پيروزگر سروش و اهرو و آذر ايزد كه اوشان كه‌اند و چرا اينجا ايستند؟ گفت كه اينجا راهمستكان خوانند (اعراف) و اين روانان تا حشر اينجا ايستند اوشان را پتياره ديگر نيست.

... پس سروش اهر و آذر ايزد دست من فراز گرفتند و از آنجا فراز تر رفتم – جائي فراز آمدم – رودي ديدم بزرگ و شرگين و دوزخ تر كه بسيار روان و فروهر در كنار آن بودند . پرسيدم كه هستند كه با رنج ايستاده‌اند؟ گفتند اين رود اشك آن بسياري است كه مردمان از پس گذشتگان از چشم بريزند.

... ديدم روان گناهكاران را – و آنقدر بدي و زشتي بروانان آنان آيد كه هرگز در گيتي چندان سختي نديده‌اند. و با آنان سختي بسيار رسد. پس بادي سرد كوري (متعفن) به استقبال آيد. آن روانان چنان دانند كه از باختر زمين (شمال) و زمين ديوان آيد- بادي متعفن تر از آنها كه در گيتي ديده است. در آن باد بيند، دين خود و عمل خود را بصورت زني بدكار گنده و پشخته .

... پس فرازتر رفتم. چنان سرما و دمه و خشكي و گند ديدم كه هرگز در گيتي آن آئين نه ديده و نه شنيده بودم. فراز تر رفتم ديدم مدهش دوزخ ژرف مانند سهمگين‌ترين چاه بتنگتر و بيمناك‌تر جاي فرود برده شده بود. بتاريكي چنان تاريك كه بدست فراز شايد گرفتن و چنان تنگ بود كه هيچ كس از مردم گيتي آن تنگي را نشايد وهر كس در آن بود چنين مي‌انديشيد كه تنهايم. با اينكه سه روز و شبان آنجا بود مي‌گفت كه نه هزار سال بپايان رسيد، مرا بهلند. همه جا جانوران موذي بود كه كمترين آنها به بلندي كوه ايستاده بودند – از روان بدكاران چنان مي‌گسستند و در چنگ مي‌گرفتند و خرد مي‌كردند، كه سگ استخوان را ... من بآساني از آنجا اندر گذشتم، با سروش اهرو و آذر ايزد.

... جائي فراز آمدم و ديم مردي را كه روانش بشكل ماري به نشيم اندر رفته و از دهانش بيرون مي‌آمد و ماران بسيار همه اندام او را فرو همي گرفتند – پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد كه روان آنگونه بادافره برد... گفتند اين روان آن بدكيش مرد است كه مردي را بر خويشتن هشت اكنون روانش چنين بادافره برد.

... ديدم روان زني را كه به پستان در دوزخ آويخته بود و جانوران موذي به همه تن او روي آورده بودند. پرسيدم كه اين تن چه كرد كه روانش آنگونه بادافره برد .. گفتند كه اين روان آن بدكيش زن است كه در گيتي شوي خويش هشت و تن بمردي بيگانه داد و  روسپيگي كرد.

... ديدم روان مردي را كه سرنگون داشتند و پنجاه ديو با مارچيپاك (افعي) پيش  و پس تازيانه همي زدند – پرسيدم ... كه اين تن چه كرد كه روانش اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي بد پادشاهي كرد و بمردم انامرز (بي‌گذشت) بود و بادافره بهمان آئين كرد.

... ديدم روان مردي را كه زبان از دهان بيرون آخته و جانوران موذي همي گزيدند – پرسيدم ... كه اين تن چه كرد كه روان اينگونه بادافره برد – گفتند كه اين روان آن بدكيش مرد است كه بگيتي مردمان را يكي با ديگري به ستيز واداشت و بدوزخ شتافت.

... ديدم روان مردي را كه بر سر و پايش شكنجه نهاده‌اند، و هزار ديو از بالا گرفته و به سختي همي زنند- پرسيدم: كه اين تن چه كرد كه روان اينگونه بادافره برد- گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي خواسته بسيار گرد گرد و خود نخورد و بنيكان نداد و بانبار داشت .

... ديدم زني كه نساي خود را بدندان همي ريخت و همي خورد. پرسيدم كه اين روان كيست كه چنين بادافره برد – گفتند كه اين روان آن بد كيش زن است كه در گيتي جادوئي كرد.

... ديدم روان مردي كه اندر دوزخ بشكل ماري مانند ستون بايستاده است كه سرش بسر مردمان و ديگر تن به مار همانند بود – پرسيدم .. كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد. گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي نفاق افكند و بشكل مار كر پي بدوزخ شتافت .

... ديدم روان مردي كه مسترگ (جمجمه) مردمان بدست دارد و مغز نمي‌خورد- پرسيدم ... كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد – گفتند اين روان آن بد كيش مرد است كه در گيتي از مال ديگران دزديد و خودش بدشمنان هشت و خويشتن تنها بدوزخ بايد برد .

... ديدم روان مردي كه با شانه آهنين از تنش همي‌كشيدند و بخودش همي دادند – پرسيدم ... كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بد كيش مرد است كه به گيتي پيمان دروغ با مردمان كرد.

... پسر سروش اهرو و آذر ايزد دست من فرا گرفتند و به برچكاتي وايتي زير پل چينود آوردند و اندر زمين دوزخ را نمودند . اهرمن و ديوان و دروغان و ديگر بسيار روان بدكيشان آنجا گريه و فرياد چنان برمي‌آوردند كه من به آن گمان بردم كه هفت كشور زمين لرزانند- من كه آن بانك و گريه شنيدم ترسيدم. به سروش اهرو و آذر ايزد گفتم و خواهش كردم كه مرا به آنجا مبريد و باز بريد- پس سروش اهرو و آذر ايزد به من گفتند كه مترس، چه ترا هرگز از آنجا بيم نبود – سروش اهرو و آذر ايزد از پيش رفتند و من بي بيم از پس بدان تو ميتوم (بسيار مه آلود) دوزخ اندرون فراتر رفتم .

... ديدم آن سيچومند (فاني كننده) بيمگن سهمگين بسيار درد پر بدي و متعفن ترين دوزخ را ، پس انديشيدم چنين بنظرم آمد چاهي كه هزار و از بين آن نمي‌رسيد.

... ديدم روان بدكيشان كشان بادافره گونه گونه، چون سقوط برف و سرماي سخت و گرماي آتش تيز سوزان و بدبوئي و سنگ و خاكستر و تگرگ و باران و بسيار بدي بآن- پرسيدم كه اين تنان چه گناه كردند كه روانان آنگونه گران بادافره برند – گفتند كه بگيتي گناه بسيار كردند و ناراست گفتند و گواهي دروغ دادند و به سبب شهوت‌راني و آرزوي و خست و بي‌شرمي و خشم و حسد مردم بيگناه را بكشتند و بفريفتند.

... پس ديدم روان آنان را كه ماران گزند و جوند – پرسيدم ... كه اين روانان از كه‌اند؟ -سروش اهرو و آذر ايزد گفتند كه اين روان آن بد كيشان است كه در گيتي به يزدان و دين نكيراي بوده‌اند.

... ديدم روان مردي كه ماران يژوك گزد وجود و بهر دو چشم او مار و كژدم همي ريد و سيخي آهنين بر زبان بسته بود. پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بدكيش مرد است كه به سبب هوس و لور كامگي زن كسان را بچرب زباني خويش بفريفت و از شوي جدا كرد .

... پس ديدم روان مردي كه نگون‌سار از داري او آويخته بود و همي مرژيد و مني او اندر دهان و گوش و بيني مي‌افتاد. پرسيدم كه اين تن چه گناه كرد كه روان اينگونه بادافره برد؟ گفتند كه اين روان آن بدكيش مرد است كه بگيتي اواردن مر زشتي (زنا) كرد.

... پس سروش اهرو و آذر ايزد دست من فراز گرفتند و از آن جاي سهمگين بيمگين تاريك برآوردند و بآنسر روشن انجمن اهورا مزدا و امشاسپندان بردند. چون خواستم نماز برد اهوامزدا پيش و آسان بود گفتن نيك بنده‌اي هستي- هرچه ديدي و دانستي براستي باهل گيتي بگوي – چون اهورا مزدا اين آئين بگفت من شگفت بماندم، چه روشني ديدم و تن نديدم. بانك شنيدم و دانستم كه اين هست اهورا مزدا.

پيروز بادفره به دين مزديسنان – چنين باد- چنين‌تر باد.

 

 

ديگر كمدي الهي ايراني

«سيرالعباد الي المعاد »سنائي غزنوي

به جز ارداويراف نامه از يك مجموعه ديگر فارسي يعني سيرالعباد الي المعاد سنائي غزنوي نيز، بعنوان اثري مقدم بر كمدي الهي دانته بايد نام برد. در اين باره مرحوم پرفسور نيكلسن مستشرق انگليسي تحقيق جامع و جالبي كرده و سنائي را يك ايراني پيشقدم بر دانته ناميده است. در اين مجموعه نيز، كه از لحاظ پيچيدگي كمدي الهي دانته را به خاطر مي آورد، سنائي همراه پير پا بديار ارواح ميگذارد و در آنجا با مظاهر مختلف گناه و گناهكاران آشنا مي‌شود، و در بازگشت بدين جهان مشهودات خود را شرح ميدهد. قسمتهائي از اين اثر كه بعنوان نمونه نقل مي‌شود چنين است:

...من بمانده درين ميان موقوف                   مقصدم دور و راه نيك‌مخوف

خانه پر دود و ديدگاه پر درد              راه پر تيغ و تير و من نامرد

زان چرا گاه راه برگشتم                 عاشق راه و راهبر گشتم

روز آخر براه باريكي                                   ديدم اندر ميان تاريكي

پيرمردي لطيف و نوراني                 همچو در كافري مسلماني

شرم روي و لطيف و آهسته                        چست و نغز و شگرف بايسته

گفتم اي شمع اين چنين شبها                   وي مسيحاي اين چنين تبها

پس گرانمايه و سبكباري                تو كه اي ؟ گوهر از كجا آري؟

.......................................                     ..........................................

هر دو كرديم سوي رفتن راي                       او مرا چشم شد، من او را  پاي

روز اول كه رخ به ره داديم               بيكي خاك توده افتاديم

خاكداني هواي او ناخوش               نيمي از آب و نيمي از آتش

تيره چون روي زنگيان از زنگ                       ساختش همچو چشم تركان تنگ

افعيي ديدم اندر آن مسكن                         يكسر و هفت روي و چار دهن؟

هر دمي كز دهن برآوردي               هر كه را يافتي فرو خوردي

گفتنم اي خواجه چيست اين افعي              گفت كاين نيم كار بو يحيي

زانكه اين مار كاروان خوارست                     راه خالي ز بيم اين مار است

بي من ار دست يافتي بر تو                       نيز نوري نتافتي بر تو

اين بگفت و بتوده رخ بنمود                         چون مر او را بديد افعي، زود

چون سگان پيش او بخفت و بخفت              راه ما را بدم برفت و برفت

..چون از آن كلبه رخ بره داديم                     بيكي وادي اندر افتاديم

ديو ديدم بسي در آن منزل                         چشم در گردن و زبان در دل

دل چو كام سهند پر سندان                        تن چو كام نهنگ پر دندان

چون از  آن  قوم بدكنش رفتيم                    بدگر منزل وحش رفتيم

ديو لاخي بديدم از دوده                             قومي از دود دوزخ اندوده

گند بينان تيز خشم همه               تيره رايان خيره چشم همه

ديده پر خشمهاي حرمت شوي                   روي پر ديده هاي روزي جوي

...پاره‌اي چون ز راه ببريدم              ز آتش و آب قلعه‌اي ديدم

قلعه‌اي در جزيره اي اخضر               و ندران جادوان صورتگر

اژدها سر بدند و ماهي دم                         ليك تنشان بصورت مردم

بيش ديدم ز قطره ژاله                               اندرو سامري و گوساله

هرچه از سيم و زر همي ديدند                    چون خدايش همي پرستيدند

...چون من آن كام و كام او ديدم                  راست خواهي چنان بترسيدم

كه تنم همچو دل شد از خفقان                   ديده مانند رخ شد از يرقان

...آن شنيدم جدا شدم ز نهنگ                   دره‌اي پيش چشمم آمد، تنگ

اندرو جاودان ديو نگار                                 وندرو كوه كوه كژدم و مار

دره‌اي بس مهيب و ناخوش بود       كژدم و مار و كوه از آتش بود

تيره رويان تيره هش در وي                         خيره خويان خيره كش در وي

پير چون ديد ترس و انده من                        گفت: هين،لا تخف و لا تحزن

كوه را چون ز بقعه ره كردم                         پيش آن كه نكوه نگه كردم

هرچهي بود صد هزار دروي                         در و ديو و ستور مردم روي

... كردم آخر ز نار گفتاري                كه پس از نار تيره گفت آري

ليكن ارچه شبست و تاريكست                   دل قوي دار، صبح نزديكست

اين چو برگفت بنگر ستم خود                     صبح ديدم ز كوه سر برزد

گفتم اين راه چيست بر چپ و راست            گفت حد زمانه تا اينجاست

آن زمين چون زمانه بنوشتم                       تا ز حد زمانه بگذشتم

ماخذ: كتاب كمدي الهي- انتشارات امير كبير



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:37 | نویسنده : حسين فرجي |

زمینه و زمانه‌ی سعدی

سعدی شیرازی ( 606- 690 ه. ق) در دوره‌ای پای به عرصه‌ی حیات نهاد، که ایران زمین از هر سو عرصه‌ی تاخت و تاز نیروهای ویران‌گرحیات اجتماعی قرار گرفته بود. از سوی غرب صلیبیان حکومت در حال زوال سلجوقیان را هر چه بیش‌تر به سوی نابودی می‌کشاندند. از سوی شرق مغولان از کشته‌ها پشته می‌ساختند، و از درون نیز، امیران و حاکمان محلی  با باج و خراج و در گیری‌های خون‌بار داخلی، عرصه‌ی زیست اجتماعی را به جهنمی سوزان تبدیل کرده بودند. سعدی از زمانه‌ی خویش چنین یاد می‌کند:

ای محمد گر قیامت می برآری سر زخاک/ سر برآور وین قیامت در میان خلق بین

زینهار از دور گیتی و انقلاب روزگار/ در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین

 درنیک اندیشی و بزرگ منشی سعدی همین بس، که در چنین زمانه‌ی خون ریزی از آموزه‌ی بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند/ چو عضوی بدرد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار/ تو کز محنت دیگران بی غمی/ نشاید که نامد نهند آدمی؛ سخن به میان آورده است. هر چند نباید از یاد بُرد که نه سعدی خود توانست به این آموزه همواره پای‌بند بماند و نه در جامعه‌ی آن روز ایران این آموزه قابل تحقق بود. نکته‌ی مهم اما این بود که سعدی با این آموزه، افقی بسیار انسانی فرا راه ذهن و زبان جامعه گشود. سعدی که آموزش‌های ابتدایی را در زادگاه خود فرا گرفته بود، در حدود سال 620 ه. ق، یعنی زمانی که دوسالی ازیورش مغولان به ایران می‌گذشت و به قول سعدی، جهان چون موی زنگی آشفته و درهم شده بود، و اقلیم آرام فارس هم میدان تاخت و تاز پیر شاه، پسر محمد خوارزم‌شاه، شده بود؛ برای ادامه‌ی آموزش راهی بغداد شد و در مدرسه نظامیه‌ی بغداد به فراگیری دانش پرداخت. اما چندی نگذشت که شور سوزان جهان گردی، هوای آموختن در مدرسه را از سر وی بدر کرد و از بغداد راهی  دیگر سرزمین‌های عربی شد. سفر به کوفه، بصره، طرابلس، شام، صنعا و حجـــازهر یک برای او خاطرات و تجربه های فراوانی به همراه داشت و از طرفی موجب انس سعدی بـا زبان وادب عربی گشت. او علاوه بر سرزمین های عربی به روم و شرق عالم اسلام نیـز سفر کرد. ره آورد این جهان گردی برای سعدی، افزون بر تجربه‌ی بی واسطه‌ی زیست جهان‌های متفاوت، آشنایی با انبوهی از روایت‌ها، قصه‌ها و اندوخته‌های متنوع مردمان سرزمین‌های گوناگونی بود که با این روایت‌ها و قصه‌ها زنده‌گی کرده بودند. شاید به همین علت است که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به فهم زندگی می گشاید و گویی هر حکایت‌اش جمع بندی هزاران تجربه و آزمون زنده‌گی عملی است.  سعدی خود در این باره می‌گوید:

دراقــصای عالم بــگشتم بـــسـی/ بســر بردم ایـام با هـر کسی

تـمّتـع ز هـــــر گوشـه­ای یـافـتــم/ ز­هـر­خرمنی خوشه­ای یافتم

سعدی پس ازگذشت سی و پنج سال در حالی که آتش فتنه‌ی مغول رو به سردی نهاده بود و وی پنجاهمین سال گرم زنده‌گی را تجربه می‌کرد، به گفته‌ی خویش که به قدم از شیراز رفته بود اکنون به سر به شیراز بازمی‌گشت. در ایامی که سعدی به شیراز بازگشت، اتابک ابوبکر، پسر سعد زنگی‌‌، بر این شهر حکومت می‌کرد. اتابکان توانسته بودند با سیاست و چاره اندیشی، سرزمین فارس را از گزند ویرانگر تاتار درامان نگهدارند. سعدی باقی عمر خود را در شیراز گذراند و سرانجام در سال 690 ه . ق در شیراز جان سپرد و در محلی که امروزه به سعدیه معروف است به خاک سپارده شد.

 

سعدی و دگردیسی گفتمان صوفیانه

 هر چند گفتمان صوفیانه‌ی نخستین، که گفتمانی زاهدانه بود، در دوران شکل‌گیری فرهنگ و تمدن اسلامی و در قلم‌رو اقلیم عربی نطفه بست. اما هنگامی که این گفتمان به خراسان راه یافت، دگرگونی‌های بسیاری پذیرفت. در این فضای تازه از سویی با عناصر فرهنگ بودایی و مانوی، درهم آمیخته شد و در نتیجه جان و شکل دیگری یافت، و از سوی دیگر روح پهلوانی بازمانده از فرهنگ پارتی در این خطه از ایران، زمینه ساز رویکرد حماسی به عرفان شد. در تتیجه یک عنصر چشم‌گیر در تصوف خراسانی روح و زبان حماسی و شاعرانه آن بود. این زبان و حال حماسی را می‌توان در سخنان نخستین صوفی بزرگ خراسان، بایزید بسطامی، و سپس در تمامی سنت گفتار و ادب صوفیانه‌ی پرورش یافته در خراسان دید. در این بستر بود که اسطوره‌ی هبوط آدم به سفر حماسی آدم تبدیل شد و رابطه‌ی عابد و معبود،به رابطه‌ی عاشق و معشوق تبدیل گشت و تا حدودی خوف زاهدانه جای به شور عاشقانه ‌سپارد.اما سرانجام در فضای فرهنگی- تاریخی فارس، به ویژه شیراز است، که ما شاهد دگردیسی تصوف حماسی ِ زاهدانه به عرفان عاشقانه و رندانه هستیم. به عبارت دیگر، در سفر از خراسان به عراق عجم و فارس است که وجه صوفیانه‌، یعنی زاهدانه‌ی این عرفان هر چه کم رنگ‌تر می‌شود و وجه شاعرانه‌ی آن پر رنگ‌تر می‌شود و شکوه حماسی گفتار صوفیانه‌ی خراسانی جای خود را به غزل‌سرایی عاشقانه می‌سپارد. صوفیان خراسان اهل کشف و کرامات‌ و اهل ارشاد و خانقاه دار و دارای دست‌گاه مرید پروری بودند. اما شاعران عارف درعرفان شاعرانه، داعیه‌های کشف و کرامات را فرومی‌گذارند و به فضل و هنر خود می‌نازند و حتا دعوی کشف وکرامت را به ریش‌خند می‌گیرند. اینان نه تنها خود را صوفی نمی‌نامند و نمی‌خوانند، بل با صوفی و زهد ریایی سر جنگ دارند. با این شاعران عارف، زبان شاعرانه‌ی این عرفان غزل‌سرا تر می‌شود و روح شاعرانه نمایان‌تر می‌شود. سر حلقه‌ی بزرگ این عرفان شاعرانه شعر سعدی است و کمال شاعرانه و رندانه‌ی آن حافظ. و چنین است که در برابر عرفان پهلوانانه‌ی خراسانی با سنت زهد خانقاهی‌اش، عرفان شاعرانه و رندانه‌ی فارس با دو نماینده‌ی بزرگ آن، سعدی و حافظ، دیدگاه تازه‌ای شکل می‌گیرد. هر چند نباید از یاد برد که به علت چیره‌گی عرفان زاهدانه و فلسفی‌مابانه و فضای رسمی خانقاهی، که هم‌خوانی و دادو ستد بسیاری با باید و نبایدها و حاکمان زمانه‌ی نابسامان خود داشت، عرفان شاعرانه و رندانه‌ی این دو شاعر به حاشیه رانده شد و هرگز مورد توجه واقع نشد.

سعدی نخستین شاعر بزرگ فضای فرهنگی- تاریخی فارس، به ویژه شیراز است. او پیش‌رو عرفان رندانه و شاعرانه است. عرفان زنده‌گی دوست و رها از شطح و طامات و ادعای کشف و کرامات، عرفانی مرگ آگاه، نه مرگ پرست. سعدی با آز دنیا پرستی میانه‌ای ندارد، اما بی قرار کندن از زنده‌گی و زمین نیست، بل زمین، این جلوه گاه نمود زیبایی ازلی و جای‌گاه شور و مستی زنده گی را با اشتیاق تمام و روح شاعرانه ی سرشار خود دوست دارد. به گفته‌ی خود او: به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست/ عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست. بر خلاف آن صوفیان شاعر، سعدی دریغ‌اش از این نیست که چرا به دنیا آمده  و در غربت این عالم مانده است. بل گلایه دارد که چرا فرصت زنده‌گی این همه کوتاه است. آیین اخلاقی او مدارا با خلق است و نیکویی و احسان به آنان و ستیز با خود آزاری زاهدانه و مردم آزاری حاکمان زر و زور پرست. با آموزه های شاعرانه و حکمت عملی اوست که رندی هم چون یک شیوه‌ی زیست، و هم چون یک جهان بینی در تار و پود فرهنگ جامعه تنیده می‌شود و به ویژه به حکمت عملی زنده‌گی بسیاری از سرآمدن جامعه بدل می‌شود. با سعدی است که عرفان زمینی‌تر و شاعرانه‌تر می‌شود و درزمینه‌ی ذهن شاعر می‌نشیند. به همین دلیل، زنده‌گی روزمره و روابط شخصی و آیین زیستن با دیگران و ساماندهی زنده‌گی جمعی و راه و رسم کشورداری را جدی می‌گیرد و در باب آن‌ها دو کتاب درخشان، گلستان و بوستان، را به رشته‌ی تحریر درمی‌آورد.

 

حکمت عملی و اخلاق وضعیت مند و وظیفه گرایانه‌ی سعدی

گلستان و بوستان سعدی را به جرأت می‌توان از نقش آفرین‌ترین و تاثیر گذارترین متن‌های ادب فارسی بر ارزش‌ها و باورهای مردم ایران زمین دانست. تا پیش از سعدی، نگاه غالب اندیش‌مندان ایرانی به حکمت عملی و اخلاق، نگاهی مطلق، انتزاعی، تجویزی و آرمانی بود. هر چند پیش از سعدی هم نویسنده‌گانی بودند که در قالب حکایت‌هایی از زبان حیوانات، به بیان ظرایف حکمت عملی پرداخته بودند، کلیله و دمنه و مرزبان نامه دو نمونه از این آثارند. اما این سعدی بود که برای اولین بار انسان مشخص اجتماعی را، هرچند در قالب تیپ‌های اجتماعی، در بطن شرایط و موقعیت‌های مشخص اجتماعی مد نظر و مخاطب حکمت عملی و اخلاقی خود قرار داد. سعدی آموزه‌های حکمت عملی و اخلاق اجتماعی خود را بر اساس واقعیت‌های روزمره‌ی جامعه و مصلحت اجتماعی افراد استنتاج می‌کرد. از این رو، به منطق زنده‌گی روزمره و مسائل عملی و اخلاقی زنده‌گی اجتماعی و آن‌چه به معاش و معاد مردمان مربوط بود می‌اندیشید. در نتیجه باکی نداشت که به صراحت اعلام کند دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز است. سعدی در گلستان و بوستان در چند و چون کار پادشاهی و درویشی، عاشقی و بنده‌گی، کسب و کار و حتا آداب هم‌سری، باریک بینانه تأمل می‌کند و از اندرزهای کلی و انتزاعی اخلاق زاهدانه و فیلسوفانه پرهیز می‌کند. سعدی فلسفه‌ی اخلاق ازلی و ابدی نمی‌بافد، از سر انصاف و واقع بینی در طبع بشری خود و دیگران درنگ می‌کند و به گفته‌ی خود از بیم جان و امید نان انسان سخن می‌گوید. سعدی نه بارگاهی بپا کرد، نه مُراد حلقه ایی مُرید پروربود، نه خلوت نشینی عافیت طلب. سعدی سودای طرحی نو درافکندن نداشت، درنتیجه دل سپرده‌ی هیچ مدینه‌ی فاضله ای نبود، وی به حاکمی فاضل و عادل دل خوش بود. حاکم آرمانی وی نه حکیم شاه، بل شاه اهل حکمت بود.

سعدی مصلح بود، مصلحی راسخ قدم . نه اهل رشوه و عشوه بود، چنان که خود می‌گوید:

بگوی آنچه دانی که حق گفته به/ نه رشوت ستانی نه عشوه ده

نه اهل خوف و طمع، چنان که باز خود می‌گوید:

سعدیا چنان که می‌دانی بگو/ حق نباید گفتن الا باشکار

هرکه را خوف و طمع در کار نیست/ از ختا باک اش نباشد و زتتار

سعدی در پی برآوردن مُراد دل خود نبود، غم‌خوار دل بی مُردان بود:

که مرد ار چه بر ساحل است ای رفیق/ نیاساید و دوستانش غریق

من از بی مُرادی نیم روی زرد/ غم بی مُرادان دلم خسته کرد

چو بینم که درویش مسکین نخورد/ به کام اندرم لقمه زهر است و درد

  سعدی چون همه‌ی اصلاح گران با پذیرفتن بنیاد نظم موجود بر این باور بود که تنها راه بسامان کردن نابسامانی‌های نظم موجود، این است که از درون همین شبکه‌ی سلسله مراتبی و هرم وار قدرت که در راس آن پادشاه قرار دارد و در قاعده‌ی آن رعیت، باید به اصلاح پندار و کردار شاهان و رعایا پرداخت. سعدی در همین راستا می‌کوشد چون حلقه‌ی واسطی میان دو قطب فرادستان و فرودستان، به تناوب و اقتضای حال و موقعیت به نماینده‌گی هر سوی این دو قطب با آن روی دگر سخن بگوید. سعدی به نفی رابط‌ه‌ی شبان- رمه گی نمی‌اندیشید وبا اساس رابطه‌ی سلسله مراتبی و هرم وارفرادستان و فرودستان مخالفتی نداشت. ازین رو می بینیم که وی حتا باب‌های کتاب گلستان را نیز براساس رابطه‌ی سلسله مراتبی فرادستان و فرودستان تنظیم کرده است؛ بدین معنا که نخست به شرح وظایف و اخلاق پادشاهان و حاکمان اشاره می‌کند و سپس به سایر گروه های اجتماعی می‌پردازد. سعدی زنده‌گی اجتماعی را مانند سرودن شعری در قالب رباعی می‌پندارد که دو مصراع اول آن را فرادستان می‌سرایند و دو مصراع بعدی آن را فرودستان. به زعم سعدی فرادستان در بیت خود از اقبال و بی غمی خود سخن می‌گویند و فرودستان نیز از ضرورت لطف و احسان و غم‌خواری حاکمان. و آن رباعی این است: مارا به جهان خوشتر از این یک دم نیست/ کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست/ ای آن که به اقبال تو در عالم نیست/ گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست. سعدی بر این باوراست که تاریخ ِاین سپنج سرای، یعنی جامعه‌ی بشری، چیزی جز تاریخ نوبتی حکومت پادشاهان نیست، بر این پایه امیدوار است که شاهان با توجه به ناپایداری حکومت خود، به عدالت رفتار کنند. به نوبت‌اند ملوک اندر این سپنج سرای/ کنون که نوبت تُست ای مَلک به عدل گرای. سعدی بر این باور است که رعیت چو بیخ اند و سلطان درخت، در نتیجه به سلطان نهیب می‌زند که: مکُن تا توانی دل خلق ریش/ و گر می‌کُنی، می‌کَنی بیخ خویش/ دگر کشور آباد بیند بخواب/که دارد دل اهل کشور خراب.  و یا در جایی دیگر می‌گوید: آگر جور در پادشاهی کنی پس از پادشاهی گدایی کنی. اما درباره‌ی پادشاهی که پاسدار رعیت است می‌گوید: شهی که پاس رعیت نگاه می‌دارد/ حلال باد خراج‌اش که مزد چوپانی ست. بنابر این سعدی به پادشاهان توصیه می کند که پاسدار رعیت باشند: برو پاس درویش محتاج دار/ که شاه از رعیت بود تاج‌دار. سعدی ستم بر رعیت را سبب ویرانی عالم و آدم می‌داند  و به شاهان گوش زد می‌کند که: خبر داری از خسروان عجم/ که کردند بر زیر دستان ستم/ نه آن شوکت و پادشاهی بماند/ نه آن ظلم بر روستایی بماند/ چو خواهد که ویران شود عالمی/ کند مُلک در پنجه ی ظالمی. سعدی تاکید می‌کند که خلل در ارکان تخت و مُلک نتیجه‌ی بی توجهی شاه در احوال شبان است: در آن تخت و مُلک از خلل غم بُود/ که تدبیر شاه از شبان کم بُود. از سوی دیگر پایداری حکومت را، حتا به گاه حمله‌ی خصم، نتیجه‌ی صلح با رعیت و عادل بودن شاه می‌پندارد:

با رعیت صلح کن، وز جنگ خصم ایمن نشین/ زآن که شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است.

در یک نگاه کلی شاید بتوان گفت سه اصل عدالت، واقع بینی و اعتدال‌گرایی از مهم‌ترین اصول حکمت عملی و اندیشه‌ی سیاسی سعدی محسوب می‌شوند. به باور سعدی عدل و احسان و انصاف خداوندان مملکت، موجب امن و استقامت رعیت است و عمارت و زراعت بیش اتفاق افتد.  سعدی واقع بینی دشمنان را بهترازنیک بینی غیر واقع بینانه ی دوستان می‌داند. از صحبت دوستی برنجم/ که اخلاق بدم حُسن نماید/ عیبم هنر و کمال بیند/ خارم گُل و یاسمن نماید/ کو دشمن شوخ چشم ناپاک/ تا عیب مرا به من نماید. در جای دیگر نیز می‌گوید: زدشمن شنو سیرت خود که دوست/ هر آن‌چه از تو آید به چشمش نکوست. سعدی اعتدال‌گرایی و پرهیز از افراط و تفریط را به منزله‌ی معیار و الگوی رفتارفردی- اجتماعی بارها  توصیه نموده است. وی در این باره می‌گوید: زهد و عبادت شایسته است نه چندان که زنده‌گانی بر خود و دیگران تلخ کند. عیش و طرب ناگزیر است نه چندان که وظایف طاعت و مصالح رعیت در آن مستغرق شود.

سعدی در زنده‌گی خود کوشید با عدالت و واقع بینی و اعتدال‌گرایی به وظیفه‌ی انسانی خویش عمل کند. سعدی نمی‌خواست انسان کامل باشد، بل می‌خواست کاملن انسان باشد. از این رو نام سعدی ثبت است بر جریده‌ی عالم.

منابع:

 آشوری، داریوش: عرفان و رندی در شعر حافظ . 1382. تهران. نشر مرکز

حق جو، سیاوش: حکمت سیاسی سعدی. پژوهشنامه‌ی علوم انسانی و اجتماعی. سال دوم. شماره‌ی ششم و هفتم. سال 1381. صفحه‌ی 97- 117

عبادیان، محمود. وقتی، سعدی قانون می‌نویسد. روزنامه ی  همشهری. بهمن 1387



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:29 | نویسنده : حسين فرجي |

سنایی غزنوی در یک نگاه

 

ابوالمجد مجدود بن آدم  سنایی غزنوی در سال 473 هجری قمری در شهر غزنین (در افغانستان امروزی) پا به عرصه‌ی هستی نهاد، و در سال545 هجری قمری در همان جا در گذشت . او‌ در آغاز جوانی،‌ شاعری‌ درباری‌ و مداح‌ مسعود بن‌ ابراهیم‌ غزنوی‌ و بهرام‌ شاه‌ بن‌ مسعود بود. ولی‌ بعد‌ از سفر به‌ خراسان‌ و اقامت‌ چند ساله‌ در این‌ شهر‌ و نشست و برخاست با مشایخ‌ تصوف،‌ در منش، دیدگاه و سمت‌گیری اجتماعی وی دگرگونی ژرفی پدید آمد. از دربار بریده و به دادخواهی مردم برخاست، بر شریعت مداران و زاهدان ریایی شوریده و به عرفان عاشقانه روی آورد.

سنائی‌ در دوره‌‌ی اول‌ فعالیت‌‌های‌ ادبی‌ خویش‌ شاعری‌ مداح‌ بود، روش‌ شاعران‌ غزنوی، به ویژه‌ عنصری‌ و فرخی را تقلید می‌کرد. در دوره‌‌ی دوم‌، که‌ دوره‌‌ی دگرگونی وی بود، به‌ نقد اجتماعی و طرح اندیشه‌های عرفان عاشقانه پرداخت. درباره‌ی دگرگونی درونی و رویكرد او به عالم عرفان، اهل خانقاه افسانه‏های گوناگونی را ساخته و روایت كرده‌اند كه یكی از شیرین‌ترین افسانه‌ها را جامی در نفحات‏الانس این گونه روایت كرده است: «سلطان محمود سبكتكین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضی از دیار كفار از غزنین بیرون آمده بود و سنایی در مدح وی قصیده‏ای گفته بود. می‏رفت تا به عرض رساند. به در گلخن كه رسید، از یكی از مجذوبان و محبوبان، آوازی شنید كه با ساقی خود می‏گفت : «پر كن قدحی به كوری محمودك سبكتكین تا بخورم!»
ساقی گفت: «محمود مرد غازی است و پادشاه اسلام!»
گفت: «بس مردكی ناخشنود است. آنچه در تحت حكم وی درآمده است، در حیز ضبط نه درآورده می‏رود تا مملكت دیگر بگیرد.»
یك قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پركن قدحی دیگر به كوری سناییك شاعر!»                                                       ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطیف است.»
گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به كاری مشغول بودی كه وی را به كار آمدی. گزافی چند در كاغذی نوشته كه به هیچ كار وی نمی‏آید و نمی‏داند كه وی را برای چه كار آفریده‏اند.»
سنایی چون آن بشنید، حال بر وی متغیر گشت و به تنبیه آن لای خوار از مستی غفلت هوشیار شد و پای در راه نهاد و به سلوك مشغول شد».

در واقع سنایی اولین‌ شاعر ایرانی‌ پس‌ از اسلام‌ بشمار می‌رود که‌ حقایق‌ عرفانی‌ و معانی‌ تصوف‌ را در قالب‌ شعر ارائه کرده است.او درسرودن مثنوی، غزل و قصیده توانایی فوق العاده‌ای داشت. بد نیست بدانید كه سنایی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی كه مسعود در اسارت بود، برای او تدوین كرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و منتشر شد كه این خود حكایت از منش انسانی او دارد.

سنایی در عصر خودش یک شاعر نوگرا بود. بیشتر پژوهنده‌گان او را پایه گذار شعر عرفانی می دانند. کاری که او آغاز کرد، با عطار نیشابوری تداوم یافت و در شعر جلال الدین محمد بلخی به اوج خود رسید.

درون‌مایه‌ی عرفانی و غزل‌سرایی عارفانه- عاشقانه، تنها نوآوری این شاعر بزرگ در ادب پارسی نیست. او در بیش‌تر قالب‌های شعر پیش از خود بازنگری می کند و حال و هوایی تازه ای در کالبد آنان می‌دمد.  برای نمونه اگر به سیر قصیده سرایی از فرخی و کسائی مروزی تا عصر سنایی نگاه کنیم،‌ متوجه تکرار درون‌مایه‌ها و تصویرها می‌شویم. در واقع انگار شاعران دیگر حرف تازه‌ای در شعرهایشان نداشته‌اند. شعر آنان فقط یک درون‌مایه داشت و آن هم ستایش پادشاه و اُمرا و وزرا بود، که حتا از نظر ادبی نیز دیگر چنگی به دل نمی‌زد و تازگی هم نداشت. یعنی اگر در قرن چهارم هجری قمری از خواندن مدیحه سرایی‌های فرخی سیستانی می‌شد از نظر ادبی لذت برد، در دوره سنایی دیگر خواندن این اشعار لذتی نداشت. سنایی با وارد کردن درون‌مایه‌های عرفانی، اخلاقی و اجتماعی، جان و روح تازه‌ای به کالبد بی جان قصیده دمید. سنایی به جز درون‌مایه‌های عرفانی و اندرزهای اخلاقی؛ نوعی نقد اجتماعی را نیز وارد قصیده کرد که پس از او مورد توجه شاعری مثل کمال‌الدین عبدالرزاق قرار گرفت. سنایی در حوزه‌ی قصیده‌ی عرفانی نیز نوآوری‌هایی داشته که خاقانی در این زمینه از او تاثیر گرفته است. غزل‌های عارفانه و عاشقانه‌ی وی نیز راه گشای، غزل عرفان عاشقانه بود. بدین اعتبار می‌توان گفت مولانا در غزل عارفانه، سعدی در سرودن غزل عاشقانه، حافظ در سرودن غزل عارفانه و رندانه همه بهره‌مند از خوان سنایی هستند. مولانا كه خویش را وامدار عطار و  سنایی می‌داند در بیتی از مثنوی این ارادت را نشان داده و گفته است: «عطار روح بود و سنایی دو چشم او/ ما درپی سنایی و عطار آمدیم»

 سنایی با غریبه‌گردانی و آشنا زدایی از مفاهیم پُر شور غزل عاشقانه، از شعر بی روح و سرد زاهدانه فاصله می‌گیرد و با دمیدن درون‌مایه‌ی عارفانه به مفاهیم غزل عاشقانه، معشوق ومی زمینی را به حاشیه می‌راند و معشوق و می آسمانی را به مرکز فرا می‌خواند.

شعر سنایی، شعری توفنده و پرخاشگر است. درون‌مایه‌ی بیش‌تر قصاید او در نكوهش دنیاداری و دنیاداران است. او با زاهدان ریایی و شریعت‌مداران درباری و حكام ستم‌گر كه هر كدام توجیه‏گر كار دیگری هستند، بی‏پروا می‏ستیزد و از بیان حقیقت عریان كه تلخ و گزنده نیز می‏باشد، هراسی به دل راه نمی‌دهد.  البته وی از عافیت طلبی و تن به هر خواری دادن و دِرَم طلبی مردم نیز شکایت می‌کند.
سنایی با نقد اوضاع اجتماعی روزگارش، علاوه بر بیان دردها و معضلاتی كه دامن‌گیر زمانه شده است، نشان می‏‏دهد كه ، تفكر شبه یونانی بر تفكر شرعی و وحیانی غلبه كرده است؛ در صوفیان، صفایی نیست؛ مجالس ذكر، مجالس برنج و شیر و شكر شده است ؛ حرام‏خواری رایج و پارسایان خوب كردار منزوی شده‏اند؛ و نشانی از جامعه‌ی بسامان و نیک منشی فردی دیده نمی‏شود.
بخش عمده‏ای از درون‌مایه و اندیشه در قصاید سنایی بر مدار انتقادهای اجتماعی می‌گردد. لبه‌ی تیز تیغ زبان او در بیش‌تر موارد متوجه زراندوزان و حكام ظالم است. سنایی با تصویر زندگی زاهدانه‌ی پیامبر و  صحابه و تأكید بر آن در قصاید، سعی دارد جامعه آرمانی مورد نظر خود را نشان دهد.
ترویج آموزه‌های زهد و عرفان نیز از مهم‌ترین محورهای موضوعی در قصاید سنایی است. نكوهش دنیا، مرگ اندیشی، توصیه به گسستن از آرزوهای بی‏حد و حصر، ترویج قناعت پیشه‌گی و مناعت طلبی، کوشش برای به جوشش در آوردن گوهر حقیقی آدمی، از مضامین رایج قصاید اوست:

 

ای مسلمانان! خلایق، حال دیگر كرده‏اند                     از سر بی‏حرمتی، معروف، منكر كرده‏اند
شرع را یك سو نهادستند، اندر خیر و شر                    قول بطلمیوس و جالینوس، باور كرده‏اند
عالمان بی‏عمل، از غایت حرص و امل                        خویشتن را، سخره‌ی اصحاب لشكر كرده‏اند
خون چشم بیوگان است، آن كه در وقت صبوح          مهتران دولت اندر جام و ساغر كرده‏اند
تا كی از دارالغروری ساختن دارالسرور         تا كی از دارالفراری ساختن دارالقرار
بر در ماتم سرای دین و چندین ناز و نوش                            در ره رعنا سرای دیو و چندان كار و بار

 

آثار او عبارتند از:

حدیقه‌ الحقیقه‌ و شریعه‌ الطریقه‌ - سیر العباد الی‌ المعاد - دیوان‌ قصاید و غزلیات‌ - عقل‌ نامه‌ - طریق‌ التحقیق‌ - تحریمه‌القلم‌ - مکاتیب‌ سنائی‌ - کارنامه‌ بلخ‌ - عشق‌ نامه‌ و سنائی‌ آباد.

 

نمونه‌هایی از قصاید سنایی

1

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا                 زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه             شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق            زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا

هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن                 هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا

آنکس که گوید از ره معنی کنون همی              اندر میان خلق ممیز چو من کجا

دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار                   بیگانه را همی بگزیند بر آشنا

با یکدگر کنند همی کبر هر گروه                      آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا

هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش                  هرکه آیتی نخست بخواند ز هل اتی

با این همه که کبر نکوهیده عادتست               آزاده را همی ز تواضع بود بلا

گر من نکوشمی به تواضع نبینمی                  از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا

با جاهلان اگرچه به صورت برابرم                     فرقی بود هرآینه آخر میان ما

آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز                از دوستان مذلت و از دشمنان جفا

قومی ره منازعت من گرفته‌اند                        بی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دها

بر دشمنان همی نتوان بود موتمن                   بر دوستان همی نتوان کرد متکا

من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر            شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا

با من همه خصومت ایشان عجب ترست           ز آهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها

گردد همی شکافته دلشان ز خشم من             همچون مه از اشارت انگشت مصطفا

چون گیرم از برای حکیمی قلم به دست            گردد همه دعاوی آن طایفه هبا

 ناچار بشکند همه ناموس جاودان                   در موضعی که در کف موسا بود عصا

ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی                       تا طبعشان بود ز همه دانشی خلا

 

2

 

مرد هشیار در این عهد کمست              ور کسی هست بدین متهمست

زیرکان را ز در عالم و شاه                     وقت گرمست نه وقت کرمست

هست پنهان ز سفیهان چو قدم              هر کر پا در ره حکمت قدمست

و آن که راهست ز حکمت رمقی            خونش از بیم چو شاخ به قمست

و آن که بیناست رود از پی امن              راه در بسته چو جذر اصمست

از غم و خال شرف مر همه را                 پشت دل بر شبه نقش غمست

هر کجا جاه در آن جاه چهست               هر کجا سیم در آن سیم سمست

هر کرا عزلت خرسندی خوست              گر چه اندر سقر اندر ارمست

گوشه گشتست بسان حکمت              هر که جوینده‌ی فضل و حکمست

دست آن کز قلم ظلم تهیست               پای آنکس به حقیقت قلمست

رسته نزد همه کس فتنه گیاه              هر کجا بوی تف و نام نمست

همه شیران زمین در المند                  در هوا شیر علم بی‌المست

هر که را بینی پر باد ز کبر                   آن نه از فربهی آن از ورمست

از یکی در نگری تا به هزار                  همه را عشق دوام و درمست

پادشا را ز پی شهوت و آز                  رخ به سیمین برو سیمین صنمست

امرا را ز پی ظلم و فساد                   دل به زور و زر و خیل و حشمست

سگ پرستان را چون دم سگان           بهر نان پشت دل و دین به خمست 

 فقها را غرض از خواندن فقه               حیله‌ی بیع و ریا و سلمست

 علما را ز پی وعظ و خطاب                جگر از بهر تعصب به دمست

صوفیان را ز پی رندان کام                    قبله‌شان شاهد و شمع و شکمست

 

نمونه‌‌هایی از غزل‌های سنایی         

1

گفتی كه «نخواهیم تو را گر بت چینی!»               ظنم نه چنان بود كه با ما تو چنینی
بر آتش تیزم بنشانی، بنشینم           بر دیده خویشت بنشانم ننشینی
ای بس كه بجویی و مرا باز نیابی              ای بس كه بپویی و مرا باز نبینی
با ما به زبانی و به دل با دگرانی                      هم دوست‏تر از من نبود هر كه گزینی
من بر سر صلحم تو چرا بر سر جنگی؟            من بر مهرم تو چرا بر سر كینی؟
گویی: «دگری گیر!» مها! شرط نباشد                                    تو یار نخستین من و باز پسینی

2

جمالت کرد، جانا، هست ما را                         جلالت کرد، ماها، پست ما را

دلآراما، نگارا، چون تو هستی                          همه چیزی که باید، هست ما را

شراب عشق روی خرم‌ات کرد                         بسان نرگس تو، مست ما را

اگر روزی کف پایت ببوسم                              بود بر هر دو عالم، دست ما را

تمنای لب‌ات شوریده دارد                              چو مشکین زلف تو، پیوسته ما را

چو صیاد خرد، لعل تو باشد                             سر زلف تو شاید، شست ما را

زمانه بند شستت کی گشاید                         چو زلفین تو محکم، بست ما را

 

3

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را                     ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میرمجلس چون تو باشی با جماعت در نگر             خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

قالب فرزند آدم آز را منزل شدست                         اندُه پیشی و بیشی  تیره کرد ایام را

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود               ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود              کار، کار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون ا ز خاک آدم دم زنیم                      ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

4

 

ای ساقی می بیار پیوست                          کان یار عزیز توبه بشکست

بر خاست ز جای زهد و دعوی                      در می‌کده با نگار بنشست

بنهاد ز سر ریا و طامات                               از صومعه ناگهان برون جست

بگشاد ز پا بند تکلیف                                زنار مغانه بر میان بست

می خورد و مرا به گفت می خور                  تا بتوانی مباش جز مست

اندر ره نیستی همی رو                             آتش  در زن به هر چیزی هست

5

جام می پر کن که بی جام مییم انجام نیست               تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست

ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم                      زان که در هجر دلآرامم مرا آرام نیست

ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بُود           عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست

دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم               کیست کو هم بسته و پا بسته‌ی این دام نیست

6

ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش            راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش

چون نپاشی آب رحمت نار زحمت کم فروز           ور نباشی خاک معنی آب بی حاصل مباش

رافت یاران نباشی آفت ایشان مشو                    سیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش

در میان عارفان جز نکته‌ی روشن مگوی               در کتاب عاشقان جز آیت مشکل مباش

در منای قرب یاران جان اگر قربان کنی                 جز به تیغ مهر او در پیش او بسمل مباش

  گر همی خواهی که با معشوق در هودج بُوی         با عدو و خصم او همواره در محمل مباش

گر شوی جان جز هوای دوست رامسکن مشو         ور شوی دل جز نگار عشق را قابل مباش

روی چون زی کعبه کردی رای بتخانه مکن                دشمنان دوست را جز حنظل قاتل مباش

در نهاد تست با تو دشمن معشوق تو                     مانع او گر نه‌ای باری بدو مایل مباش

 

 

نمونه‌هایی از رباعی های سنایی

1

غم خوردن این جهان فانی هوس است                     از هستی ما به نیستی یک نفس است

نیکویی کن اگر ترا دست‌رس است                           کین عالم، یادگار بسیار کس است

2

تا این دل من همیشه عشق اندیش است                     هر روز مرا تازه بلایی پیش است

عیبم مکنید اگر دل من ریش است                           کز عشق مراد خانه‌ی ویران بیش است

3

آن‌جا که سر تیغ ترا یافتن است                        جان را سوی او به عشق شتافتن است

زان تیغ اگرچه روی برتافتن است                    یک جان دادن هزار جان یافتن است

4

آن کس که بیاد او مرا کار نکوست                با دشمن من همی زید در یک پوست

گر دشمن بنده را همی دارد دوست                بد بختی بنده است نه بد عهدی اوست

5

با سینه‌ی این و آن چه گویی  غم خویش          از دیده‌ی این و آن چه جویی نم خویش

بر ساز تو عالمی زبیش و کم خویش               آن گاه بزی به ناز در عالم خویش

6

می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش                بی‌هوده مدار هر دو عالم به فروش

گر هر دو جهان نباشدت در فرمان                   در دوزخ، مست، به که در خلد، به هوش

7

تا هشیاری، به طعم مستی نرسی                      تا تن ندهی، به جان پرستی نرسی

تا در ره عشق دوست، چون آتش و آب             از خود نشوی، نیست، به هستی  نرسی

8

گر آمدنم ز من بُدی، نامدمی                       ور نیز شدن، ز من بُدی، کی شُدمی

به زان نبُدی، که اندرین دهر خراب               نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدمی

9

تا کی ز غم جهان امانی خواهی                   تا کی به مراد خود جهانی خواهی

چون در خور خویشتن تمنا نکنی                 زین مسجد و زان می‌کده نانی خواهی

این هم چند نمونه از بیت‌های زیبای وی

آن‌چنان زی که بمیری به‌ رهی                  نه چنان زی که بمیری به رهند

ای بی‌خبر از سوخته و سوختنی                عشق آمدنی بود نه ‌آموختنی

 با بدان کم نشین که در مانی                      خو پذیر است نفس انسانی

در جستن نان، آب رخ خویش مریزید            در نار مسوزید روان از پی نان را

هر کجا ظلم رخت افکنده است                     مملکت را ز بیخ بر کنده است

 

ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر    جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر

 

هست خوش باشد کسی را کو ز خود باشد بری    خوش بود مستی و هستی خاصه بر روی نگار

 

من به حق باقی شدم اکنون که از خود فانیم        هان ز خود فانی مطلق شو به حق شو استوار

 



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:24 | نویسنده : حسين فرجي |

شهاب الدین سهروردی در یک نگاه

زند‌گی و مرگ شیخ آتش افروز

شهاب الدین یحیی بن حبش بن امیرک سهروردی، ملقب به الموید بالملکوت، خالق البرایا و قدح الزند- آتش افروز و شگفتی آفرین- و معروف به شیخ مقتول، شیخ شهید و شیخ اشراق در سال‌ 549 هجری در شهر سُهرورد دیده به جهان گشود. شهر سُهرورد ( گل سرخ)، در جنوب زنجان و غرب سلطانیه در ایالت جبال، یعنی ماد کهن واقع شده بود. این شهر در قرن ششم هجری هنوز آبادان و پُر رونق بود. سهروردی پس از سپری کردن ایام کودکی  در سهرورد، برای فراگیری دانش راهی مراغه شد. در مراغه نزد مجدالدین جیلی به فراگیری حکمت پرداخت. فخرالدین رازی هم شاگرد ‌این استاد بود و درهم‌آن‌جا با سهروردی آشنا شد، این دو با هم مباحثاتی نیز داشتند. سهروردی پس از چندی، برای ادامه‌ی تحصیل راهی اصفهان شد. اصفهان در آن روزگار مهم‌ترین فرهنگْ شهر ایران زمین بود. در آن شهر نزد ظهیرالدین قاری به خوبی با مبانی فلسفه‌ی مشا آشنا شد. از آن پس زنده‌گی پُر فراز و نشیب و همیشه در سفر وی آغاز شد. به دیدار مشایخ بسیاری رفت و مجذوب اندیشه‌ی عرفانی شد. چندی در دیاربکر اقامت کرد، در آن‌جا با دل‌گرم ترین پذیرایی دربار سلجوقیان روم روبرو شد. درهم‌آن‌جا بود که با فخرالدین ماردینی آشنا شد. تصویری که از منش و اندیشه‌ی سهروردی در ذهن ماردینی نقش بست بسیار جالب و گویا است. وی درباره‌ی سهروردی به دوستان خود می‌گوید: « نمی دانید که این جوان به چه آتشی می‌سوزد و با چه شعله‌ای می‌درخشد. در عمر خود کسی را که همانند آن باشد ندیده‌ام. اما از افراط ِ شور او و از بی احتیاطی او در حفظ زبان خود، نسبت به او بیم‌ناکم. از آن می‌ترسم که این افراط و بی احتیاطی به بهای جان‌اش تمام شود.» سهروردی به سفر خود ادامه داد از آناطولی به شامات رفت، مناظر زیبای شام وی را مسحور خود کرد. در یکی از سفرهای خود از دمشق به حلب رفت و در آن جا با ملک ظاهر شاه، پسر صلاح الدین ایوبی ملاقات کرد. ملک ظاهر شاه مجذوب حكيم جوان، سهروردی شد و از وی خواست كه در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی كه مسحور و مجذوب مناظر آن ديار شده بود، شادمانه پيش‌نهاد ملك ظاهر شاه را پذيرفت و در حلب ماند. اما دیری نگذشت که کار بحث و مناظره‌ی وی با علمای قشری و مجریان شریعت و قضات بالا گرفت. در جامعه‌ و فرهنگی که نهان زیستی و مُهر کردن دهان و دوختن لب، شیوه‌ی تداوم و بقای زتده‌گی است؛ بدیهی است آن که اسرار هویدا کند، بر سر دار خواهد رفت. سر سبز سهروردی را نه فقط زبان سرخ، بل عقل سرخ وی بر باد داد. سهروردی سودای حکیم- فرمان‌روا را در سر می‌پروراند. سیف الدین آمدی حکایت می‌کند: « در حلب با سهروردی ملاقات کردم. گفت که مُلک روی زمین به دست من خواهد افتاد. پرسیدم‌اش که از کجا این حرف را می‌گوید؟ پاسخ داد خواب دیدم مثل این که دارم آب دریا را سر می‌کشم. گفتم شاید تعبیر خوابی که دیدی چیزی از قبیل شهرت علمی و امثال آن باشد. ولی دیدم که او از اندیشه‌ای که در دل‌اش جای گرفته است دست بردار نیست.» سهروردی سودای برانداختن نظام دِرم و دینار را در سر می‌پروراند. شمس الدین تبریزی در این باره به صراحت می‌گوید: « این شهاب الدین می‌خواست که این دِرم و دینار بر گیرد که « سبب فتنه است و بریدن دست‌ها و سرها.» معاملت خلق به چیزی دیگر باشد.» هم چنین نباید از یاد بُرد که در آن زمان صلاح الدین ایوبی تازه توانسته بود خاندان فاطمی مصر را، که از مهم‌ترین امیدهای اسلامِ باطنی اسماعیلیه بود در هم بکوبد. و از آن‌جا که واژه‌گان سهروردی گاهی بسیارنزدیک به ادبیات اسماعیلیه و فاطمیان بود؛ قضات به راحتی می‌توانستند برای وی پرونده‌ی محکمه پسند، بسازند. و چنین بود که علمای جلیل القدرت سهروردی را به جرم الحاد، فساد در دین، دعوی نبوت، مرتد و کافر، مهدورالدم اعلام کردند. و به دستور صلاح الدین ایوبی و به رغم مخالفت های مَلک ظاهر شاه، سرانجام در پنجم رجب 587 هجری برابر با 29ژوییه 1191 میلادی، وی را در سن سی و هشت ساله‌گی در زندان حلب به قتل رساندند.

 

تقسیم بندی آثار شیخ اشراق

با وجود این‌که مجال تجربه‌ی زنده‌گی طولانی از سهروردی، توسط حاکمان و عالمان حاکم دریغ شد، اما وی توانست باوجود فرصت اندک آثار بسیاری خلق کند. از سهروردی چهل و نُه اثر به جای مانده است. از این چهل و نُه اثر سیزده جلد آن به فارسی و بقیه به زبان عربی است. پژوهش‌گران، آثار سهروردی را به شیوه‌های گوناگون تقسیم بندی کرده‌اند. نخستین بار لویی ماسینیون آثار سهروردی رابه سه گروه متمایز دسته بندی کرد. ماسینیون آثار سهروردی را به آثار دوره‌ی جوانی( رساله‌های عرفانی) آثار نیمه‌ی عمر ( مشایی) و آثار اشراقی تقسیم نمود. این تقسیم بندی با مطالعات بعدی مورد تردید واقع شد. پس از وی هانری کربن، که نقش بسیاری در معرفی سهروردی داشت، آثار وی را به چهار گروه متمایز تقسیم کرد. دکتر سید حسین نصر با بازنگری در آثار سهروردی آثار وی را به پنج گروه تقسیم کرد. سرانجام محسن کدیور با رجوعی دوباره به آثار سهروردی و شروح و تعلیقات آن‌ها و تحقیقات انجام یافته، آثار سهروردی را به شش دسته تقسیم کرد. تقسیمی که به نظر پذیرفتنی تر از سایر تقسیم بندی‌های تا کنونی است.

دسته‌ی اول: آثاری که به‌طور ویژه به مبانی فلسفه‌ی اشراق می‌پردازد. در این دسته تنها می‌توان کتاب حکمة الاشراق را جای داد. زیرا این کتاب با تمام آثار سهروردی متفاوت است و در حقیقت سنگ بنای فلسفه‌ی اشراقی وی به حساب می‌آید. وی در این اثر سیمای تمام عیار فلسفه‌ی تأسیسی خود را جلوه‌گر می‌سازد. به گفته‌ی خود سهروردی، کلید درک اندیشه‌ها و یافته‌های او در همین کتاب است.

دسته‌ی دوم: در این دسته، چهار اثر آموزشی و نظری سهروردی که همه‌گی به زبان عربی است، قرار می‌گیرد. این چهار کتاب عبارت‌اند از: التلویحات، المشارع و المطارحات، المقاومات، اللمحات. در این آثار نخست از فلسفه‌ی مشایی، با خوانش ویژه‌ی سهروردی سخن رفته است. سپس بر این پایه، فلسفه‌ی اشراق مورد بررسی قرار می‌گیرد. هر چهار کتاب دارای سه بخش منطق، طبیعیات و الهیات است.  التلویحات، مهم ترین کتاب در این دسته از آثار سهروردی است. در حقیقت المطارحات به منزله‌ی شرحی است بر التلویحات، اللمحات در حکم خلاصه‌ی آن است و المقاومات الحاقی است بر التلویحات.

دسته‌ی سوم: در این دسته، رساله‌ها  و کتاب‌های فارسی و عربی قرار دارد که درحقیقت درون‌مایه آن‌ها، خلاصه و یا شرح تفصیلی آثار دسته‌ی اول و دوم است. در این دسته دو رساله‌ی مهم هیاکل النور و الالواح العمادیه قرار دارد که به زبان عربی نوشته شده است و توسط خود سهروردی به فارسی برگردانیده شده است. رساله‌ی فی اعتقاد الحکما به زبان عربی و رساله‌های پرتونامه و بستان القلوب به زبان فارسی نیز در این دسته جای می‌گیرد.

دسته‌ی چهارم: در این دسته، حکایت‌های رمزی و داستان‌های عرفانی سهروردی قرار دارد. آثاری که به گفته‌ی جعفر میر صادقی: « با وجود پیچیده‌گی و رمزآمیز بودنشان، قبل از هر چیز قصه‌اند... قصه‌هایی که از نظر خوش ساختی و ایجاز با  بهترین نمونه‌های داستان‌ کوتاه قرن بیستم قابل مقایسه‌اند. شروع مطلب در هر یک از این قصه‌ها آن‌چنان استادانه و میخ‌کوب کننده است که حتا نظیر آن را در بهترین داستان‌های کوتاه معاصرمان هم بندرت می‌بینیم.» زبان بیشتر این رساله‌ها فارسی است و برخی از آن‌ها عبارت‌اند از: عقل سرخ، صفیر سیمرغ، آواز پَر جبرئیل، لغت موران، فی حالت طفولیت، روزی با جماعت صوفیان، الغربة الغربیه و نیز رساله‌ی فی المعراج که هنوز منتشر نشده است.

دسته‌ی پنجم: نوشته‌ها، ترجمه‌ها، تفسیر‌ها و شرح‌هایی  است که سهروردی به رشته‌ی تحریر در آورده است. آثاری چون شرح فارسی اشارات بوعلی سینا، ترجمه‌ی رسالة الطیر بوعلی، و از همه مهم‌تر رساله‌ی فی حقیقة العشق یا مونس العشاق که برگرفته از رساله‌ی فی العشق بوعلی سینا است. هم چنین تفسیر چند سوره از قرآن و برخی از احادیث نبوی که تاکنون منتشر نشده است، در این دسته از آثار جای می‌گیرد.

دسته‌ی ششم: نیایش‌ها و مناجات‌نامه‌هایی که همه‌گی به زبان عربی است و الواردات و التقدیسات خوانده می‌شود. این آثار نیز تاکنون منتشر نشده است.



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:22 | نویسنده : حسين فرجي |

چهره زن در شعر شاملو

براي بررسي چهره زن در شعر احمد شاملو لازم است ابتدا نظري به پيشينيان او بيندازيم. در ادبيات كهن ما، زن حضوري غايب دارد و شايد بهترين راه براي ديدن چهره او پرده برداشتن از مفهوم صوفيانه عشق باشد. مولوي عشق را به دو پاره مانعه الجمع روحاني و جسماني تقسيم مي‌كند. مرد صوفي بايد از لذتهاي جسماني دست شسته، تحت ولايت مرد مرشد خانه دل را از عشق به خدا آكنده سازد. زن در آثار او همه جا مترادف با عشق جسماني و نفس حيواني شمرده شده و مرد عاشق بايد وسوسه عشق او را در خود بكشد: عشق آن زنده گزين كو باقي است. بر عكس در غزليات حافظ عشق به معشوقه‌اي زميني تبليغ  مي‌شود و عشق صوفيانه فقط چون فلفل و نمكي به كار مي‌رود. با اين وجود عشق زميني حافظ نيز جنبه غير جسماني دارد.

مرد عاشق فقط نظر باز است و به جز از غبغب به بالاي معشوق به چيزي نظر ندارد. و زن معشوق نه فقط از جسم بلكه از هر گونه هويت فردي نيز محروم است. تازه اين زن خيالي چهره‌اي ستمگر و دستي خونريز دارد و افراسياب وار كمر به قتل عاشق سياوش خويش مي‌بندد:

شاه تركان سخن مدعيان مي شنود            شرمي از مظلمه خون سياوشش باد

در واقعيت مرد ستمگر است و زن ستم كش ولي در خيال نقش‌ها عوض مي‌شوند تا اين گفته روانشناسان ثابت شود كه ديگر آزاري آن روي سكه خودآزاري است. با ظهور ادبيات نو زن رخي مي‌نمايد و پرده تا حدي از عشق روحاني مولوي و معشوقه خيالي حافظ برداشته مي‌شود. نيما در منظومه «افسانه» به تصوير پردازي عشقي واقعي و زميني مي‌نشيند: عشقي كه هويتي مشخص دارد و متعلق به فرد و محيط طبيعي و اجتماعي معيني است.

چوپان زاده‌اي در عشق شكست خورده در دره‌هاي ديلمان نشسته و همچنان كه از درخت امرود و مرغ كاكلي و گرگي كه دزديده از پس سنگي نظر مي‌كند ياد مي‌نمايد، با دل عاشق پيشه خود يعني افسانه در گفت و گوست.

نيما از زبان او مي گويد:

حافظا اين چه كيد و دروغي‌ست

كز زبان مي و جام و ساقي‌ست

نالي ار تا ابد باورم نيست

كه بر آن عشق بازي كه باقي‌ست

من بر آن عاشقم كه رونده است

برگسترده همين مفهوم نوين از عشق است كه به شعرهاي عاشقانه احمد شاملو مي‌رسيم. من با الهام از يادداشتي كه شاعر خود بر چاپ پنجم هواي تازه در سال 1355 نوشته، شعرهاي عاشقانه او را به دو دوره ركسانا و آيدا تقسيم مي‌كنم.

ركسانا يا روشنك نام دختر نجيب زاده‌اي سغدي است كه اسكندر مقدوني او را به زني خود در آورد. شاملو علاوه بر اينكه در سال 1329 شعر بلندي به همين نام سروده، در برخي از شعرهاي تازه نيز ركسانا به نام يا بي نام ياد مي‌كند. او خود مي‌نويسد: ركسانا، با مفهوم روشن و روشنايي كه در پس آن نهان بود، نام زني فرضي شد كه عشقش نور و رهايي و اميد است. زني كه مي‌بايست دوازده سالي بگذرد تا در آن آيدا در آينه شكل بگيرد و واقعيت پيدا كند. چهره‌اي كه در آن هنگام هدفي مه آلود است، گريزان و دير به دست و يا يكسره سيمرغ و كيميا. و همين تصور مايوس و سرخورده است كه شعري به همين نام را مي‌سازد، ياس از دست يافتن به اين چنين هم نفسي .

در شعر ركسانا، صحبت از مردي است كه در كنار دريا در كلبه‌اي چوبين زندگي مي‌كند و مردم او را ديوانه مي‌خوانند. مرد خواستار پيوستن به ركسانا روح درياست، ولي ركسانا عشق او را پس مي‌زند: بگذار هيج كس نداند، هيچ كس نداند تا روزي كه سرانجام، آفتابي .

كه بايد به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد ، آب اين درياي مانع را

بخشكاند و مرا چون قايقي فرسوده به شن بنشاند و بدين گونه،

روح مرا به ركسانا روح دريا و عشق و زندگي باز رساند.

عاشق شكست خورده كه در ابتداي شعر چنين به تلخي از گذشته ياد كرده :

بگذار كسي نداند كه چگونه من به جاي نوازش شدن، بوسيده شدن،

گزيده شده ام !

اكنون در اواخر شعر از زبان اين زن مه آلوده چنين به جمع بندي از عشق شكست خورده خود مي‌نشيند:

و هر كس آنچه را كه دوست مي‌دارد در بند مي‌گذارد

و هر زن مرواريد غلطان را

به زندان صندوق محبوس مي‌دارد

در شعر "غزل آخرين انزوا" (1331) بار ديگر به نوميدي فوق بر مي‌خوريم:

عشقي به روشني انجاميده را بر سر بازاري فرياد نكرده،

منادي نام انسان

و تمامي دنيا چگونه بوده ام ؟

در شعر "غزل بزرگ" (1330) ركسانا به "زن مهتابي" تبديل مي شود و شاعر پس از اينكه او را پاره دوم روح خود مي خواند، نوميدانه مي‌گويد:

و آن طرف

در افق مهتابي ستاره رو در رو

زن مهتابي من ...

و شب پر آفتاب چشمش در شعله‌هاي بنفش درد طلوع مي‌كند:

مرا به پيش خودت ببر!

سردار بزرگ روياهاي سپيد من!

مرا به پيش خودت ببر!

در شعر "غزل آخرين انزوا" رابطه شاعر با معشوقه خياليش به رابطه كودكي نيازمند محبت مادري ستمگر مانده مي‌شود:

چيزي عظيم‌تر از تمام ستاره‌ها، تمام خدايان: قلب زني كه مرا كودك دست نواز دامن خود كند! چرا كه من ديرگاهيست جز اين هيبت تنهايي كه به دندان سرد بيگانگي جويده شده است نبوده‌ام

جز مني كه از وحشت تنهايي خود فرياده كشيده است، نبوده‌ام ....

نام ديگر ركسانا زن فرضي "گل كو" است كه در برخي از شعرهاي تازه به او اشاره شده. شاعر خود در توضيح كلمه گل‌كو مي‌نويسد: "گل كو" نامي است براي دختران كه تنها يك بار در يكي از روستاهاي گرگان (حدود علي آباد) شنيده‌ام .

مي‌توان پذيرفت كه گل كو باشد... همچون دختركو كه شيرازيان مي‌گويند، تحت تلفظي كه براي من جالب بود و در يكي دو شعر از آن بهره جسته‌ام گل كوست. و از آن نام زني در نظر است كه مي‌تواند معشوقي ياه همسر دلخواهي باشد. در آن اوان فكر مي‌كردم كه شايد جز "كو" در آخر اسم بدون اينكه الزاماً معنوي لغوي معمولي خود را بدهد، مي‌تواند به طور ذهني حضور نداشتن، در دسترس نبودن صاحب نام را القا كند.

ركسانا و گل گوهر دو زني فرضي هستند با اين تفاوت كه اولي در محيط ماليخوليايي ترسيم مي‌شود، حال آنكه دومي در صحنه مبارزه اجتماعي عرض اندام كرده، به صورت "حامي" مرد انقلاب در مي‌آيد.

در شعر "مه" (1332) مي‌خوانيم:

در شولاي مه پنهان، به خانه مي‌رسم. گل كو نمي‌داند.

مرا ناگاه

در درگاه مي‌بيند.

به چشمش قطره اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

بيابان را سراسر مه گرفته است ... با خود فكر مي‌كردم

كه مه

گر همچنان تا صبح مي‌پاييد

مردان جسور از خفيه‌گاه خود

به ديدار عزيزان باز مي‌گشتند.

مردان جسور به مبارزه انقلاب روي مي‌آوردند و چون آبايي معلم  تركمن صحرا شهيد مي‌شوند و وظيفه دختراني چون گل كو به انتظار نشستن و صيقل دادن سلاح انتقام آبايي‌ها شمرده مي‌شود.

در شعر ديگري به نام "براي شما كه عشقتان زندگي ست" (ص133) ما با مبارزه اي آشنا مي‌شويم كه بين مردان و دشمنان آنها وجود دارد و شاعر از زنان مي‌خواهد كه پشت جبهه مردان باشند و به آوردن و پروردن شيران نر قناعت كنند:

شما كه به وجود آورده‌ايد ساليان را

قرون را

و مرداني زده‌ايد كه نوشته‌اند بر چوبه دار

يادگارها

و تاريخ بزرگ آينده را با اميد

در بطن كوچك خود پروريده‌ايد

و به ما آموخته‌ايد تحمل و قدرت را در شكنجه‌ها

و در تعصب‌ها

چنين زناني حتي زيبايي خود را وامدار مردان هستند:

شما كه زيباييد تا مردان

زيبايي را بستايند

و هر مرد كه به راهي مي‌شتابد

جادويي نوشخندي از شماست

و هر مرد در آزادگي خويش

به زنجير زرين عشقي‌ست پاي بست

اگرچه زنان روح زندگي خوانده مي‌شوند، ولي نقش آفرينان واقعي مردان هستند:

شما كه روح زندگي هستيد

و زندگي بي شما اجاقي‌ست خاموش:

شما كه نغمه آغوش روحتان

در گوش جان مرد فرحزاست

شما كه در سفر پرهراس زندگي، مردان را در آغوش خويش آرامش بخشيده‌ايد

و شما را پرستيده است هر مرد خودپرست،

عشقتان را به ما دهيد.

شما كه عشقتان زندگي‌ست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما كه خشمتان مرگ است!

در شعر معروف "پريا" (1332) نيز زنان قصه يعني پريان را مي‌بينم كه در جنگ ميان مردان اسير با ديوان جادوگر جز خيال پردازي و ناپايداري و بالاخره گريه و زاري كاري ندارد.

در مجموعه شعر "باغ آينه" كه پس از «هواي تازه» و قبل از «آيدا در آينه» چاپ شده، شاعر را مي‌بينم كه كماكان در جستجوي پاره دوم روح و زن همزاد خود مي‌گردد:

من اما در زنان چيزي نمي‌يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش (كيفر 1334)

اين جست و جو عاقبت در "آيدا در آينه" به نتيجه مي‌رسد:

من و تو دو پاره يك واقعيتيم (سرود پنجم،)

"آيدا در آينه" را بايد نقطه اوج شعر شاملو به حساب آورد . ديگر در آن از مشق‌هاي نيمايي و نثرهاي رمانتيك، اثري نيست و شاعري سبك و زبان خاص خود را به وجود آورده است. نحوه بيان اين شعرها ساده است و از زبان فاخري كه به سياق متون قديمي در آثار بعدي شاملو غلبه دارد چندان اثري نيست. شاعر شور عشق تازه را سرچشمه جديد آفرينش هنري خود مي‌بيند:

نه در خيال كه روياروي مي‌بينم

سالياني بارور را كه آغاز خواهم كرد

خاطره‌ام كه آبستن عشقي سرشار است

كيف مادر شدن را در خميازه‌هاي انتظار طولاني

مكرر مي‌كند.

...

تو و اشتياق پر صداقت تو

من و خانه مان

ميزي و چراغي. آري

در مرگ آورترين لحظه انتظار

زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي‌گيرم؛

در روياها

و در اميدهايم !

(و همچنين نگاه كنيد به شعر "سرود آن كس كه از كوچه به خانه باز مي گرد"،" و حسرتي") از كتاب مرثيه‌هاي خاك كه در آن عشق آيدا را به مثابه زايشي در چهل سالگي براي خود مي‌داند.) عشق به آيدا در شرايطي رخ مي‌دهد كه شاعر از آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان خسته شده و طالب پناهگاهي در عزلت است :

مرا ديگر انگيزه سفر نيست

مرا ديگر هواي سفري به سر نيست

قطاري كه نيمه شبان نعره كشان از ده ما مي‌گذرد

آسمان مرا كوچك نمي‌كند

و جاده‌اي كه از گرده پل مي‌گذرد

آرزوي مرا با خود به افق‌هاي ديگر نمي‌برد

آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان يكسر

دوزخي ست در كتابي كه من آن را

لغت به لغت از بر كرده‌ام

تا راز بلند انزوا را دريابم (جاده اي آن سوي پل)

اين عشق براي او به مثابه بازگشت از شهر به ده و از اجتماع به طبيعت است.

و آغوشت

اندك جايي براي زيستن

اندك جايي براي مردن

و گريز از شهر كه با هزار انگشت، به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي‌كند (آيدا در آينه)

و همچنين :

عشق ما دهكده‌اي است كه هرگز به خواب نمي‌رود

نه به شبان و

نه به روز .

و جنبش و شور و حيات

يك دم در آن فرو نمي‌نشيند (سرود پنجم)

ركسانا زن مه آلود اكنون در آيدا بدن مي‌يابد و چهره‌اي واقعي به خود مي‌گيرد :

بوسه‌هاي تو

گنجشكان پرگوي باغند

و پستانهايت كندوي كوهستان هاست (سرود براي سپاس و پرستش )

كيستي كه من اين گونه به اعتماد

نام خود را

با تو مي‌گويم

كليد خانه‌ام را

در دستت مي‌گذارم

نان شادي‌هايم را

با تو قسمت مي‌كنم

به كنارت مي‌نشينم و بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي‌روم (سرود آشنايي )

حتي شب كه در شعرهاي گذشته (و همچنين آينده) مفهومي كنايي داشت و نشانه اختناق بود اكنون واقعيت طبيعي خود را باز مي‌يابد:

تو بزرگي مثه شب.

اگر مهتاب باشه يا نه .

تو بزرگي

مثه شب

خود مهتابي تو اصلاً خود مهتابي تو

تازه وقتي بره مهتاب و

هنوز

شب تنها، بايد

راه دوري رو بره تا دم دروازه روز

مثه شب گود و بزرگي، مثه شب، (من و تو، درخت و بارون ...)

شيدايي به آيدا در كتاب بعدي شاملو "آيدا درخت و خنجر و خاطره" چنين نقطه‌اي كمال خود مي‌رسد:

نخست

دير زماني در او نگريستم

چندان كه چون نظر از وي بازگرفتم در پيرامون من

همه چيزي

با هيات او در آمده بود.

آن گاه دانستم كه مرا ديگر

از او

گريز نيست (شبانه)

ولي سرانجام با بازگشت اجباري شاعر از ده به شهر به مرحله آرامش خود باز مي‌گردد:

و دريغا بامداد

كه چنين به حسرت

دره سبز را وانهاد و

به شهر باز آمد؛

چرا كه به عصري چنين بزرگ

سفر را

در سفره نان نيز ، هم بدان دشواري به پيش مي‌بايد برد.

كه در قلمرو نام .(شبانه)

شاملو از آن پس از انزوا بيرون مي‌آيد و دفترهاي جديد شعر او چون "دشنه در ديس"، "ابراهيم در آتش"، "كاشفان فروتن شوكران" و "ترانه‌هاي كوچك غربت" توجه او را به مسايل اجتماعي و به خصوص مبارزه مسلحانه چريكي شهري در سالهاي پنجاه نشان مي‌دهد. با وجود اينكه در اين سالها بر خلاف سالهاي بيست و سي كه شعر به شما كه عشقتان زندگي‌ست در آن سروده شده بود، زنان روشنفكر نقش مستقلي در مبارزه اجتماعي بازي مي‌كنند، ولي در شعرهاي شاملو از جاپاي مرضيه احمدي اسكويي در كنار احمد زيبرم اثري نيست.

چهره زن در شعر شاملو به تدريج از ركسانا تا آيدا بازتر مي‌شود، ولي هنوز نقطه‌هاي حجاب وجود دارند. در ركسانا زن چهره‌اي اثيري و فرضي دارد و از يك هويت واقعي فردي خالي است. به عبارت ديگر شاملو هنوز در ركسانا خود را از عشق خيالي مولوي و حافظ رها نكرده و به جاي اينكه در زن انساني با گوشت و پوست و احساس و انديشه و حقوق اجتماعي برابر مردان ببيند، او را چون نمادي به حساب مي‌آورد كه نشانه مفاهيم كلي چون عشق و اميد و آزادي است.

در آيدا چهره زن بازتر مي‌شود و خواننده در پس هيات آيدا، انساني با جسم و روح و هويت فردي مي‌بيند.

در اينجا عشق يك تجربه مشخص است و نه يك خيال پردازي صوفيانه يا ماليخوليايي رمانتيك. و اين درست همان مشخصه‌اي است كه ادبيات مدرن را از كلاسيك جدا مي‌كند. توجه به "مشخص" و "فرد" و "نوع" و پرورش شخصيت به جاي تيپ سازي.

با اين همه در "آيدا در آينه" نيز ما قادر نيستم كه به عشقي برابر و آزاد بين دو دلداده دست يابيم.

شاملو در اي عشق به دنبال پناهگاهي مي‌گردد، يا آنطور كه خود مي‌گويد معبدي (جاده آن سوي پل) يا معبدي(ققنوس در باران) و آيدا فقط براي آن هويت مي‌يابد كه آفريننده اين آرامش است.

شايد رابطه فوق را بتوان متاثر از بينشي نسبت به پيوند عاشقانه زن و مرد داشته و هنوز هم دارد. بنابراين نظر، دو دلداده چون دو پاره ناقص انگاشته مي‌شوند كه تنها در صورت وصل مي‌توانند به يك جز كامل و واحد تبديل شوند (تعابيري چون دو نيمه يك روح، زن همزاد و دو پاره يك واقعيت كه سابقاً ذكر شد از همين بينش آب مي‌خورند) به اعتقاد من عشق (مكمل‌ها) در واقع صورت خيالي نهاد خانواده و تقسيم كار اجتماعي بين زنان خانه دار و مرد شاغل است و بردگي روحي ناشي از آن جز مكمل بردگي اقتصادي زن مي‌باشد و عشق آزاد و برابر، اما پيوندي است كه دو فرد با هويت مجزا و مستقل وارد آن مي‌شوند و استقلال فردي و وابستگي عاطفي و جنسي فداي يكديگر نمي‌شوند.

باري از ياد نبايد  برد كه در ميان شعراي معروف معاصر به استثناي فروغ فرخزاد، احمد شاملو تنها شاعري باشد كه زني با گوشت و پوست و هويت فردي به نام آيدا در شعرهاي او شخصيت هنري مي‌يابد و داستان عشق شاملو و او الهام بخش يكي از بهترين مجموعه‌هاي شعر معاصر ايران مي‌شود.

در شعر ديگران غالباً فقط مي‌توان از عشق‌هاي خيالي وزن‌هاي اثيري يا لكاته سراغ گرفت. در روزگاري كه به قول شاملو لبخند را بر لب جراحي مي‌كنند و عشق را به قناره مي‌كشند (ترانه‌هاي كوچك غربت) چهره نمايي عشق به يك زن واقعي در شعر او غنيمتي است.

ماخذ: مجله آبان ش 5



تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:19 | نویسنده : حسين فرجي |
بدون  باختن  برنده  نمي شوي .  (مثل روسي)
كلمات حباب آبند واعمال قطره طلا(ضرب المثل شرقي)
كار ريشه هاي تلخ و ميوه شيرين دارد.(ضرب المثل آلماني)
نگارش انديشه ها ،  سرمايه  آينده  است .  (ضرب المثل اسپانيائي)
كسي  كه  به جلوي  رويش نگاه  نمي كند عقب مي ماند. (مثل اسپانيولي)
كسي كه فقط  به كمك  چشم  ديگران مي بيند  گول مي خورد . (مثل فرانســــوي)
گرز برزگ زندگي ممكن است سرم را بشكند اما گردنم را خرد نمي كند. (مثل چينـــــــــي)
كسي كه حرف مي زند مي كارد و آنكه گوش مي دهد درو مي كند. (مثل آرژانتينــــــــي)
كسي كه به پشتكار خود اعتماد دارد، ارزشي براي شانس قائل نيست. (ژاپنـــي)
جواهر بدون تراش و مرد بدون زحمت ارزش پيدا نمي كنند. (مثل چيني)
همه كساني كه  با  تو مي خندند  دوستان  تو نيستند .  (مثل آلماني)
تپه اي وجود ندارد كه سراشيبي نداشته باشد. (مثل اسكاتلندي)
كسي كه خوب فكرمي كند لازم نيست زياد فكركند.(آلماني)
 

تاريخ : جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 10:11 | نویسنده : حسين فرجي |
معانی اشعار حفظی کتب ادبیات اول متوسطه تا پیش دانشگاهی را از لینک زیر دانلود کنید

دانلود



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 16:12 | نویسنده : حسين فرجي |
جواب خود آزمایی های آرایه های ادبی سوم متوسطه را از لینک زیر دانلود کنید

دانلود



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 15:56 | نویسنده : حسين فرجي |
جواب خودآزمایی زبان فارسی عمومی 3 را از لینک زیر دانلود کنید

دانلود



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 15:54 | نویسنده : حسين فرجي |
جواب خودآزمایی های زبان فارسی تخصصی انسانی 3 را از لینک زیر دانلود کنید

دانلود



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 15:49 | نویسنده : حسين فرجي |
جواب خود آزمایی های زبان فارسی 1 اول متوسطه را از لینک زیر دانلود کنید

دانلود



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 15:46 | نویسنده : حسين فرجي |
جواب خودآزمایی های زبان فارسی 2 را از لینک زیر دانلود کنید

دانلود



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 15:41 | نویسنده : حسين فرجي |
110 سئوال مفید از زبان فارسی را از لینک زیر دانلود کنید

دانلود



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 15:38 | نویسنده : حسين فرجي |
جواب خود آزمایی های زبان و ادبیات 1و2 پیش دانشگاهی را از لینک زیر دانلود کنید

دانلود



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 | 15:35 | نویسنده : حسين فرجي |
مترجم سایت
  • مطالب وبلاگی
  • مکس گراف
  • رد ریپورتر
  •